ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
ببین، داستانایی که خلق کردی حقیقت ندارن
ولی چطوری میشه به حقیقت رسید؟
همسر سابقت چی؟
نمیخواست از من خبری بگیره
امیدوار هستین به آشتی؟
اگه بگم بهش فکر نکردم دروغ گفتم
پس میتونم برای جلسه بعد دعوتش کنم؟
اون آخرین جلسهی ماست. بذار فقط روی تو تمرکز داشته باشیم
یه جلسه...
ولی میتونم ازت اجازه بخوام...
که بیارمش؟
اجازه داری
میدونی، فکر... فکر کنم بیاد
احتمالا تو ترافیک مونده
خودمون بریم داخل؟
منتظرش بشیم؟
« ترجمه از فـرزانـه و مهـرداد » .:: Mehrdadss & Farzaneh ::.
میدونی، شاید گم شده
خودش گفت میاد؟
آره، ظاهراً. ایمیل زدیم ولی نمیدونم
کالین
- میشه گوشیتو بذاری کنار؟ - متاسفم
ببخشید. برام سخته
- دوست داشتم ببینمش - ولی هرکاری تونستی کردی
در رو براش باز کردی
و باید اینو یادت بیاد... که اون یه تجربه سخت رو گذرونده
ولی، تو نیمه پر لیوان...
به ما این فرصت رو میده که روی تو تمرکز کنیم
درباره پیشرفتت
تا حالا به این فکر کردی که...
بعدش چی میشه؟ برنامهای برای آینده داری؟
نه. راستش ندارم
فقط...
سعی کردم چهارتا آجر رو هم بذارم...
کارای خیریه انجام بدم...
- میدونی؟ - یه کم مبهمه
دوست دارم بیشتر بدونم
به زندگیم سر و سامون بدم
- چندتا نرده درست کردم - باشه
پس داری برای بقیه جبران میکنی؟
- اه، خب، سعیمو میکنم - هانا رو برای چند لحظه بیخیال شو
بقیه آدمای توی زندگیت چی؟
- بقیه مهم نیستن - خب، بیا از چیزای کوچیک شروع کنیم
درمورد فردا حرف بزن
فردا به نظرت چطوریه؟
خب، یکی از کارایی که باید بکنم گرفتن خونه جدیده
دیگه نمیتونم خونه رفیقم متیو بمونم. همسرش...
اوف
تو این هفته چندجا رو توی ونیز دیدم
میدونی، خوب نبودن
اثاثیه داری؟
فکر کردم گفتی دولت همهچی رو ضبط کرده
هنوز یه کم سهم دارم تو کارخونه والدینم، و...
چندتا چیز هم امانت گذاشته بودم
ولی وقتی خونه بگیرم، همهشون یه حس...
خالی بودن میدن بدون اون
میشه... یه بار دیگه گوشیمو چک میکنم
بیا... بیا برگردیم به برنامههات
فکری برای شغلت کردی؟
ای بابا، انگار...
اصلا به حرفام گوش نمیکنی. الان فکرم اینجاست
الان این برام مهمه
اصلا محل نمیذاری. انگار به اتفاقات اینجا...
- واکنش نشون نمیدی - معذرت میخوام...
ولی این آخرین جلسهمونه، و منم نمیخوام وقت تلف کنم
چطوری میشه که درگیری ذهنی...
یه درمانجو رو یه وقت تلف کردن میدونی؟
خب، فکر کنم اینطور که من میبینم...
این اتفاق بدی نیست
بهش دسترسی پیدا کردی. اونم تو رو پذیرفت
حالا، باید صبر کنی ببینی بعدش چی میشه
نمیخوام تحقیرآمیز یا بیعاطفه باشم...
ولی اینم نمیخوام که بذارم اینجا رو بدون حل...
یه سری مسائل از اینجا بری
هفته قبل خوب بود
دوست دارم ادامه بدیم
نمیخوام تمام طول جلسه رو راجع به کسی حرف بزنم...
که نه میشناسمش و نه اینجا حضور داره
خودتی و خودت
میخوام مطمئن بشم کارمون خوب پیش بره
باشه
قبوله
به یه برنامه...
سخنرانی دعوت شدم. یه کمپ تکنولوژی...
تو پلایا دل ری هست
هر یک ماه یکی رو میارن سخنرانی کنه
ازم پرسیدن دوست دارم کاری درمورد...
مشکلات کاری تو صنعت انجام بدم
- عالیه - آره، شاید
میتونم یه مدت اینکارو انجام بدم، بعد ببینم چی میشه
میدونی چیه، ببخشید. نمیتونم وانمود کنم...
فکرم جاییه که نیست
دوست داری بگی تو ایمیل...
به هانا چی گفتی؟
گفتم تو چقدر بهم کمک کردی
که دهنم رو سرویس کردی که البته خوب بود
کمک میکنی به جایی برسم. میدونی...
