ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
قسمت 25
اون لحظه مثل یه هدیه بود
برای همه ی انتخابام خدا رو شکر میکردم
چون اونا باعث شدن من این لحظه رو به دست بیارم
تصمیماتی که به نظر میومد اون موقع احمقانه باشن
خیلی عاقلانه بودن
حتی تمام تصمیم هایی که ازشون پشیمون شدم
بعدا معلوم شد تصمیمات درستی بودن
همه چی دست به دست هم داد تا قلبم بلرزه
و عاشق بشه
خیالم از همه چی
راحت شد
ولی فقط یه چیز مونده بود
یعنی حالش خوبه؟
چی؟
میدونی، همون مردی که کنار دریاچه دیدیمش
همون پلیسه که میخواست خودشو بکشه
هر از یه مدت بهش فکر میکنم. منم نگرانشم
نگرانش نباش. حالش خوبه
واقعا؟ از کجا میدونی؟
کجا زندگی میکنه؟
آقاهه دوباره برامون پول فرستاده
نه میدونم کجا زندگی میکنه
و نه اسمش چیه
ولی میدونم زنده ست
پس واقعا لازم نیست نگران باشی
خیالم راحت شد. فقط میخواستم همینو بدونم
همین که زنده باشه خوبه
حتی اگه زندگی فریبت بده
ناراحت یا عصبانی نشو
قلب تو در آینده زندگی میکنه
زمان حال همیشه ناراحت کننده ست
همه چیز موقتیه و میگذره
و هرچیزی که بگذره
در آینده باارزش میشه
وای چه جملات حکیمانه ای
وای خدا ترسیدم
آقا گرسنه ام
میخوام یه چیزی بخورم
باشه. الان برات غذا میارم
هی، تو که به سرت نزده یه کار احمقانه بکنی، نه؟
من هیچ جا نمیرم
کار احمقانه هم نمیکنم
... زندگی من
نباید الان تموم بشه
یه نفر هست که
بعدا باید حتما ببینمش
اگه بعدا همدیگه رو ببینیم، میتونیم همو بشناسیم؟
منظورم اینه که مادوتا اون موقع همدیگه رو نشناختیم
برای اونم اینطوری نمیشه؟
ممکنه
ممکنه از کنار هم رد شده باشیم و همدیگه رو نشناخته باشیم
چرا میپرسی؟ میخوای ببینیش؟
آره. تو چی؟
منم همینطور
ولی فکر میکنم اونم میخواد ما رو ببینه؟
نمیدونم
... وقتی یه مدت بعد دیدیمش، میگفت
بهمون فکر میکرده و خیلی دلش برامون تنگ شده بوده
... و میخواسته که
خیلی بیشتر ما رو ببینه
وقتی بعد از پیچیدگی ها و سختی های زندگی، اومده بود ما رو ببینه
تا یه مدت زیاد نمیتونستیم بشناسیمش
و مثل امواج کوتاه
حوادث کوچیکی هم که پراکنده شده بودن
یکی یکی کنار هم جمع شدن و به سمت ما اومدن
با تبدیل شدن به یه موج بزرگ
باعث شدن که
به سمتش هدایت بشیم
مراسم تشییع جنازه نمیگیرین؟
کسی نیست که شرکت کنه
با این کت و شلوار، ترسناک شدی
لباس مشکی نداشتم به خاطر همین کت داداشمو پوشیدم
دست و پاهاش زیادی درازه
آره واقعا زیادی درازن
داداشمو دیدی؟
رفته بودم یکی از دادگاه هاش
واقعا؟
آره
عدالت رو با رودخونه مقایسه میکرد
و حسابی وکیل متهمُ زمین زد
کلی از دیدنش کِیف کردم
خیلی هم ازش ممنون بودم
ممنون؟ برای چی؟
... وکیل متهم
کسی بود که این کارو با بابام کرد
کی بود؟
دادستان لی یو بوم
نه
الان شده وکیل لی یو بوم
دفترچه حساب پس انداز
:مترجمان زهرا / (Shhz)شیما
اگه دوباره بفرستین داخل که پول اضافه نمیشه
اوه سلام - وکیل لی -
چرا با وجودی که امروز حقوق گرفتم، گردش حسابم اینطوریه؟
انگار یه عمر منتظر گرفتن حقوقت باشی
ولی یه دفعه حقوقت با سرعت نور ناپدید بشه
دقیقا
شما دوتا باید بیاین تو شرکت من کار کنین
قول میدم انتظارتون برای دریافت حقوق، یه عمر طول نکشه
جدی میگی؟
مقدار حقوق مورد انتظارتون رو بگین تا با هم مذاکره کنیم
موقعیتتون تا زمان بازنشستگی تضمین شده ست
و هرروز میتونین دقیقا سر موقع برین خونه
عالیه. واقعا دوست دارم تو شرکتت کار کنم
شما چی آقای چویی؟
من که قبلا گفتم چه حسی نسبت بهش دارم
خوشم نمیاد
من ... من دوست دارم. خیلی هم دوست دارم
برای تو، یه شرط هست
باید آقای چویی رو راضی کنی و با هم بیاین
منتظرتون هستم آقای چویی
