ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
برو به تروا - !بريسيس -
.نميتونم کارتون ناديده بگيرم رو بانو
.ميدونم که دارم درخواست زيادي ميکنم
از اونجايي که من مجبور شدم
.طبق خواسته تو يک چيز با ارزشم رو بيخيال بشم .من اون رو ميخوام
.حالا ديگه تنها ميجنگي
.اونها درخواست يک مبارزه دادن
.اين يه حقه هستش
.پيشگويي
.براي بقاي تروا، تو بايد بميري
.خواسته بوديد که من رو ببينيد
.خواستم که از خبرهارو بدونم
.افرادي که بيرون فرستاديم اون رو پيدا نکردن
چند نفر فرستادي؟
،همونطور که ميدونيد کار آسوني نيست .که بشه افرادي رو به بيرون شهر فرستاد
.و حتي سختتر هستش که بشه اونها رو برگردوند
چند نفر؟
.پنج نفر فرستادم
ارزش اون همينقدره؟
...مسئله ارزش نيست، مسئله خطرشه
.سربازان يوناني کوه رو خواهند گشت،اونقدر مشتاق که سرش رو از تنش جدا کنن
.به دست اونها کشته ميشه
.متاسفانه اين سرنوشتش بوده و هست
.افراد رو بفرست بيرون. همين حالا
.اين تصميمي نيست که من يا شما بتونيم بگيريم
.جان همه ي تروا ها با ارزش هستش، نه فقط الکساندر
و کساني هستن که دارن پيشنهاد ميدن
.که اون هرگز نبايد به شهر برگرده
منظورت از اين حرف چيه؟
.حرف هاي کشيش رو شنيدي
.برو بيرون
.بانوي من
!داخل اون جنگلزار سمت راستي
« تروآ: سقوط یک شهر »
« شکار »
.پريام. هکتور داره مياد
.بايد باهاش حرف بزني
.بهش بگو
.تو روش بگو چيزي که گفتي رو
.خودم ميدونم
.ميخوام که از زبون خودشون بشنوي
اين چه کاريه؟ .از اينجا ببرش بيرون
.تکون نخور کاساندرا
خودتون ميگيد يا من بگم؟
چيو بگم؟
.شما فرزند تازه به دنيا اومده خودتون رو فرستاديد که بميره
.به بقيه بچه هاتون گفتيد که گرگ اون رو دزديده
.زنت رو مجبور کردي که باهات راه بياد
خوشبختانه، مردي که براي اين کار انتخاب کردي از فرمانت سرپيچي کرد
.و اين تنها دليلي هست که الکساندر هنوز زندست
.چونکه يه چوپان ساده دل و جرات کاري رو داشت که شما نداشتيد
.من کاري رو کردم که به نظرم براي شهر درست ميومد
.من نبايد به خاطر اينکار از تو يا هرکس ديگه اي عذرخواهي کنم
از اون چي؟
اون بهش الهام شده بود که الکساندر کاري ميکنه که شهر در آتش بسوزه
.خون سياه در خيابون هاي شهر جاري ميشه
.بهش گفتيد که ديوانه شده
.زندانيش کرديد
،بهم گفتيد که خواهرم آشفتس
.و نميتونم ببينمش .که به پرستاري مداوم نياز داره
.و نميتونه مثل بقيه بچه ها بره بيرون و بازي کنه
.اون فقط 7 سالش بود
.نميخوام اينجا باشم
.همونجا وايسا کاساندرا
.وقتي که الکساندر برگشت، دوباره دروغ گفتي
!براي حفظ جونش - .دروغ گفتي و بازم دروغ گفتي -
.و حالا مثل يک بچه تو اتاقت مخفي شدي
!که جونش رو حفظ کنم - چقدر آدم بزدلي هستي؟ -
.لطفا بذار برم
.بذار بره هکتور
.پدرت من رو مجبور نکرده بود
.اين کار رو باهم انجام داديم
داري ميگي که بچت رو خودت داوطلبانه دادي رفت؟
!تو به بچه هات دروغ گفتي
.تو هم دروغ گفتي
.تو با ليتوس تو سيليسيا ديدار کردي
.بهت هشدار داد که مانع برگشت الکساندر بشي
.بله. با ليتوس ملاقات داشتم
.و شايد بهتر بود از حرفش پيروي ميکردم
.فرصتش رو داشتم و موفق نشدم
.به پانداروس ميگم که گروه تجسس رو منحل کنه
چي؟ ...اينطوري يوناني ها پيداش ميکنن
...خودت ميدوني چه بلايي سرش ميارن - .دستور خدايان واضح بود -
.اون نميتونه در تروا بمونه
!اون همخونت هستش
.ريسکش بالاست
.متاسفم
.از حالا به بعد شهر رو من اداره ميکنم
به نظرم اينطوري به نفع همست، مگه نه؟
هلن رو چيکار کنيم؟
منظورت چيه؟
.خب، الکساندر که رفته چه دليلي داره که اون رو نگه داريم؟
منظورت اينه برش گردونيم؟
.يوناني ها پدرت رو سلاخي کردن
ميخواي بهشون جايزه اعمالشون رو بدي؟
فقط ميخوام که بچم در شهري بزرگ بشه که خطر انقراض تهديدش نميکنه
.نه
