ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
- دنی کجا داریم میریم؟ - باید نشونت بدم
داشتم یه خفتگیر رو تو «برادوی شرقی» تعقیب میکردم. وقتی اومد این پایین گمش کردم
فکر کنم از یه در مخفی فرار کرد
با خودم گفتم اینجا جای تمرینه...
برای ماهرتر شدن
ولی آخرش نقش خیلی بیشتری پیدا کرد
پس تو چیکار کردی؟
همهچی رو میآوردی اینجا و مشتبارونش میکردی
تقریباً هر شب میرفتم بیرون
به خودم گفتم دارم از محله مراقبت میکنم
تا حد زیادی هم درست بود ولی...
تو عمرق وجودم فقط دلم میخواست از مشت استفاده کنم
یه حس خلوص بهم میداد، حس رهایی
قدرت
وقتی بهونهای برای مشت زدن تو خیابون گیر نمیآوردم میومدم اینجا
ساعتها میموندم اینجا
تا جایی که یادم میرفتم کِی کارم تموم شده و شروع شده
میدونستم یه مشکلی هست
مدت زیادی رو بیرون بودی، روی اسکنر جرایم هم فعالیتی دیده نمیشد
نمیدونستم کجایی ولی برام سوال بود
چرا چیزی نگفتی؟
شاید نمیخواستم با حقیقت روبرو بشم
ولی سعی کردم
بارها و بارها بهت گفتم بنظرم نباید انقدر تند بری
راست میگی. من گوشش نکردم
ولی بخاطر اینه که باید ازش فاصله بگیرم
داری زیادی بزرگش میکنی، دنی
خب اشتباه کردی. میتونی ازشون درس بگیری
و قصد این کارم دارم
ولی اگه مشت رو داشته باشم نمیتونم اینکارو بکنم
- جوابم منفیه - کالین...
میدونم تو هم این مشت رو نمیخواستی
و قلب اژدها مسئولیت خیلی بزرگیه
ولی منم نمیخوامش
و راستش رو بخوای هیچ ربطی هم به من نداره
این یه بار نیست
تو کانلان، آیرنفیست بزرگترین افتخاری بود که میشد بدست آورد
ما تو کانلان نیستیم
زیر خیابون «الدریج» تو مترو وایسادیم
دنی، تو سالها آموزش دیدی
با دوستات مبارزه کردی. با یه هیولای افسانهای مبارزه کردی
تو کنترل کردنش مشکل داری، خب کیه که نداشته باشه؟
نمیتونی بندازیش گردن من چون خودت دیگه نمیخوایش
متوجه حرفام نیستی
من میخوامش
بیشتر از هر چیزی میخوام پسش بگیرم
ولی میدونم وقتی تو وجودم راه پیدا کنه تبدیل به چه موجودی میشم
پس کمکت میکنم. ازت حمایت میکنم. آموزشت میدم. هر کاری لازم باشه میکنم
ولی آخرش
وقتی داووس رو شکست دادیم، تو باید قدرت رو ازش بگیری
کالین... خواهش میکنم فقط بهش فکر کن
چیزی برای فکر کردن نیست
آیرنفیست تویی
بیا بریم خونه
چی میخوای پسر؟
واقعاً به گامون دادی
داووس الان داره میندازه گردن خانومش ولی میدونی که پاچه خودمون رو میگیره
خب از اونجا برو
میخوام برم. اسکواد هم همینطور. ولی کجا بریم؟
کدوممون خونه داریم که بریم؟
نظر راینو چیه؟
نمیخواستم بهت بگم، چون میدونم با هم رفیقین
اوضاع بیریخت شد
اون مرده، بیبی
نه، چرت نگو. چطور این اتفاق افتاد؟
داووس عصبی شد. الانم عصبیه
قضیه به گوه کشیده شد
خیلیخب ببین. من جام امنه
اینجا کسایی هستن که میخوان داووس رو زمین بزنن
خیلی هم سخت
راستش رو بهم بگو
من هیچ کار اشتباهی نکردم
رفته. نشونی از فرار کردنش نیست
حتماً یکی فراریش داده
فقط تو اینجا بودی، جوی
اون کاسه رو کجا برده؟
باورم نمیشه الان داری اینو به من میگی
اون کاسه رو من برات خریدم
فکر میکنی با یه بچه دست به یکی کردم که ازت بدزدمش؟ یعنی...
