ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
نمیدونم پسرم کجاست.
اسم من اِستره و با دوستت اینجام.
حالا، شماره جِنی رو درست داری؟
آره، یعنی، میتونم...
لیست شماره تماس والدین رو دوباره براش بفرستم.
یه پرستار بچه دیگه مایلو رو از مدرسه برداشته.
اسمش کَری فینچه.
اون برای یه مادر دیگه، جِنی کَمینسکی کار میکنه.
وایسا.
پس اسم واقعیش کَری فینچ هم نیست؟
نه، متاسفانه.
گواهینامهش جعلیه.
تازگیا تو برنامه کَری تغییری نبوده؟
دو هفته پیش یه روز مرخصی خواست.
این کالینه.
اون بهترین دوست و شریک کاری منه.
مار. سلام.
لعنتی. کاره.
حساب فیلیپسِ و من وقت و انرژی ندارم...
که الان بهش برسم و من...
میدونی چیه؟ من... اِم...
من حساب فیلیپس رو ردیف میکنم.
ممنون. خب، بعدش چی؟
کنفرانس خبری.
و ممکنه یه تماس برای باجگیری داشته باشیم.
خانم آروین، شما تماس گرفتید...
دیشب دیروقت با یه انتشاراتی؟
آیا بدهی فعلی شرکت شما نمیتونست...
با چیزی که ممکن بود به دست بیارید جبران بشه؟
ممنون که همگی اومدید.
یه سوال. اگه اون هرگز...
اون پسر منه!
فکر میکردم اوضاع رو کنترل کرده بودم.
به خبرنگار زنگ زدم و سعی کردم بهش پول بدم...
میدونی، تا خبر رو دفن کنه.
اشتباه کردم. متاسفم.
من تو و مایلو رو خیلی دوست دارم.
بعضی وقتا حس میکنم قراره منفجر بشم.
ماشین پرستار بچه کَری فینچ رو اینجا رها شده پیدا کردیم.
خب، وِرنون هیلز وسط ناکجاآباده.
از اون جاهاییه که یکی باید بیاد دنبالت.
کَری فینچ تنها کار نمیکنه.
خانم گارسیا، شما به ما گفتید که...
هرگز با کَری فینچ صحبت نکردهاید.
نه. اون همیشه با جِیکاب بود.
اون عاشق بالا رفتنه.
و نمیخواست بیفته.
جِیکاب از کجا میافتاد؟
یه زمین بازی.
خیلی از پرستارا بچهها رو برای بازی میبرن اونجا.
و یه میلکشیک فروشی نزدیکشه.
بچهها عاشقشن.
جِیکاب میگه "مالشِیک".
منظورش میلکشیکِ مالتداره.
فقط تصحیحش نکردم چون فکر میکردم بامزهس.
ولی کَری براش میگرفت.
از کجا؟ از اینجاس...
کنار پارکی که بچهها میرن.
اسمش "موز مالتد میلکشیکس" ئه.
صورتحساب کارت اعتباری آنا.
برای کارتی که بهش دادیم با مایلو استفاده کنه؟
خرید از "موز مالتد میلکشیکس".
آنا و کَری دوست بودن.
اون پسر منه!
یادت میاد چطوری قایم شدن رو تمرین کردیم؟
هی.
پلیس آنا رو پیدا کرد؟
نه. نه.
رفتن آپارتمانش، ولی اون اونجا نیست.
ماشینش نیست و دارن مدام بهش زنگ میزنن.
و جواب نمیده.
من میرم خونه.
ولی اگه چیزی نیاز داشتید زنگ بزنید.
: ممنون.
ممنون، جِنی.
آنا به ما دروغ گفت. آره.
اون هر سهشنبه تو اون میلکشیکفروشی بود.
با کَری میلکشیک میخرید.
چطور ممکنه همدیگه رو نمیشناختن؟
اِم. اون دروغ گفت.
چرا؟
نمیدونم.
لیا و برایان کجا هستن؟
داره اون رو برمیگردونه خونهش.
مسکن خورده برای همین یه کم گیجه.
من باورش کرده بودم.
اِم. منم همینطور.
سلام.
آنا.
میتونم بیام تو؟
اومم. بیا تو.
میخوای بشینی؟
اون کنفرانس خبری رو دیدم.
متاسفم که مردم اینطور در موردت فکر میکنن.
میدونم که تو هرگز این کار رو نمیکنی.
تو مایلو رو دوست داری.
اِم. آره.
من کَری فینچ رو میشناسم.
خیلی متاسفم که قبلاً چیزی نگفتم.
