ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
این داستان در جهان دیگری به وقوع میپیوندد
جهانی که هم مشابه دنیایِ شماست و هم شباهتی به آن ندارد
در این جهان، شکل حیوانی به صورت فیزیکی در روح انسان حلول میکند. که به آن «دیمن» میگویند
رابطهی میانِ انسان و «دیمن» مقدس است
این جهان برای قرنها تحت کنترل ستاد مرکزی کلیسای مقدسِ سلطهگر بوده
،به جز بخش طبیعتِ وحشی شمال جایی که در آن ساحران رویدادی را پیشگویی میکنند
پیشگوییای که خبر از سرنوشت بزرگ یک کودک میدهد
،در هنگام وقوع سیل عظیم این کودک به آکسفورد آورده شد
« شهر آکسفورد »
!در کوفتی رو باز کن
چه خبر شده؟
اینا لایرا و پنتلایمون هستن
ازریل
بدین وسیله، من درخواست اعطای حق سرپناه در دانشکده رو دارم
حق سرپناه در دانشکده؟
دانشکده جوردن مکانی برای یادگیریـه
!برای بچهها مناسب نیست
بیرون از دانشکده جاش امن نیست
چارهی دیگهای ندارم
!چارهی دیگهای ندارم
!مراقبش باش
« دوازده سال بعد »
لایرا ، قوانین بازی سادهست
خودمون قوانین رو میدونیم، پن
تو از قوانین پیروی نمیکنی
معنیش این نیست که قوانین رو ندونم - باید این دفعه برنده بشیم -
...فقط بشمار بره - سه ، دو ، یک -
! اِی جر زن
! لایرا
!شرمنده خانم وودبریج
!کمکت میکنم بعداً تمیزشون کنی
!مراقب باش
! لایرا
!لایرا ، ناسلامتی کلاس اینجاست
!اینم تربیت بدنیـه رئیس جسم سالم نشانهی عقل سالمـه
!راجر، از این طرف. یه میانبر بلدم - مطمئنی؟ -
لایرا ! لایرا ، میشه صبر کنی؟
این آخرین باری بود که به حرفت گوش دادم ، سالسیلیا
! لایرا
!جر زن خودت میدونی که من از این پائین متنفرم
لایرا؟
لایرا؟
توی این تابوتها اسکلت هست
،توی تمام تابوتها اسکلت هست راجر
یهجورایی کاراییشون همینـه - آره، ولی من میتونم این اسکلتا رو ببینم -
فقط اونایی رو میبینی که در تابوتشون بازه
حتماً برات سؤاله که توی اونایی که درشون بستهست چیـه
این توی ذهنم نبود
نه
چرا وقتی آدما میمیرن دیمنشون ناپدید میشه؟
و با این حال فقط این اسکلتهای حال بهم زن ازشون به جا میمونه
تا حالا به فکرت خطور کرده که وقتی تغییر شکل پن متوقف بشه
به چه حیوونی تبدیل میشه؟
مدام بهش فکر میکنم
من و پن راجع بهش حرف میزنیم
پن فکر میکنه در آینده یه شیر میشه
!به نظرم اینطور نیست
به نظر من تبدیل به یکی از تنبلسانها یا یه خوکچهی هندی میشه
تو که میگفتی میخوای یه حیوونِ مکّار بشه، مثل روباه
تو چی؟ به نظر تو ساسیلیا تبدیل به چه حیوونی میشه؟
یه سمور خونگی یا یه گربهی خونگی
پس بیا به افتخارش یه نوشیدنی بزنیم
نوشیدنی؟
! لایرا
! لایرا
باید بریم. طوفان در راهـه
هنوز نرسیده
باید وقت کافی داشته باشیم
!یکی دیگه نیاز دارم
باید یه راه برای پائین اومدن از کوه پیدا کنیم
وسایلتو جمع کن - !خیلیخب باشه -
سریع باش
راهی که از نظرت امن تره رو انتخاب کن
!تورولد! خودشـه به گمونم گیرش آوردیم
میدونم که ستاد مرکزی تا حالا هرگز ،نتوسته پا به این نقطه از شمال بذاره
ولی واقعاً ، حس میکنم داریم ریسک بزرگی میکنیم
دانشکده جوردن ، دنبال یه چیز قانعکنندهست
باید قبل از اینکه باهاشون رو در رو بشم از دستاوردمون مطمئن بشم
بیا اینجا. بذار ببینم
دستهات تمیزه؟ - بله قربان -
بریم تو کارش
صبر میکنیم تا طوفان آروم بگیره
بالأخره وقتش رسیده تا برای اون دانشپژوهها یه نمایش ترتیب بدیم
صبح به سمت جنوب حرکت میکنیم
ولی یه برگ برنده با خودمون میبریم
!اگر من نتونم متقاعدشون کنم، اون میتونه
تــرجـمـه از میـکائیل و محــمد نجـفی ≡ Mohammad_Na & MK ≡
:فــصل اول ، قســمت اول «دانشکدهی لایرا»
:: نـیروی اهریــمنی او ::
،چشمها باز خواهند شد و دیمن تو شکل حقیقی خودش به دست میاره
،و تو همانند خدایان خواهی شد که از نیروی خیر و شر باخبری
لایرا، میشه لطفاً سعی کنی بیدار بمونی؟
آره. دارم گوش میدم، دارم گوش میدم
،من یه خدائم ، که از خیر و شر باخبره
همانند خدایان ، لایرا
