ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
همه برن تو سلولهاشون!
«ماه فوریه»
یالا، ری. دو باره دارم بهت میگم.
همه برن تو سلولهاشون!
چه خبر، رفیق؟
سلام، بیگلو.
یه متجاوزگر،
یه کسی که اون بیرون قتل کرده،
بعد از چند سال حبس با رفتار خوب
و نشستن جلو یه تلوزیون کوفتی، از اینجا میره.
ولی میدونی چیه؟
من همشو تقصیر قانون «فراهم کردن لوازم» برای زندانیها میدونم.
همچی رو به گوه میکشن،
و این تقصیر ماست.
خب، اونا رو آروم نگه میداره.
نه، این یه امتیازه.
وقتی بیای اینجا، دیگه یه زندانی هستی.
- آها. - لیاقت هیچی رو نداری.
همینه که هست.
مخصوصاً تلوزیون.
باشه، خب راهحل جایگزینت چیه؟
حال آدمای توی سلول رو بگیری.
اونام تمام روز بهت زل بزنن،
و واسشون سوال میشه که چطور میتونن با یه مسواک ما رو بکشن.
درست نمیگم، رفیق؟
شعر «مطمئن باش این کارو میکنم»؟!
دستتو از رو میله بردار.
چند بار باید بهت بگم، هان؟
- آره، درسته. - خدا بزرگ.
هی، مشکلت چیه، رئیس؟
آره.
اوه، ببین. داره یه کتاب ور میداره.
دیگه تصورش رو بکن.
آره.
سلام، جین.
سلام.
خب، دارم یه نقاشی میکشم.
و رنگ زردم رو نمیتونم پیدا کنم.
اوه.
ولی فکر کنم اونجا باشه.
خب، بهتره بری بیاریش.
- باشه. - فقط سریع عمل کن.
باشه.
خیلیخب.
بفرستش خونه. فقط بفرستش خونه.
وقتشه بری خونه، توپ.
توپ مادر سگت.
چرا نمیری تو دیگه؟
اونجا خونهته!
خیلی احمقه!
جوابم رو بده! کون سفیدم رو ببوس!
دیوید.
اره؟
دیوید.
اون تو چه غلطی میکنی؟
اینجا خیلی تاریکه، رفیق.
رفیق.
بهتره از اونجا بری بیرون.
داری چه غلطی میکنی؟
سعی میکنم این سوسکای کوفتی رو بکشم.
همهجا هستن.
میخوای کمک کنی؟
داری منو دست میندازی، عوضی؟
نه، آقا.
لعنت، مرد.
یالا، از اونجا برو بیرون.
از اونجا برو بیرون.
خیلیخب، خب، فردا صبح میبینمت.
حواست به قرمز بزرگ (رئیس زندان) باشه.
باشه.
میخواد یه جنگ راه بندازه.
اون پایین چه غلطی میکردی؟
بنظرم میتونیم از اونجا بریم توی زیرزمین.
باید اون دستگاه هواکشش رو بِبُریم.
فقط اونجا خیلی تاریکه.
به یه چراغ نیاز داریم.
باز شروع نکن.
جدی میگم.
دیوید.
هیچکس از اینجا زنده بیرون نرفته، رفیق.
به یه دستگاه آهن بُر نیاز داری.
که اونو از سر رات برداری.
واقعاً بهت افتخار میکنم.
هی، خیلی ممنون، آقای لارسون.
یا یه ارهی تیغهای.
به زور متوجهاش شدی.
نه، نه، نه، نه، نه، نه.
یالا، نمیتونم صداتو بشنوم.
سلام لامپی. خوش برگشتی.
ممنون.
صبح بخیر. حالت چطوره؟
بین تو و اون چه خبره؟
کی؟
میدونی کی رو میگم.
همون دختره که جلوی در ورودی کار میکنه.
دختر؟ چی داری ...
چی داری ...
دیدم نگاش کردی.
مردا هم میتونن هرزه باشه، میدونی؟
من اصلاً اسمشم نمیدونم.
منظورم اینه که ... اون به ما نگاه کرد.
آه، شاید بخاطر این باشه به لامپی ...
پول ندادیم.
سعی نکن بحث رو عوض کنی.
من بحث رو ...
من چیزی رو عوض نمیکنم. دوست دارم، عزیزم.