ولی میترسیدم به مشکل بربخورم.
ولی به خدا من نمیدونم میلو کجاست، قسم میخورم.
قسم میخورم.
هوم.
خب، چی میتونی در مورد کَری بهمون بگی؟
مهربون بود، فکر کنم.
پس صحبت کردین؟
باشه، راجع به چی صحبت کردین؟
خانوادههایی که براشون کار میکنیم.
اینکه چجوریان.
کی چه کاری میکنه، قوانین خونه چی هستن.
اینا چیزاییه که همه پرستارا در موردش حرف میزنن.
کَری از خانوادهاش بهم گفت.
منم از خانواده خودم گفتم.
باشه، در مورد خانواده ما چی بهش گفتی؟
اینکه شما یه خانواده خیلی شاد هستین.
و اینکه میلو خیلی دوستداشتنیه و...
آنا.
ما باید جزئیات رو بدونیم.
مطمئنم بیشتر از اینا حرف زدین.
من... من گفتم...
بهش گفتم که میلو توی یه خونه خیلی بزرگ زندگی میکنه.
و اینکه هر دوتون با پول مردم سر و کار دارین.
و بعضی وقتا میلیونها دلاره.
در مورد تعطیلات هم پرسید.
باشه.
اینکه کی شهر رو ترک میکنین و کجا میرین.
و در مورد خونه پرسید که آیا دزدگیر داره یا نه.
اوه خدای من. باشه.
باشه.
پس کَری به پول ما خیلی علاقهمند بود.
من نمیدونستم این حرفا معنی خاصی داره.
سوال دیگه ای نپرسید؟
میخواست بدونه میلو چه نوع غذایی دوست داره.
و برنامهی خوابش چیه.
هی میخواست بیشتر و بیشتر در موردش بدونه.
اون... اون دوست داشت باهاش وقت بگذرونه، اونو بشناسه.
دقیقاً چطور باهاش وقت بگذرونه؟
مثلاً وقتی به عنوان پرستار کار میکنه.
مثلاً بعد از مدرسه یا همچین چیزی؟
یه بار وقتی سر کار نبود.
یه بار همدیگه رو تو شهر دیدیم.
این کی بود؟
چی شد، آنا؟
با یکی بود.
اون موقع بهش فکر نکردم.
ولی الان فکر میکنم میخواست اونا میلو رو ببینن.
یه مرد بود.
اوه خدای من. باشه.
متاسفم. باشه.
باشه.
پلیس اینجاست.
شما به پلیس زنگ زدین؟
من به دردسر میافتم.
باید شکرگزار باشی که اینجان.
پس شما و کَری...
خب، میشه گفت دوستین؟
تقریباً.
دوستای سر کار.
و شما دو تا در مورد میلو خیلی صحبت کردین.
درسته؟
بله قربان.
پس ما اینطور متوجه شدیم که...
کَری یه مرد همراهش بوده.
در یه مقطعی که با میلو بوده.
اون... اون گفت که اون مرد فقط اونجا بود.
مثلاً تصادفی.
ولی الان فکر نمیکنم حقیقت داشته باشه.
میتونین همهشو برامون تعریف کنین؟
هر اتفاقی که اون روز افتاد رو بهمون بگین؟
روز ماراتون بود.
پیتر داشت میدوید.
و ماریسا و میلو میخواستن تشویقش کنن.
و ماریسا میخواست منم بیام.
بابایی رو میبینی؟
میبینیش؟
آره!
میبینی؟ کجاست؟
میدونی چیه؟ باشه.
میشه... میشه یه لحظه پیشش وایسی؟
من فقط میرم، یه لحظه دیگه برمیگردم.
آره. میخوای بیای رو شونههام؟
هورا! آره؟
میبینیش؟
هورا!
خب، حدود یه هفته قبلش به کَری گفتم که همهمون داریم میریم.
و اینکه من قرار بود مراقب میلو باشم.
اونم گفت ممکنه اونم بیاد.
و گفت شاید اونجا ببینمتون.
و من خندیدم، آخه خیلی شلوغه، میدونی.
بعد اون صبح بهم پیام داد که بپرسه کجا وایستادیم.
منم بهش گفتم.
و اون اومد؟
اون بهم پیام داد.
گفت که نزدیک فودتراکهاست.
خیلی نزدیکه، و میتونیم بریم یه سلامی بکنیم، ما هم همین کارو کردیم.
میخوای بریم کَری رو ببینیم؟
آره. آره؟
باشه، بریم.
میتونیم بریم یه چیزی بخوریم؟
میریم کَری رو پیدا کنیم، باشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.