ستاد مرکزی با ترویج شِرک موافق نیست
فکر میکردم ما توسط حق سرپناه تحتِ محافظتیم
بله، این امتیازیـه که باید به دستش میآوردیم و همچنین نباید ازش سوءاستفاده کنیم
،بدونِ حق سرپناه در دانشکده نه تو اینجا بودی نه من
به نفعته که اینو یادت بمونـه، لایرا
لایرا، عموت اومده - خیلیخب، کجا بودیم؟ -
آها درسته
بالأخره، میتونم باهاش به شمال برم
لایرا، کار احمقانهای نکن
کتابدار، میشه دوباره برام ...اون قسمتِ بینظیر
وسوسهی ماری که توی باغ عدن بود رو برام بخونید؟
وظیفهی من سرگرم کردنت نیست، لایرا
...و ستاد مرکزی موافق نیست که - خواهش میکنم -
کجا بودش؟ آها درسته
اینجا گذاشتیمش، مگه نه؟
حالا، موضوع اینه که کجاست
آها، ایناهاش
ممنون، سرینا
پیدات کردم
لایرا؟
! لایرا
حالا این احمقانه نیست؟
خیلیخب، خوش گذرونیتو کردی
نخیرم هنوز نکردم
اون اینجاست
...ازریل
وقتشـه
!نه لایرا ، اینکارو نکن ورود به اتاق استراحت بیشک ممنوعـه
نه برای تجدید دیدارهای خانوادگی
خیلیخب ، نزدیک بودا
این شراب «توکای»ـه
بله رئیس
شراب 1938ـه. مطابق دستورتون
اونطور که یادمـه لرد ازیل طرفدار پر و پا قرصِ این شراب بود
خوبه. حالا لطفاً تنهام بذار
!انجامش بده
!همین الأن
پن
ما هنوز نمیدونیم که چی توش ریخته
،اگه ریگی به کفشش نبود پس چرا پیشخدمتو بیرون کرد؟
رئیس آدم خوبیـه
همیشه باهامون مهربون بوده
اون داره عموم رو مسوم میکنه ، پن
رئیس دستور داده که منحصراً فقط برای شما بریزنش سرورم
رن، توقع نداشتم کسی مزاحمم بشه
فقط شیش جین بطری از شرابِ سال 1938 باقی مونده
هر چیز خوبی یه روز تَه میکشه
سرورم
باید استراحت کنیم
،اگر امروز عصر مطابق انتظار پیش بره
برای یه مدت چشم رو هم نمیذاریم
لایرا؟ لایرا داری چه غلطی میکنی؟
ولم کن تا بهت بگم
اول دستتو میشکنم
!شرابت سمی بود
دیدم که رئیس داره توی شرابت سم میریزه
خودت دیدیش؟
آره
...توش یه پودر سفید ریخت و
...پن فکر میکنه دارم الکی جو میدم، ولی
میبینی؟ دروغ نمیگم
چرا رئیس باید تو رو مسموم کنه؟
فکر میکردم اون دوستِ ماست
دست و پا چلفتی بودم، نه؟ آره بهگمونم
یکی میخواد بهت سوء قصد کنه اونوقت تو مدارکو از بین میبری؟
!صداتو بیار پائین
احتمالاً یکی میخواد منو بکشه و آره ، من مدارکو از بین میبرم
مسلماً باید یه کاری بکنی
دارم یه کاری میکنم
برام سؤاله که چرا رئیس باید بخواد چنین بلایی سرم بیاره
مطمئنم که دلیل خوبی براش داشته
،اگر راستشو بخوای منم اگه جاش بودم از خودم میترسم
بیشتر از یه سال منتظر موندم تا ببینمت
اونم واسه هیچی
!خیلی رو مُخی
!تو هم خیلی سمجی حدأقل قبلاً بودی
حالا، میخوای یه کار بهت بدم؟
!نـه - شاید اون داخل یکم واست تنگ باشه -
من نیاز به کاری ندارم
میخوام که جاسوسی رئیس رو بکنی
هرکاری که میکنه. مخصوصاً مواقعی که حرفی از «ذره» زده میشه ذره مادهای بنیادیست که جذب افراد بالغ میشود] [ و خودش دارای فهم و آگاهیست
به نظرت از پسش برمیای؟
،سریع باش، یکی داره میاد دختر خوب، یالا، زودباش دیگه
،اگه صدات در بیاد من نجاتت نمیدم. خودتی و خودت
فهمیدی؟ - آره -
متأسفانه، یه حادثهی کوچیک بود
خیلی حیف شد
ظاهراً فقط شیش جین بطری باقی مونده
هر صحبتی که امروز عصر صورت میگیره باید محرمانـه بمونه
صحیح ، صحیح - حتی از ستاد مرکزی -
دانکشده جوردن تبدیل به مجرایی ،برای گسترش دروغپردازی
شایعات و بحثهای خطرناک نمیشه
،سعی در کسبِ دانش
و آزادی آکادمیک ما بهقدری ارزشمنده که نباید به خطر بیفته
صحیح، صحیح
لرد ازریل
ممنون رئیس
،همونطور که بعضیهاتون همینالأنم مطلعید
من حدود 12 ماه پیش ،راهی شمال شدم
تا در یک مأموریت دیپلماتیک سراغ پادشاهِ «لپلند» برم
حدأقل این کاری بود که وانمود میکردم دارم انجام میدم
در حقیقت، هدف اصلی من این بود که ...به سمت مناطق یخزده
در شمال پیشروی کنم
،تا سعی کنم بفهمم که چه بلایی
سر تیم اعزامی گرومن اومده
No comments yet. Be the first to leave one.