ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
اخبار جهان
خبری جدید، آلمان آزاد شد
بعد از فروپاشی نیروهای نازیِ هیتلر
ارتشی با بیش از ده میلیون سرباز، نابود شد
شایعاتی مبنی بر فرار نازیها به سواحل امن منتشر شده است
گفته میشود که آنها در جستجوی یافتن پناهگاههای امن
در آمریکای جنوبی، آفریقای جنوبی و حتی تعدادی از آنها در همین سرزمین آزاد هستند
سازمان دادگستری اعلام کرده است که اینها فقط شایعهای بیش نیست
اما، این چند هزار سرباز نازی
توانستهاند مخفی شوند
و در محلهها و شهرهای
همین کشور خود را جا دادهاند
* مزرعه سیرز - سال 1968 *
*** نــفــرت ***
تعمیر حصارهای غربی زمین رو تموم کردی؟
تقریبا
خیلی خوب میشه اگه اسبها رو برای چِرا ببریم بیرون
واسه خودمونم خیلی خوبه که برای یه بارم که شده بریم بگردیم
حتما میریم
...من داشتم فکر میکردم
!آلیس
قبل از حرف زدن غذات رو قورت بده
داشتم فکر میکردم شاید بعد از ظهر یه سر برم شهر
البته قبلش همهی کارام رو تو مزرعه تموم میکنم
خودت میدونی که وظایفت تو مزرعه چیا هستن، آلیس
تو به استراحت احتیاج داری
بابا، شما خیلی منو تو تنگنا گذاشتید
خودتون وقتی جوون بودید
با دوستاتون نمیرفتید بیرون؟
وقتی من جوون بودم اوضاع خیلی با الان فرق داشت، آلیس
من هر چی داشتم رو از دست دادم
ما توی اون دوران انقدر عذاب کشیدیم که
دنیا هیچوقت درکش نخواهد کرد
همنسلهای تو هم درکش نکردند
نه
این برات بهتره که در برابر
خطرات این دنیا ازت محافظت بشه
بهتره پیش همنوعهای خودت بمونی
پیش خونوادهت
بابا، من فقط میخوام برم به شهر
شهر جای یه دختر جوون نیست
میشه منو ببخشید؟
ببخشید
دوست عزیزم
این یک هدیه از طرف پیشواست * پیشوا: عنوانی برای هیتلر به معنای رهبر *
ایشان امیدوار بودند این هدیه به عنوان قدردانی برای
تمامی کارهایی که انجام دادهاید به دست شما برسد
به منظور حفظ امنیت
این دارایی با ارزش
از میان تمامی اموال
محبوبترین چیز نزد پیشوا بوده است
از آن مراقبت کن
با احترام، ای.اس
!ساموئل
یه لحظه بیا کارت دارم
!باشه
دارم میام
پاتوق مخفیِ من اینجاست
هیشکی هم بجز خودم از اینجا خبر نداره
صبر کن ببینم، چرا هیچوقت نمیای شهر و همهش اینجایی؟
نمیدونم
فکر کنم بخاطر اینکه اینجا کلی کار برای انجام دادن دارم
ولی، اصلا مهم نیست
منظورم اینه که، همه پاتوقهای توی شهر رو بلدن
ولی هیشکی بجز من این پاتوق رو نمیشناسه
واسه همین حس میکنم خیلی خاصـه
ولی، کجای این پاتوق انقدر خاصـه؟
من یه نظریه دارم
اونم اینه که یه فرماندهی هندی یه جایی زیر این درخت دفن شده
و بچهش برای پیدا کردنش اطراف این جنگل قدم میزنه
اون یه شب به خوابم اومد و بهم گفت که میخواد ازم مراقبت کنه
...منم قبول کردم. انگار
انگار این درخت یجورایی نگهبان منه
گمشو برو خونه
بهت چی گفتم، آلیس؟
!آلیس
هیشکی دوست نداره تو بیای اینجا، پسر جون
گمشو
خودت میدونی که اون چقدر محافظه کارـه
و خیلی زمان میبره تا عوض بشه
من که چیز زیادی نمیخوام
همهی بچهها اینکارو میکنن من چه فرقی با بقیه دارم؟
اون تو خونه زندونی میشه
و حق نداره از این به بعد
پاشو از این خونه بیرون بذارـه
ساموئل، اون همین الان هم تو خونه درس میخونه
اون باید اجتماعی بار بیاد
باید بهش اعتماد کنی
ما به اندازهی کافی توی این خونه فعالیت اجتماعی داشتیم
اونم به لطف رفت و آمد ایشون با عشق مدرسهایش
دیگه از سرکشی کردن خبری نیست
شما توی همین خونه میمونی، خانم جوان
ساموئل، واقعا خجالت آورـه که میخوای ارتباطش رو با دنیای بیرون قطع کنی
