ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
یه نظریه هست.
با فرضِ یه جهانِ بیکران و زمانِ بینهایت،
هر چیزی اتفاق میفته.
یعنی هر اتفاقی حتمیه.
حتی اونایی که محال به نظر میان.
این توضیحی به خوبیِ هر توضیح دیگهای برای این ماجراست.
خب، خیلی از قصهها توی کافهها شروع میشن.
پس ما هم قصهمون رو از اونجا شروع میکنیم.
نه اینکه من اونجا بودم؛ نه، نبودم.
ولی چون مقدمهی خیلی خوبیه...
برای آشنایی با یه آدم خیلی خاص.
افسانههای هر فرهنگ بزرگ...
همهشون یه جور شخصیتی دارن...
که وظیفهشون برآورده کردن آرزوهاست.
به جز فرهنگ آمریکا.
عربها جن دارن؛ ایرلندیها لپریشان.
چینیها اژدها و میمون دارن.
اروپاییها پری و جنِ جنگلی.
ولی ما چی داریم؟
اِم... بابانوئل؟
بابانوئل فقط کادو میاره.
آرزوها رو برآورده نمیکنه.
شیطان. اون آرزوها رو برآورده میکنه.
زک، شیطان خیلی قدیمیتر از فرهنگ آمریکاست.
و اون آرزو برآورده نمیکنه.
اون معامله میکنه.
باشه، تسلیم.
پس کی رو داریم ما اینجا؟
هیچکس.
این تز منه.
فرهنگ ما از این نظر که چنین افسانهای نداره، منحصر به فرده.
و با توجه به این واقعیت...
آه، ولی اشتباه میکنی رفیق.
ببخشید؟
یه آقایی هست تو آمریکا که آرزوها رو برآورده میکنه.
ولی فقط یه دونه به هر نفر.
و این "آقا" کیه؟
او. دابلیو. گرانت.
این اسم معمولشه.
اسمهای دیگه هم زیاد داره.
و یه حرومزادهی دستنیافتنیه.
غول چراغ جادو رو راحتتر پیدا میکنی.
خب پس چطور ما تا حالا اسم این او. دابلیو. گرانت رو نشنیدیم؟
تو اسم او. دابلیو. گرانت رو نشنیدی...
چون آمریکا خیلی جوونتر از ایرلند یا عربستانه.
آدمهای زیادی فرصت ملاقات باهاش رو پیدا نکردن.
بذار حدس بزنم...
تو این فرصت رو داشتی.
من اونو تو اتوبان ۶۰ دیدم.
اتفاقی.
روشِ کارش همینه.
مردم پیداش نمیکنن، اون پیداشون میکنه.
انگار همینجوری سر راهشون سبز میشه.
و اونا نمیدونن کیه یا چیکارهست...
تا اینکه کارش رو انجام میده.
و بیشتر اوقات اذیتشون میکنه.
سر به سرشون میذاره، اینم یکی از روشهاشه.
ولی گاهی اگه از کسی خوشش بیاد...
باهاش رک و راست برخورد میکنه.
خب، یه قصه میگه که باباش...
یه لپریشان بوده.
همراه ایرلندیها اومده اینجا.
خب، آدمهای کوتاه قد به زنبازی معروفن.
این لپریشان میره و یه سرخپوست شایِن رو حامله میکنه.
شایِنها زمینهاشون ازشون گرفته شده.
و نتیجه میشه یه دو رگهی ابدیِ کوچنشین...
با قدرتهای جادویی.
اتوبان ۶۰ گفتی؟
اِمهوم.
خب این او. دابلیو. گرانت چه شکلیه؟
پاپیون قرمز.
پیپی میکشه که روش شکل یه میمون حک شده.
شاید بهتر باشه...
تزت رو بدون اشاره به او. دابلیو بنویسی.
احتمالا ترجیح میده مردم ازش چیزی ندونن.
گرفتم.
شب بخیر.
هی کوئینسی، اینو ببین.
اتوبان ۶۰ وجود نداره.
۶۵، ۶۴، ۶۶ و ۶۹ هست.
۶۰ نیست.
اَه.
خب، فکر کنم امشب...
شبِ هرکی هرچی دلش خواست گفتنه.
یه مرد با پاپیون قرمز و پیپ میمونی...
که آرزو برآورده میکنه؟
درسته.
نه، لعنتی.
ببین، من اون پیشنهاد رو قبل از ساعت دوازده لازم دارم.
آره، خیلی حیاتیه.
فقط...