منم دوست دارم. ولی یه چیزی رو یادت نره.
اگه یه موقع به فکر خیانت کردن به من بیوفتی
قبل از اینکه خودت متوجه بشی ازش خبردار میشم.
برین سراغ ابزارها.
صبح بخیر.
آقایون، میشه یه لحظه حواستون به من باشه؟
ما یه خورده از سفارش آلتونو عقب افتادیم.
پس بیاین به فکر کارمون باشیم
و از کمک خواستن خجالت نکشیم.
- آها. - باشه.
اینو شنیدی، دیوید؟
خجالت نکش.
ممنون.
یه دونه چراغقوه ازش بخواه.
ما یه چراغ قوه لازم داریم.
چطوره از اون عینکهایی بخوای
که تهاش یه دونه چراغ قوه داره؟
نه.
عمراً.
زندانی سوئیت.
میشه بهم کمک کنی از تو اتاق ماشین یکم قرقره بیارم؟
بله، خانوم میچل.
هی، ازش بخواه.
بهش بگو واسه نقاشی تو شبه.
زندانی الیژا، نمیشنوم چرخت کار کنه.
البته.
صبح بخیر، خانوم میچل.
صبح بخیر، زندانی سوئیت.
جویس، میشه یه لحظه ببینمت؟
الین کوفتی.
"آقای عزیز، لطفاً در جریان باشید
"که در خیاطخونه شمارهی یک
"یه دعوا به پا شده
"که میچل و مدیر لمبر شاهدش بودن."
لامبر؟
بنظرم خواسته لمبرت بنویسه.
آره.
"و همچنین اون زن ..."
تو رو میگه، تیلی.
"که واسه یک یا دو بار در هفته و واسه 3 یا 5 دقیق
"با زندانی یوئیت
"به اتاق ماشین خیاطخونه میره.
و با خودشون هیچی نمیارن."
اینا همش مضخرفه.
اصلاً حتی درست تلفظ نکرده.
اون پسر، دیوید یوئیت رو میشناسی؟
آره، سرپرست خیاطخونهمه.
این که چیزی رو ثابت نمیکنه.
نوشته باهاش به اتاق ماشین شماره نه میری.
- میری؟ - نه.
تیلی.
خب، اینجوری نیست. مربوط به کاره.
اتاق ماشینه.
یعنی اینقد درکش سخته؟
بیخیال.
وجه خوبی نداره.
و همینالآن میتونم بهت بگم کورت در موردش چی میگه.
صبرکن، کورت؟
باید شوخیت گرفته باشه.
داری بهم توهین میکنی
الین.
پروسهاش همینه.
میدونی، تا حالا اینجوری بهم توهین نشده.
دنیس، خواهش میکنم فوراً مطمئن شو
که زندانی سوئیت دیگه توی خیاطخونه کار نمیکنه.
با یه نگهبان اونو به سلولش ببر.
نمیتونم بدون اون خیاطخونه رو بگردونم.
تنها کسی که میدونه این کارو چطوری انجام بده.
ممنون، جویس.
همش بخاطر یه نامه که حتی واقعیت هم نداره؟
به اندازهی کافی خوش گذروندی، باشه؟
اینا همش مضخرفه.
باید بیخیال بشی.
خیلی خوششانسی که هنوز کارتو داری.
اوه، کس ننت، دنیس.
اینجا خیاطخونهی شمارهی یکه، واحد 125.
ادامه بده.
واسه بردن یه زندانی به یه نفر نیاز دارم. عجلهی هم ندارم.
خیلیخب، یکی رو ...
سوئیت.
ابزارهات رو جمع کن.
باهام بیا.
هر کی این نامه رو نوشته
توهین نباشه، ولی مضخرف به تمام معناست.
من نباید شغلم رو از دست بدم و از این سلول برم.
آره، زندگی سخته.
میتونست به حبستم اضافه کنه.
رفیق، من بهتر از هر کس دیگهای میدونم
اون ماشینها چطور کار میکنن.
- و حدود 2 میلیون سفارش واسه آلتونا هست - حرف نرن.
که اگه من اونجا نباشم همچی به گا میره.
خفهشو. وسایلت رو جمع کن.
دارم جمع میکنم. فقط دارم میگم.
آه.
No comments yet. Be the first to leave one.