ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
پس فقط 300 درجه بهش حرارت بده و تا 35 دقیقه آماده میشه.
ممنون کارن. اما واقعا نیازی نیست به این کارات ادامه...
لازانیای مکزیکی برات درست کردم.
عالیه.
ارزشی نداره، فقط میخوایم که احساس تنهایی نکنی.
من و جف کنارت هستیم،
هروقت که خواستی باهامون حرف بزن.
ممنون.
واقعا تصورش سخته که چی داره بهت میگذره.
خب دقیقا مثل این میمونه که جف تصادف کنه و یهویی به طرز وحشتناکی بمیره.
اینطوری.
درسته.
خب اون ظرفـم هروقت که تونستی بهم برگر...
بعله، حتما میارم.
-| آخرين اخبار دنياي فيلم و سريال در تلگرام و اينستاگرام ما |- .:. @OfficialCinama .:.
«:: مــتـرجـم: نهــــــال ::» |^| iredprincess |^|
لعنتی.
خدایا.
من اگه جات بودم قهوهاش رو نمیخوردم، افتضاحه.
من درستش کردم.
هوم ؟
متاسفم.
- نه شوخی کردم. - هوم ؟
دارم شوخی میکنم.
من جودیام.
- سلام، منم جنام. - سلام
سلام
زیاد به این جلسات اومدی ؟
نه اولین بارمـه.
منم همینطور.
شرمنده، امیدوارم عجیب نباشه اینکارم.
تو کار املاکی ؟
حس میکنم عکست رو روی نیمکت ایستگاه اتوبوس دیدم.
شما با یه آقای خوشگل همجنسباز ؟
- آره. - چی ؟
آره خودمـم.
با کریستوفر که فکر نمیکنه توی عکسش همجنسباز بنظر میرسه.
منظور بدی نباشم. بنظرم همجنسبازی قشنگه.
روی کدوم نیمکت دیدی ؟
فکر کنم اونی که اینطوری بودی...
نه.
نه ؟ و اون اینطوری...
نه، نه، نه، منظورم اینه که کجا زندگی میکنی...
اوه خدای من.
متاسفم، نیوپورت بیچ.
- عه جدی ؟ - آره.
- توی نیوپورت زندگی میکنی ؟ - آره.
باشه.
آره خودمم فکر نمیکنم که متعلق به اونجام.
- چیز بدی نیست که متعلق به اونجا نباشی. - درسته.
اما اگه به یه وکیل املاکی نیاز داشتی، فقط...
ممنونم.
- ممکنه لازمم بشه. - اوکی.
متاسفم.
امیدوارم بد نباشه.
میشه بغلت کنم ؟
نه.
اوکی.
خب بنظر میرسه که امروز چند نفر جدید بهمون اضافه شدن.
سلام من جودیام.
- سلام جودی. - سلام جودی.
- راحتم. - خیلهخب.
خب به جمع دوستان بهشتی خوش اومدید. من پاستور وین هستم.
همونطور که بعضیاتون میدونن، من دوست دارم حلقهی عزاداریمون رو
با صحبت کردن درمورد فقدانی که باعث شد من پا به این عرصه بذارم شروع کنم.
خالم از روی پلهها سقوط کرد و سرش از وسط نصف شد و درحال خونریزی
پسر 5 سالهاش تماشاگر این اتفاق بود.
و من اون کسی بودم که ازش خواسته بودم که از زیرزمین برام لیموناد بیاره.
و با این موضوع کنار اومدم.
و اینم گوشهی کوچیکی از زندگیمـه.
اوه خدای من.
سپاسگزارم.
فقدانی وجود داره که علاقمندید با ما به اشتراک بذارید ؟
آره، من نامزدم رو 8 هفته پیش از دست دادم.
خیلی یهویی بود.
داشتیم باهم غذا میخوردیم و یهو دیدم که از دنیا رفته.
خیلی متاسفم.
ممنونم.
- سکته قلبی ؟ - بله، 44 سالش بود.
خیلی بده، متاسفم.
ممنون.
ممنون که با ما به اشتراک گذاشتی.
خب هفته گذشته ما شروع کردیم به صحبت کردن درمورد...
کلمهی گدار.
گذشت.
گذشت خیلی کار سختیه و میتونه مدتها و یا حتی یک عمر طول بکشه.
اما توی هر شرایطی همه حق دارن که مورد گذشت واقع بشن.
واقعا اینطور فکر میکنی ؟
مسیح اینطور فکر میکرد.
آمین.
معذرت میخوام...
چطور کسی رو که همسرت رو با ماشینش زیر گرفت و در رفت،
و گذاشت همسرت یه گوشهی خیابون تا سر حد مرگ خونریزی کنه رو میبخشی ؟
چطور همچین چیزی رو میبخشید ؟
نه، تموم شد.
نمیخواستم موضوع رو باز کنم، پس یکی دیگه شروع کنه.