رشد، مسئولیتپذیری، بالغ بودن
بعد از سی سال دیره ولی منم دیگه
واکنشش چی بود؟
به نظر از جلسه استقبال کرد، که، میدونی...
باعث شد استرس بگیرم از اینکه چی قراره بگم...
یا تو چی قراره بگی، اگه اون اینجا باشه
اینکه گند زدم
که خودمم میدونم
که دوسش دارم، و همیشه خواهم داشت
که بابت دروغی که بهش گفتم متاسفم
که مسئولیت کارم رو قبول میکنم
به لطف تو
که کمکم کردی خودم رو زیر و رو کنم و تمام حالات...
احمقانه و تدافعیم رو بشناسم
تمام چرندیاتی که میگم
یه چیزی رو داری از من میکشی بیرون بروک
چیزی که خودمم نمیدونستم وجود داره
آدمی که قبلا بودم...
تمام چیزایی که منو غیر قابل کنترل میکردن
آدمی که هانا باهاش ازدواج کرد؟
من بودم
وقتی روی تخت بیمارستان دروغ میگفتم...
که انقدر به مرگ نزدیک بودم، دوباره پیداش کردم
برای همین رفتارم رو درست کردم. میدونستم...
باید پیشش اون زن برگردم...
در اسرع وقت
مشخصه که خیلی دیر شده
میدونی...
جالبه که تا آخرین جلسه اصلا درموردش...
حرفی نزدی
فکر میکنی چرا؟
به نظرم خیلی خامـه
میدونی، یه چیزیه که تو دید جانبی...
وجود داره ولی وانمود میکنی که نیست...
ولی هست، همیشه هست
و هرجا بری باهات میاد
حالا باید راهی رو پیدا کنم که بدون اون برم...
با این آگاهی که اون تنها زن زندگی منه...
ولی هیچوقت مال من نیست
گوش کن، میدونم به چی فکر میکنی
«این یارو یه استاکرـه؟» خب، نه نیستم
من همچین فکری نکردم
میدونم باید بذارم بره...
و قدردان زمانهایی باشم که با اون گذروندم
فکر میکنم این...
احساسات قشنگیه...
و فکر میکنم همهمون باید همچین دیدگاهی نسبت به...
آدمایی که دوسشون داریم یا دوسمون دارن...
داشته باشیم...
که یه زمانی باهاشون بودیم...
و میدونیم که دیگه نمیتونیم باشیم
آفرین
همین
درمورد روایتها صحبت کردیم...
قصههایی که به خودمون میگیم...
تا از یه دنیای...
پیچیده سر در بیاریم که پر از...
آدمایی با احساسات پیچیدهس
هفته قبل...
دنیای تو داشت هانا رو انکار میکرد تا تو...
- حس بهتری داشته باشی - خب، مشخصاً...
از اون موقع حضورش رو در نظر گرفتم
که خوبه...
ولی الان، یه داستان جدیده
- عشقت تزلزل ناپذیره - چی...
داری میگی عاشقش نیستم؟
من چیزی نمیگم. من...
یه جورایی منظورت رو سبک سنگین میکنم
آره، جون عمهت
اینطور به نظر من میاد که...
همه این کارا رو توی خلاء انجام میدی
اون اینجا نیست
نمیدونیم چرا
و این بخشی از دلیلیه که...
من مخالف تاکید روی این موضوع هستم
آره، ولی اینو میدونم...
- زندگیشو میکنه - خودش گفت؟
با یکی آشنا شده، یا نشده...
با یکی هست. تو رابطهس
از یه دوست مشترک شنیدم
- کی اینو فهمیدی؟ - این هفته
چرا انقدر دیر بهم گفتی؟
میدونی، خیلی عذر میخوام که مسائل رو به ترتیبی...
- که مد نظرته بهت نمیگم - نه، فقط...
حداقل فکر میکردم درگیر این قضیه هستی
بله درگیرشم. یا درگیرش میشدم...
اگه توجه جنابعالی جلب میشد
پس وقتی داشتی از قلب شکستهت حرف میزدی...
منظورت همین بود؟
- گفتی خیلی دیر شده - بله!
شوکه شدی؟ یعنی، 4 سال گذشته
خب، هرچقدرم منتظر یه اتفاق باشی...
دلیل نمیشه با دیدنش کمتر آسیب ببینی
حتما. پس اینجا اومدنش به خاطر تعمیر نرده بوده؟
آره، برای عذرخواهی. که نشونش بدم...
مجبور نیست ازم متنفر باشه
و این اذیتت میکنه؟
اینکه اون بیرون فکر میکنه...
تو آدم بدی هستی و ارتباط عاطفی...
- باهاش نداری؟ - نمیشه دوتاش باشه؟
قطعا، بله، ولی میدونی...
یه رابطه عاطفی با توجه به اتفاقات گذشته...
دور از انتظاره
No comments yet. Be the first to leave one.