،وقتي که خون يوناني ها ديوار هاي ما رو تزئين کرد .اونوقت براي سرنوشت هلن تصميم ميگيريم
،و تا اون موقع باهاش چيکار کنيم؟
.اونا هلن رو برنميگردونن - .اما پسره که غيب شده -
چرا بايد نگهش دارن؟
.ميترسن که ما هم مالي و هم سياسي تحقيرشون کنيم
!من مبارزه رو برنده شدم .شرط و شروط معين بود
!تسليم فوري و برگردوندن زن من
.حيله گري اين برتري رو برات بدست آورد مانلوس
.پس کسي که دم از اخلاقيات بايد بزنه تو نيستي
.اين ايده تو بود که از کشيش استفاده کنيم
.تا تصميم و اراده شاهزاده رو ضعيف کنيم
...ولي تو شانست رو از دست دادي
.شانسم رو از دست ندادم
.نکشتيش
.اگه ميتوني دوباره بگو
.تو اونو نکشتي - !لعنتي - !نه -
.شمشيرت رو کنار بزار
.اونها سر شرايط مبارزه دبه درآوردن
.الکساندر فرار کرد
.تمام حق داشتن هلن رو از دست دادن،همچنين جان الکساندر رو
.ميخوام که اون بزدل پيدا بشه
.افراد من دارن کوه رو ميگردن
.پس تعدادشون رو دو برابر کن
.ميخوام که براي رضايت برادرم به اينجا آورده بشه
.و براي رضايت خودم
ميشه باهاتون غذا بخورم؟
.براشون غذا بياريد
چه بلايي سر اتاق ما اومده؟ وسايل پاريس کجاست؟
.الکساندر ديگه برنميگرده
گروه هاي تجسس چي پس؟
.برشون گردونديم
.به نظر من خيلي خطرناک بود
تو چه صلاحيتي داري که همچين تصميمي بگيري؟
.اداره اينجا الان به عهده منه
.الکساندر...کوه هارو به خوبي ميشناسه
...به جاي امني خواهد رسيد
از کجا اينقدر مطمئني؟
...اگه پاريس رفته
.دليلي نداره که من اينجا باشم...
دليلي داره؟
.بهتره که من رو به مانلوس برگردوني
.ما قصد نداريم که تورو برگردونيم
.وقتي که جنگ برده شد،ما يه زندگي مشترک به تو الکساندر ميديم
.اما اينجا نه
.يه جاي امن
.اگه که زنده بمونه
تا اون موقع، به نظر ما بهتره
.که از ديد عموم دور باشي
.تا وقتي که بدونيم مردم شهر چه حسي به اين قضيه دارن
.هلن، مردم مضطربن
.اونها فرد خارجي رو مصبب گناهشون ميدونن
.ما نميخوايم که تورو تو خطر بندازيم
.چقدر مهربونيد شما که به فکر منيد
ما ترتيبي داديم که تو براي مدت کوتاهي در اقامتگاه بيوه ها مستقر شي
...اونها بهت غذا ميدن،ازت نگهداري ميکنن
اقامتگاه بيوه ها؟
...يه جاي ساکت و امن هستش
.شوهر من نمرده
...هنوز
.اعصاب ندارم
.اگه دستم به اون تروا برسه از خشتک تا دهن جرش ميدم
!هيس
ميشه بيام داخل؟
.ميخواستم که بهت بگم
.ميدوني، من با اين رنج خيلي وقته که دارم زندگي ميکنم
.اما تازه بهش عادت کرده بودم
.و بخاطر اين هيچوقت خودمو نميبخشم
درک ميکني؟
.هيچ انتظاري ازت ندارم
...فقط ميخوام که زندگيت رو بدست بياري
.نميتونم که اينجا باشم. ببخشيد
!پيداش کنيد، و بياريدش اينجا! بجنبيد
چرا ما همش بايد کاراي سختو بکنيم؟
.اونم وقتي که آشیل قهر کرده و تو چادرش نشسته ، و از جنگيدن ممانعت ميکنه
...بيشتر مشغول اينه که از روي دوست پسرش بالا بره تا اينکه از رو ديوار شهر بره بالا
.بهش بگو که چي شنيدي
.آشیل و مرميدون ها دارن از جنگيدن سر باز ميزنن
.اين يعني 500 نفر از بهترين نفراتشون
چرا بايد ممانعت کنه؟ - .چيزي نگفتن -
.پس دليل پيشنهاد مبارزشون معلوم شد
،نگران اينن که بدون آشیل
.قدرت اين رو ندارن که شکستمون بدن
.پس بايد تا قبل اينکه نظرش عوض بشه يه حرکتي بزنيم
.ترويلس، ديفوبس
.سربازهاي بيشتر از شهر استخدام کنيد
.تمام مردان بين 14 تا 40 سال
.اما 14 سال خيلي جوان هستن
.پس، بيايد اميدوار باشيم نياز نباشه ازشون استفاده کنيم
تو از سيليسيا اومدي؟ - .بله قربان -
اونجا چيکار ميکردي؟
.دنبال خواهرم بودم
.توسط آشیل دستگير شد
...ميخواستم بدونم که هنوز زندست يا نه
هست؟
.فعلا زندست
.ميخوام که براي جنگ ثبت نام کنم - سنت؟ -
.پانزده سال - اسم؟ -
.هيسون هستم، پسر فيلمون
.خيلي خب
.تو زمين تمرين ميبينمت
.منم ميخوام بجنگم
چند سالته؟
.من 14 سالمه
No comments yet. Be the first to leave one.