ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
«: مـتـرجـمین:ماهی و اسکای واکر :» .:: Skywalker | Mahi ::.
سلام شاسگول، گل "رونی" رو دیدی؟
محشر بود.
قراره از نزدیک ببینمش، رفیق.
- شنبه این هفته. - خفه بمیر.
و واقعاً داری چیزی که فکر می کنی رو می خوری؟
آره، همون برگر پیتزا پپرونی همیشگی مون رو...
یه صبحانه ی مخصوص! یه لقمه می خوری؟
گمشو، آشغال...
بابای "ریچل" رفته ماموریت در نتیجه یه بلیط اضافه برای "استمفورد بریج" داره.
"میا"! دیرمون میشه!
دارم میام!
با "ریچل" میری؟
نگو که حسودیت میشه.
شوخی می کنی. اون زشته...
حالا!
دارم میام...
از بازی "چلسی" یه سلفی برات میفرستم شاسگول.
- نه، "میا" این کار رو نکن! - دختر کو ندارد نشان از ننه.
خداحافظ، مامان!
خداحافظ عشقم.
خطرناکه، چرا این کار رو می کنی؟
تو مدرسه دعوا نکنین،
جواب هم ندین،
و امتحان امروز رو از دست ندین!
- آره، بجنبین. - دوست دارم!
ساندویچ ها!
از ماشین پیاده شو
هی، بوس من کجاست؟
امتحان ریاضی تون رو خوب بدین.
میشه به دامپزشک بگین که بطری شو ساعت 1 لازم نداره؟
- خیلی خب، گرفتم. واو! - مرسی، خداحافظ!
مرسی
- دوست دارم! - منم دوست دارم!
برام مهم نیست مشکل چیه چون مشکل خودته.
بهتره این رستوران سر وقت حاضر بشه.
دیگه تاخیر نداشته باش، "پایت"، جدی میگم.
سلام!
این رنگ چطوره؟
برای بار، باحاله نه؟
این یکی.
چه خبره؟
کی شده کار ساختمانی سر وقت تموم بشه.
هنوز داریم روی اتاق ها کار می کنیم و...
نزدیک تموم کردن هم نیستیم.
- من نگران نیستم. - نه که نیستی!
خب، شاید بهتره باشی
چون یه تماس دیگه از مدرسه داشتیم.
چش شده؟
تو شانس آوردی که اینجایی...
اما وقتی لندن بودیم اینطوری نبودی.
یادته؟ اونجا داشتی تلف میشدی.
شاید اون هم الآن همین حس رو داره؟
فقط یه ماهه که اینجاست.
فقط به زمان احتیاج داره. عادت میکنه، می دونم که می کنه.
نمی دونم. اون هیچ دوستی تو مدرسه نداره...
منم ندارم! نه وقتی به سن اون بودم.
اون بچه سرسختیه.
هی، اگه کسی بتونه با این شرایط وفق پیدا کنه،
اون "میا" است.
پس، یه تماس دیگه از آقای "کروگر" داشتم.
گفت داشتی دعوا می کردی.
دوباره.
چرا همیشه حرف آقای "کروگر" رو باور می کنی؟
بچه های اینجا ابلهن، چاره چیه؟
فقط آرزوم بود که برادرت میتونست بیشتر شبیه تو باشه...
اینجا رو ببین، "میا"..
به این حیوانات فوق العاده نگاه کن. اونا مال مان...
همش مال ماست، هیچ می دونی چقدر خوش شانسی که اینجا زندگی می کنی؟
نه. چون نمی خوام اینجا زندگی کنم.
اینجا خونه ام نیست.
حالا هست.
لندن خونه است. جایی که دوستام هستن.
جایی که مدرسه ام هست.
"میا"...
"میا"!
مامان!
همه چی خوبه، همه چی خوبه. من اینجام، تموم شد عزیزم.
داستان رو برام بگو...
باشه...
یکی بود یکی نبود،
در یه شب تاریک و بدون ماه،
یه فاجعه بزرگ پیش اومده بود و همه ی طبیعت،
همه ی عناصر اونقدر در جوش و خروش بودن،
که مردم فکر کردن پایان دنیاست...
زن ها و مرد ها دیدن فاجعه داره بزرگتر میشه،
در حالی که ضعیف و ترسیده بودن.
تنها یک مرد،
یه طبیب خردمند کاهن مردم "شانگان"
مردم زمین
لبخند زد.
داشت لبخند میزد.
پس، مردم پرسیدند:
کاهن، از این آشوب نمی ترسی؟
و اون جواب داد:
مردم مادر طبیعت رو تحریک کردن
و روز به روز اون رو نابود کردند.