من قدرتش رو دارم که با دستهای خالی بزنم لهت کنم، جوی
کارت رو تموم کنم
اگه حقیقت رو بهم نگی، قسم میخورم
قسم میخورم با صبر و حوصله کاری میکنم کف زمین پر از خون یه خائن بشه
میخوای بدونی کجاست؟
فرستادمش پیش اف.بی.آی
قراره بهشون بگه قاتل رو کجا پیدا کنن
قاتلی که زرت و زرت تو خیابون «مالبری» آدم کشته
حالا اگه عجله کنی...
شاید قبل از رسیدنشون بتونی فرار کنی
وایسا ببینم
صدای چیه؟ صدای آژیره؟
باید فلنگ رو ببندیم بریم
بشکههای گاز رو پر کنیم، یه کبریت بندازیم رو اینجا رو آتیش بزنیم
ما از اینجا نمیریم
شاید تو اسم پلیس فدرال به گوشت نخورده باشه...
میدونم اف.بی.آی چیه
داره دروغ میگه
میخواد به دنی کمک کنه که مشت رو ازم بگیره
اون تو رو اجیر کرده
نمیتونه شکستش رو تحمل کنه
- دنی حتی نمیدونه من اینجام - با دروغهای بیشتر خودت رو خفیفتر نکن
هیچکس نمیدونه من اینجام داووس. با خواست خودم اومدم اینجا
چرا باید اینکارو بکنی؟
چون تو دیوونه شدی و یکی باید جلوت رو بگیره
هر جقدر خواستی دنی رو بدنام کردی...
مشت رو ازش دزدیدی
دزدیدیش
یعنی تو هم از اون خلافکارهایی که ادعا میکنی ازشون متنفری بهتر نیستی
با عقل جور درمیاد که با یه مشت نوجوون میچرخی
چون هر آدم بالغی به جز پاچهخوار یه چشم...
بلافاصله میفهمه که همهچیزت توخالیه
بازی با کلمات و طعنه سپر تو هستن، جوی
اما نمیتونه ترس پشت اون زره سست رو مخفی کنه
شیفو
بیبی تو انجمن بایارد ـه. الان باهاش حرف زدم
پس میریم سراغش و چیزی که ازمون دزدیده رو پس میگیریم
میتونیم ولی کلی تبردار و ببر اونجا هستن
بنظر میاد دارن نقشه میکشن که بهت حمله کنن
مایه خوشاقبالیه
بنظر میرسه دوستت بطور سهوی بهمون نشون داده که دشمنانمون کجا جمع شدن
قبل از جدا کردن سر از تنش باید ازش تشکر کنم
اون چی میشه؟
تو دید درستی نداری جوی
میدونی، تقصیر تو نیست. اینجوری تربیت شدی
شاید امید بیهوده داشتم به اینکه مسیر نیکویی رو در پیش گرفتی
داووس...
تو هیچکس رو نداری
خانوادت مُرده. بهترین دوستت رو وحشی کردی
تو کثافت زندگی میکنی. الان من تنها کسیام که مونده و میشناستت
پس قبل از اینکه کاری کنی که ازش پشیمون بشی
فقط از خودت بپرس...