این دیگه چه شرطیه؟
یعنی من اضافیم؟
یعنی اشانتیونم؟ یکی بخر دوتا ببر؟
هیانگ می
بیا به دادستان جانگ نگیم که وکیل لی بهمون چی گفته
اصلا به هیچکس نگو
واقعا ازت ناامید شدم
یعنی اینقدر دهن لق به نظر میام؟
منو نمیشناسی؟
یعنی میگی وکیل لی میخواد آقای چویی رو استخدام کنه؟
آره گفت روی حقوق پیشنهادی آقای چویی هم فکر میکنه
خیلی داره تلاش میکنه تا گولش بزنه
وای آقای چویی خیلی آدم وظیفه شناسیه
... امکان نداره که اون پیشنهاد
وجود داره، یه چیزی به اسم جواب درست وجود داره
موقعیتش تا زمان بازنشستگی تضمین میشه
و دفتر آفتاب گیر خودش هم بهش میدن
حتی کارت اعتباری شرکت هم بهش میدن
هرکی عقلش سر جاش باشه
همین الان استعفا نامه شو تحویل میده
میدونم آقای چویی بیشتر ترجیح میده به جای لی یو بوم با من کار کنه
نخیر، تو با این کُند بودنت همیشه خرابکاری میکنی
تنها کاری که بلدی اینه که مثل موش کور زمینو میکَنی
باعث میشه همیشه شب کاری داشته باشه و همیشه حواسشو پرت میکنی
از بس دلم براش میسوزه، تو چشمام اشک جمع شده
پس میخوای چیکار کنم؟ حالا چرا داری اینارو بهم میگی؟
قبل از اینکه از دستش بدی، باهاش خوب رفتار کن
همیشه براش چاپلوسی کن و سعی کن دلشو ببری
براش هدیه هم بخر
وای ولش کن. اگه بخوام مجبورش کنم که بمونه
اصلا نمیخوام بمونه
من رفتم
نشد که
چرا این جعبه خالیه؟ ای بابا
ممنون
هیانگ می همه چیو بهم گفت
شنیدم لی یوبوم بهتون پیشنهاد کاری داده
هیانگ می، باورم نمیشه به همین زودی بهش گفته باشی
دادستان جانگ، چطور تونستی به این سرعت بهش بگی؟
به نظر اگه پیشنهادش خوب باشه، باید بری تو شرکتش کار کنی
باشه
یه لحظه صبر کن
بله؟
نه خودم میبندمش
... خدای من، خودم میتونم - تکون نخور -
نمیخوام مجبورت کنم که بمونی
و نمیتونم برای گول زدنت، بهت قول بدم که
رفتارم باهات بهتر میشه
بالاخره این شمایی که باید تصمیم بگیری
حتی اگه تصمیم بگیری بری، ازت ناراحت نمیشم
چی؟
V
لطفا نگران من نباش و فکر نکن برای موندن، تحت فشاری
یواش یواش تصمیمتو بگیر
باشه
با رئیسم
دادستان جانگ جه چان
باید با داستان هایی مثل "سه روز تجربه" شروع کنیم
... یه چیزایی مثل ماهیگیری در آب عمیق
یا کار کردن تو باغ انگور، چیزای جدیدی نیستن
بیاین یه کار جدیدترو امتحان کنیم
تجربه ی حاملگی در 3 روز چطوره؟
این چیزی که الان پوشیدم، دقیقا مثل
ظاهر کسی هست که توی ماه هشتم حاملگیه
میتونیم اینو برای 3 روز بپوشیم و کارای روزانه مثل
سوار مترو شدن رو انجام بدیم تا ببینیم حامله بودن چطوریه
اینطوری میفهمیم جامعه برای یه زن باردار چه کارایی میتونه بکنه
باشه. فعلا این ایده رو نگه دارین. دیگه چیزی نیست؟
خب، نظرتون درباره 3 روز در دفتر دادستانی چیه؟
ما به زور فرصت پیدا میکنیم بفهمیم زندگی روزانه دادستانا چطوریه
فکر خوبیه ولی عملی نیست
اونا هیچوقت بهمون اجازه همچین کاری رو نمیدن
به خاطر دلایل محرمانه و حمایت از حقوق بشر
نمیذارن ازشون فیلمبرداری کنیم. یه عالمه دلیل جلوت ردیف میکنن
به ماها اجازه میدن
بازپرس ناحیه هانگانگ رابطه ش با رسانه ها خوبه. میدونین که
راستش اخیرا وقتی داشت با خبرنگارا چای میخورد، دیدمش
من اهدافمون رو گفتم و به نظر میومد خیلی موافق باشه
باید زودتر اینو میگفتی
پس بیاین این کار هم انجام بدیم
ارشد، فکر نمیکنی تجربه ی حاملگی
برای مرد ها موثر تر باشه؟
آره. مرد ها اصلا نمیدونن چطوریه
پس اینطوری بیشتر به دردشون میخوره
باشه. پس تو هم باید سه روز تو دفتر دادستانی باشی نام هونگ جو
دوهیون تو هم برو برای تجربه حاملگی
باشه. چــی؟
چرا من؟
No comments yet. Be the first to leave one.