باشه، به وِس زنگ بزن.
وای خدا!
اوه خدای من.
فکش شکست.
متاسفم آقا.
من شما رو ندیدم.
اوه! آخ.
حالتون خوبه؟
بیا دیگه!
حالت خوبه؟
یا خدا!
نه!
ای وای، دوچرخهام!
ببین، متاسفم.
من... من پولشو میدم.
وای لعنتی!
وای لعنتی، به کتم نگاه کن!
اه لعنتی!
گندش بزنن!
ساعت یازده جلسه فروش دارم.
این یه فاجعهی لعنتیه!
تلفن لعنتیام...
شریان حیاتی منه!
لعنتی!
خب، من میگم هر اتفاقی یه حکمتی داره.
من که، خب فکر کنم فقط به یه دوچرخه جدید احتیاج داشتم.
من یکی که اصلاً به این گند توی زندگیم نیاز نداشتم!
نه امروز، بین این همه روز کوفتی!
لعنتی! کاش هیچ وقت این اتفاق نمیافتاد!
کاش این اتفاق نمیافتاد.
کاش این اتفاق نمیافتاد.
خب، این آرزوته؟
اگه یه آرزو داشتی، آرزو میکردی این اتفاق نیفته؟
اوهوم، صد در صد!
برآورده شد.
آقای بیکر!
اسم منو از کجا میدونستی؟
آره، پیشنهاد باید تا قبل از ساعت دوازده برسه.
آره، حیاتیه.
ببین، به وس زنگ بزن.
بهش بگو برگه اصلی رو به دفتر مرکزی فکس کنه.
اونو تا اون موقع برسون... بلندتر بگو، باشه؟
صداتو نمیشنوم.
نمیتونم.
چلپ!
بعضی از آدما اصلا نمیدونن چی باید آرزو کنن.
اوه!
زیرنویس توسط Screen Media Ventures, LLC ارائه شده است.
در مورد نقش من تو این داستان...
خب، از یه سهشنبه شروع شد.
هجدهم سپتامبر، روز تولدم.
دقیقاً بیست و دومین تولدم.
اوه، من نیل الیورم.
و این به هم ریختگی هم آپارتمان منه تو سنت لوئیس، میسوری.
کراوات بزنم
برای ناهار؟
لعنتی.
تولدت مبارک، نیل.
ممنون. اوه، عزیزم.
از اینکه امشب کنسل کردم، ناراحت نیستی؟
نه، نه، نه، نه.
یعنی چقدر باحال میشه که تو امتحان روانشناسیت گند بزنی؟
فقط به خاطر یه کنسرت مسخره؟
نه، عمراً.
باید تا ناهار صبر کنی.
این قوانین خانوادهاته.
اما میتونی اینو باز کنی.
نامهتو کش رفتم.
همون خبره.
من دیگه از بورسیه هنری حذف شدم.
خب، حداقل باید بازش کنی.
من رد شدن رو از روی وزنش تشخیص میدم.
آه، تو جنسیتت اشتباهه.
رنگ پوستت اشتباهه.
و خانوادهت هم پول زیادی داره.
متأسفم.
فقط... به بابام هیچی نگو، لطفاً.
تو خیلی عجیبی.
چی؟
خب، در واقع تو...
باید گریپفروتت رو از وسط نصف کنی.
و با قاشق بخوریش
نه اینکه پوستشو بکنی و عین پرتقال بخوریش
اوه، نگاه کن
اون خودشه
بازم
باید مثلاً حسودی کنم؟
خب، شاید اگه واقعی بود
دیشب دوباره خوابشو دیدم
تو زندان بود
این حتماً یه معنیای داره
بهت میگم معنیش چیه
یه بار یه جایی دیدیش
و یه تأثیر ناخودآگاه روت گذاشت
اون تأثیر تو خواب بهت برگشت
واسه همین کشیدیش
که تأثیر رو قویتر کرد
خواب میبینی؛ میکشی. میکشی؛ خواب میبینی
حالا دیگه یه چرخه معیوبه
پس دیگه نکشش و تموم میشه
خب، ممنون کارل یونگ
آها
راستش، از کشیدنش لذت میبرم.
ولی من... من تو این کار خوبم، سالی؟
چون امروز آخرین مهلت مسابقه کنراده.
اصلا باید کاری بفرستم؟
از من نپرس، نیل.
نمیخوام قضاوت کنم.
ولی اینو میدونم که فقط به خاطر اینکه از انجام کاری لذت میبری...
No comments yet. Be the first to leave one.