اون دیگه بزرگ شده باید خیلی چیزا رو یاد بگیره
باید مستقل بار بیاد
آدما زود به فساد کشیده میشن، میریام
ولی دختر من نه
من نمیذارم بچهم به فساد کشیده بشه
بچهی تو هم باهوشه هم مهربون
بچهت بالاخره یه روزی باید وارد دنیای بیرون بشه
نمیبینی اون کیه؟
نمیبینی داره چجور آدمی میشه؟
مگه چشه؟
اون دختر منه
و همیشه هم دختر من باقی میمونه
هیشکی حق ورود به این خونه رو نداره
!ساموئل
کلی کار هست که باید انجام بدی، خانم جوان
بابا
تو ازم چی میخوای؟
تو کلی کار اینجا داری، آلیس
قرارـه بعد از شما، بشم خدمتکار اینجا؟
آلیس
تو از دنیا چی میدونی؟
تو فقط یه بچهای
از کجا باید بدونم؟
احساس میکنم یه حیوونم که توی یه قفس تو زیرزمین زندونی شده
...نمک نشناس
ای بچهی گستاخ
نمیبینی چه امکاناتی رو برات فراهم کردم؟
من کلی زحمت میکشم و تلاش میکنم
که یوقت تو و مادرت کمبود نداشته باشین
چی؟
من از کمبود حرف نمیزنم
من بچه نیستم
من دیگه بزرگ شدم چه خوشت بیاد چه نیاد
با من بحث نکن، آلیس
...یه روزی
...میشم یه همسر
میشم یه مادر، اونم یه جایی دور از اینجا
و دور از تو
!تو هم نمیتونی جلوم رو بگیری
!به من دست نزن
!ولم کن
!ولم کن
!ولم کن
میریام
تام
خودت میدونی که اون همچین دختری نیست
آدمی نیست که بیخبر جایی بره
صبر کن میریام ما نباید بذاریم اینجور فرضیهها آزارمون بدن
...خودت گفتی
اون قبلا هم چند ساعتی تنها رفته بیرون
بله
ولی آلیس، تاحالا بدون اینکه به من بگه جایی نرفته
ساموئل
کلانتر
تو نظری در این مورد نداری؟
دلیلی وجود نداره که آلیس بخواد بخاطرش از خونه بزنه بیرون؟
نه
امروز سر صبحونه ناراحت بود
ناراحت بود، واسه چی؟
با هم بحثتون شد؟
نه، یه مسئلهی خونوادگی بود
بعضی وقتا اختلاف نظر پیدا میکنیم چیز خاصی نبود
شماها که بچهها رو میشناسید
اونا همینجوری فرار نمیکنن
بهتره فعلا دنبالش نگردیم
دختر من هیچوقت از خونه فرار نمیکنه، تام
خواهش میکنم
پیداش کن
چیزی هست که من باید بدونم؟
ببین، من میدونم که شماها چجور آدمایی هستید
واسه همینه که الان جزوی از جامعه هستید
ولی ما هم روشهای خودمون رو داریم
همه لیاقت یه شروع جدید رو دارن
حالا به هر دلیلی
بهش چی میگن، کلانتر؟
"خانههای شیشهای"
فکر کردی صلاحیت اخلاقی داری؟
ماها همهمون یه فصل تاریک تو تاریخمون داریم
چی باعث شده فکر کنی از من بهتری؟
من فقط دارم سعی میکنم دختر گمشدهت رو پیدا کنم
قضاوت رو بقیه انجام میدن
بزن به چاک * به زبان آلمانی *
یبار دیگه بگو
کار دیگه ای نداری؟
اگه خبری شد
باهاتون تماس میگیریم
بهتره امیدوار باشیم که حالش خوبه
میریام
* زمان حال *
وای اینجا رو. خیلی هیجانزدهم - !ایول -
!باورم نمیشه اومدیم اینجا - میدونم -
رسیدیم
من الان هوس یه بیسکوییت وانیلی با یه فنجون قهوه لاته کردم
منم دلم میخواد بعد از رانندگی یه کوکتل بزنم
شرط میبندم اینجا حتی آب پرتقال هم ندارن
میشه یه چیزی ازت بپرسم، ریگن؟ تو واقعا میخوای شهر رو ول کنی بیای اینجا؟
من از وقتی که یادم میاد والتر و بث رو میشناسم
بابام و والتر مث دو تا برادرن
منم تو بزرگ شدن اون دختر کمکش کردم اونا مثل خونوادهم میمونن
نمیدونم والا، منم یجورایی با لیان موافقم
رفتن از شهر بنظرم یه شوک فرهنگی بزرگه
اگه اونجا رو ببینید آخر هر هفته باهام میاید اینجا
راست میگه. من پسرای مزرعه دار رو به پسرای سوسول شهر ترجیح میدم
عه، والترـه یه لحظه صبر کنید
سلام، والتر
نمیدونم، شاید بتونیم چندتاشونو واسه آخر هفته دعوت کنیم
عاشق اینجا میشی، ریگن
No comments yet. Be the first to leave one.