با صبر و طاقت خودتون،
احساسی که الان دارید هیچ مشکلی نداره، غم، عصبانیت، حالت تدافعی...
من حالت تدافعی نگرفتم، خب ؟
من خستهـم.
منم خستهام.
میتونی بیشتر درموردش حرف بزنی ؟
آره، فقط خیلی وقته نتونستم بخوابم.
میدونید قبلا هم زیاد نمیخوابیدم اما...
از وقتی که تد مُرده، کلا دیگه نخوابیدم.
یعنی بطور طبیعی نه، اما...
و قرار هم نیست که قرص بخورم.
اهل قرص نیستم و دوتا بچه دارم، دوتا پسر که...
که بهم نیاز دارن، و برای همینم، نمیخوام از اون دسته آدمایی باشم که،
از این مامان کلونازپامیای زامبی شدهان، میدونید.
هی، هی!
من شبا بیدارم.
میتونی بهم زنگ بزنی. میتونیم... باهم بیدار بمونیم.
مثلا قرار بود لازانیای مکزیکی باشه.
چرا کشمش داره ؟
- واقعا نمیدونم. - من دوست دارم.
- از غذای دیگران دیگه داره حالم به هم میخوره. - منم همینطور.
دلم برای دستپخت بابا تنگ شده.
منم همینطور.
اصلا منصفانه نیست.
چرا باید بابای ما میمرد ؟ چرا...
بابای تایلر نمرد ؟ ریک. آدم ناجوریه.
از ریک خوشم میاد.
- میمونی تا خوابم ببره. - اوهوم.
کلا وقتی که خوابم.
میدونم بوپ.
- مامان ؟ - بعله ؟
- دلم نمیخواد فردا برم مدرسه ؟ - شوخی نکن.
میخوام باهات بیام سرکار.
عزیزم میدونم، اما دیگه نمیتونیم به این رویه ادامه بدیم خب ؟
یعنی سه ماه شده و...
فکر کنم وقتشه که به زندگی نرمالمون برگردیم.
- اما میخوام که پیشت باشم. - میدونم.
میدونم عزیزم.
میدونی بلایی که سر پدرت اومد یه اتفاق بود.
- تا جایی که ما میدونیم. - چارلی، لطفا.
اتفاقی که برای بابات افتاد یه تصادف وحشتناک بود.
و همچین اتفاقی برای من نمیفته خب ؟
بهت قول میدم.
نه موضوع این نیست.
نگران این نیستم که بلایی سرت میخواد بیاد.
نه ؟
خب پس نگران چی هستی ؟
فقط دلم نمیخوام که تنها باشی.
خیلهخب.
سلام ؟
جودی ؟
بله ؟
منم... جن از...
از حلقهی عزاداریه.
سلام
شرمنده اصلا نمیدونم که چرا زنگ زدم.
نه نه وای بیخیال، خودم بهت گفتم که میتونی.
- خیلی دیروقته ؟ - نه.
- توی رختخوابی ؟ - آره.
- چی تنتـه ؟ - ها ؟
چی تنته ؟
شلوار شوهرم و
و تیشرتی که توی دوی 5کیلومتری برای بیماران
پسوریازیسی گرفته بود. (نوعی بیماری پوستی)
آرومتـر.
تو شخصیت عجیبی داری جودی.
ممنونم.
شوهرت واقعا دوندگی رو دوست داشته یا اینکه از پسوریازیسیها بدش میومده ؟
متاسفم، اگه نمیخوای مجبور نیستی راجع بهش حرفی بزنی.
نه، نه، دوندگی رو دوست داشت.
دیر بهش پی برد، توی 40 سالگی.
- انگیزش چی بود ؟ - بدنش داشت از فرم میفتاد.
- آها. - اوهوم.
مردا توی این سن باد میکنن.
آره واقعا شکمش گنده شده بود.
دیگه داشت میزد به گردنش.
گردنش ؟
واسه همینم دوندگی رو شروع کرد.
بهش افتخار میکردم.
توی بهترین حالت بود وقتی...
ماشین بهش زد.
خیلی متاسفم.
آره.
چیزی میخوری ؟
اوهوم.
ازین کلوچه شکلاتیا، کوچولوها هستن، میدونی که ؟
آره آره، میدونم.
اون...
حتی اون وقتا هم خیلی اهل موسیقی بود.
تنها کسی بود که من میشناختم و آنی دفرنکو رو دوست داشت.
من عاشق آنیام.
خب از وقتی که مُرده زیاد درموردش با کسی حرف نزدم.
- خب میتونیم ادامه ندیم، نمیخوام فضولی کنم. - نه...
قشنگه.
رسید بهت ؟
- خودشه ؟ - نه، اون یکی شوهرمه.
عه یدونه دیگم داری ؟ پس روبراهی.
No comments yet. Be the first to leave one.