و حالا اون هم داره انتقامش رو می گیره.
اما یه روز،
یه روز کریسمس،
یه توله شیر سفید به دنیا خواهد اومد...
توجه.
کریسمس مبارک.
کریسمس مبارک!
اوه خدایا!
یه معجزه است!
سلام...
واقعاً یه معجزه است. احتمالش یک در میلیونه.
می دونی معنیش چیه عزیزم؟
برای مزرعه، برای ما.
می بینی "میا"؟
یه توله شیر سفید همین امروز،
توی مزرعه مون به دنیا اومده.
بیا.
بغلش کن.
چرا باید یه توله شیر احمق برام مهم باشه؟
- کریسمس مبارک! - کریسمس مبارک!
خیلی کوچولوئه.
توریست ها دیوانه اش میشن.
توله شیر دقیقاً سکوی پرتابیه که منتظرش بودیم، می دونی.
شرمنده، الآن سرم خیلی شلوغه.
الآن می تونی صحبت کنی؟
بعداً، باهات تماس می گیرم باشه؟
میخوای شیشه شیرش رو بهش بدی؟
نه، البته که نمی خوام.
واقعاً؟
همه روز رو به نگاه کردن به من می گذرونی!
برو "میک" رو پیدا کن، اون عشق حیواناته.
هی توپم رو ول کن!
می دونی اون توپ منه.
ولش کن!
"میک"،
من از دست این شپشو که همش اذیتم می کنه خسته شدم!
هی، تقصیر "میک" نیست.
اون ازت خوشش میاد. خوش شانسی.
یه لقمه صبحانه بخور، "جودی" داری پنکیک درست می کنه.
آره، "جودی" داره پنکیک درست می کنه مگه نه؟
"جودی" نیم ساعت پیش پنکیک ها رو درست کرد چطوره آقای "اوون"...
و حالاهم میخواد ظرف ها رو بشوره.
اگه پنکیک می خوای، خودت پاشو درست کن
اگه دلت می خواد!
دیدم!
هیس!
- می تونی مال من رو بخوری. - من پنکیک مسخره ات رو نمی خوام.
کافیه دیگه، مشکلت چیه؟
مشکلم خانواده ی لعنتی امه.
اگه واقعاً می خواین بدونین!
تنهام بذارین!
کافیه... کافیه!
ناله
و گریه تمام روز، اذیتم می کنه.
بس کن.
می دونی خیلی بو می دی!
لیتر لیتر می خوری، کجات میره، پسر.
ما گرسنه ایم...
حیوون دیوانه.
و پودر پروتئین لازم داریم.
می دونم "کِو" دارم راست و ریستش می کنم.
و قرص های ضد انگل.
بعلاوه، "جودی" هم برای آغل ها ضد عفونی کننده میخواد.
"کو" قبلاً برات توضیح دادم، ما هیچ پولی نداریم!
"کوین" لطفاً بیا کمکم کن.
بیا "چارلی"!
- این دوتا - می بینی؟
خب، شاید حق با تو بوده باشه.
این قضیه اغلب اتفاق نمی افته. باید یه شامپاین باز کنم!
آره.
- "چارلی"! - مرسی.
نوش.
بیا "چارلی" پسر خوب.
تو یه پسر بزرگی "چارل"، هاه، "چارلی"؟
می خوای بازی کنی، پسر؟
پسر خوب کی بودی؟
شامپاین، بچه ها و شیر ها.
- خوبه. - و تو؟
آره. و تو؟
بیا. "چارلی".
بیا پسر، از پسش بر میای.
بیا اینجا پسر، بیا اینجا رو نگاه کن.
پسر خوب.
پسر گنده کی بودی؟
بیا اینجا نگاه کن.
پسر خوب.
پسر خوب!
پسر خوب، "چارلی".
باید دنبالم بیای. بعدش می تونیم همه کار ها رو باهم انجام بدیم.
بیا!
"چارلی"!
پسر خوب، بیا!
مامان!
تا به امروز، هیچکس نمی دونه شیر های سفید از کجا اومدن...
اما برای مردم "شانگان" این موضوع مقدسه.
اما روزی اون ها خواهند اومد و کمکمون خواهند کرد
آرامش رو به مادر طبیعت برگردونیم...
"میا"،
این فقط یه افسانه نیست، می دونی.
باید بهش باور داشته باشی.
حتی یه عده هستن که یه پناهگاه تو
سرزمین "شانگان"
کنار رود خونه "تیمباواتی" ساختن
No comments yet. Be the first to leave one.