واقعاً این چیزیه که میخوای؟
تا حالا انقدر مصمم نبودم
- سلام - سلام
- ساعت چنده؟ - دیروقته
مرکز شهر اسیر کارهای اداری بودم. با تمام سرعت اومدم اینجا
- کالین هست؟ - بگو که خبرای خوب داری
کلی هم دارم. اول اینکه یه نیروی ویژه جور کردم
پایک هم وارد بازی کردی؟
حسابی رفتم رو اعصاب نایبرئیس ریدلی
ظاهراً عبارت «اهمال تبعیضآمیز»
برای کسی که چشمش به سیتیهال ـه ترسناکه
عجب
خبر خیلی خوبیه. خب حالا چی؟
یه درخواست فوری برای مجوز ورود به ملک دادم. تا صبح باید برسه
با واحد ضربت فرز و محکم وارد میشیم
داووس رو گیر میاریم، بعد هم کاسه رو، بعد هم مشت خوشگلت رو پس میگیریم
- صحیح. باید دربارش حرف بزنیم - گفتی ادامه داره؟
آره، فهمیدم وقتی داشتم میرفتم رو اعصاب اداره پلیس
یه سری هم به مارشالها بزنم
یکی طبقه پایین هست که ممکنه بخواین باهاش صحبت کنین
صاحب مبلمانفروشی به نام فرانک چوی
فرانک چوی پایینه؟
آره. حق با تو بود
از قرار معلوم معامله کرده که آمار ببرهای طلایی رو بده
پلیسهای فدرال رو راضی کردم بذارن چند تا سوال ازش بپرسی
قبل از اینکه بره تو جمع شاهدها
- هی، ببین یا الان یا هیچوقت - آره
خدا میدونه چقدر روش نشستم
حالا میگین چیز باارزشیه
اینو نمیدونم. فقط میخوام چند تا سوال ازت بپرسم
سوالاش رو جواب بده
اینو تو مغازهات پیدا کردیم. سوابق بدهیهای جانیه
ببرهای طلایی یه کانال ارتباطی داشتن
اونا آدم میآوردن منم بهشون کاغذ میفروختم
این حروف به شکل گلن
حدس میزنم یه جور رمز جایگزینه
حدس خوبیه
کلید رمز رو بنویس
جعبه رو کی بهت داد؟
من اسم نمیپرسم
و اگرم جلوم وایسه نمیتونم شناساییش کنم
ولی هیچوقت مزخرفاتش رو فراموش نمیکنم
یعنی چی؟
من کارم خوبه. ارزون نیست
بعضی وقتا ملک و دارایی هم ازشون قبول میکنم. میدونی؟
بیشتر جواهر. کارهای هنری
این خانوم یه جعبه آورد و گفت به اندازه یه گنج میارزه
فقط یه ست مسواک و شونهست
منم باور نکردم. باور کنین
یه قصهای برام بافت درباره یه شاهزاده و ماهیگیری که عاشقش میشه
با یه پادشاه دزددریایی یا هر چی تو آب داغه، و قراره اعدام بشه
شاهزاده میره نجاتش بده
آخرش شاهزاده دخل دزددریایی رو میاره
و کشتیش رو تسخیر میکنه
و اون قرار بود از چوب کشتی ساخته شده باشه
افسانهای. باارزش. یه مشت چرت و پرت درجه یک سر یه چوب
چرت و پرت نیست، داستانه
«ملکه دزدان دریایی خلیج پینگهای»
قبلاً شنیدی؟
آره وقتی بچه بودم
یه داستان قبل از خوابه. مادرم از خودش درآورد...
کس دیگهای نمیتونه اینو بهت گفته باشه
یعنی مادرت اینجا تو نیویورک بوده
اینو از اینجا ببرین
یعنی مامانت همچین داستانی رو کجا شنیده؟
گفتم که، خودش داستان رو گفته
آره ولی اگه اینطور نباشه چی؟
نمیدونم، دنی. خب اگه اینطور نباشه چی؟
جزئیات اون شاهزاده رو یادته؟ مثلاً اسمش یا سالش؟
No comments yet. Be the first to leave one.