ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجیموویز را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
« بر اساس داستان واقعی »
« متأسفانه! »
« مــــوســــیــــقــــی »
رودی؟
اصلاً گوش میدی چی میگم؟
آهای؟
رودی.
بله مامان؟
کجایی رودی؟ منتظرتم.
با هیلی اومدم رستوران.
هنوز با اون اجنبی سفیدپوست وقتت رو هدر میدی؟
مامانم سلام میرسونه.
نخیر، سلام نرسوندم.
هیلی هم سلام میرسونه.
نه، من سلام نرسوندم.
بیا خونه پسرم. دارم فیجوآدا درست میکنم.
باشه زود میام.
منتظرتم.
بای بای.
ببخشید.
چیزی نخوردی که.
خوردم.
آخه میدونی؟ مامانم داره فیجوآدا درست میکنه.
پس چرا اومدی اینجا؟
منظورت چیه؟ تا پیش تو باشم، تا...
تا باهم غذا بخوریم، وقت بگذرونیم.
یعنی میدونی... اون فقط منو داره هیلی. نمیخوام تنهایی غذا بخوره.
ولی با تنهایی غذا خوردن من که مشکلی نداری.
خب... آره.
نه. معلومه که نه.
منظورت... منظورت چیه؟
حتی بعد چهار سال گاهی وقتا حس میکنم...
که هنوز برای توجهت دارم رقابت میکنم.
رقابتی نیست. من دوستت دارم هیلی. دوستت دارم.
گاهی وقتا حس میکنم یه جای دیگه سِیر میکنی.
- خب... پایاننامه چطور پیش میره؟ - اوهوم.
آره، پیش میره.
هنوز شروعش هم نکردی مگه نه؟
نه، شروع میکنم... دارم روش کار میکنم.
- میشه بذاری کمکت کنم؟ - نه، نیازی ندارم...
شیش هفته دیگه فارغالتحصیل میشیم.
- ببین. - باشه. ببخشید.
دیشب تا ساعت ۲ کار کردم. واسه همین بدجوری خستهم.
چی شد؟
فقط...
نمایش عروسکی توی مترو که نشد کار.
خودت میگفتی که میخوای بعد فارغالتحصیلی
به یه جایی برسی.
میخوام. هنوزم میخوام.
اجارهخونه تو شهر گرونه. خب درسته والدینم کمکمون میکنن
اما فکر نکنم بخوان مدت زیادی کمکمون کنن...
- انگار که مسخرهبازیه. - نه نه نه نه...
- والدین کمک نمیکنن. - یعنی تو باید...
به فکر یه چیزی فراتر از انعامهای توی شیشه باشی.
میدونم به عروسک و اینا اعتقاد نداری
اما شاید بتونم کارو گسترش بدم.
شاید یه چیزی بیشتر از نمایش توی مترو.
اما به نظرم شاید دنیایی هم باشه...
که بتونی تموم این خلاقیتها رو توی یه شغل باثبات خرج کنی...
یا یه چیزی که پول درست و حسابی توش باشه.
اصلاً لیستهای خونههای «زیلو»ای که...
برات فرستادم رو دیدی؟
رودی؟
اوهوم.
رودی.
همینو میگما. من سعی دارم برای آیندهمون برنامهریزی کنم
و تو حتی به خودت زحمت نمیدی که حواستو بهم بدی.
ترجمه از: « فائزه شاهمرادی و امیر فرحناک »
کانال تلگرامی: FSH294@ و FarahSub@
دیگه خسته شدم.
- وایستا. چی گفتی؟ - آره دیگه خسته شدم.
چی... هیلی چی گفتی؟
- نه، باید برم. - چی میگی...
- یه لحظه اجازه بده. چی... ببخشید. - نه، باید برم رودی.
- بذار حرف بزنم... بذار... - نه رودی، باید برم.
- میشه بهت بگم... - چی بگی؟
من... من...
خداحافظ رودی.
بیخیال هیلی. هیلی.
سلام مامان.
« ریتم »
پول خرد؟
پول خرد لطف میکنید؟
پول خرد ندارید؟
سلام به همگی. چه خبرها؟
اسم من دیگوئه و میخوام چند تا آهنگ بخونم.
آروم برید دیگه. عجله واسه چیه؟ کجا با این عجله؟
اینجا که اصلاً یه متروی مخوف نیست،
اونم شبا، توی نیوآرک،
جایی که مردم توش تیر میخورن.
به هر حال این شما و این اولین آهنگ.
اسم این آهنگ «استارباکس»ـه.
مرسی.
درست میشه داداش.
جدی؟ اینطور فکر میکنی؟
خب...
نمیدونم. شایدم نشه.
ببخشید.
- رودی. - هوم؟
- بیداری؟ - نه.
میدونم بیداری. میتونم حسش کنم.
بیدار نیستم مامان.
خوبه، برات قهوه درست میکنم.
نه، لطفاً. دیشب تا ۳ کار کردم.
عجب، دوباره عروسکبازی میکردی.
- اونا عروسکنمایشیان مامان. - منم همینو گفتم دیگه.
تا سرد نشده بیا قهوهت رو بخور.
باشه.
- مرسی مامان. - رودی...
باید درمورد خانوما صحبت کنیم.
مامان تازه بیدار شدما. لطفاً.
باید با یه دختر برزیلی باشی.
هزار بار اینو بهم گفتی.
چون اجنبیها خوب نیستن.
مامان، نمیشه اینجوری گفت.
هیلی بهت رسیدگی نمیکنه.
دختر پولدارها نه آشپزی میکنن، نه تمیزکاری.
شاید من... شاید خودم بتونم این کارها رو واسه خودم بکنم.
نظرت چیه؟
اون واسه دوران دانشگاه بود ولی حالا داره تموم میشه.
باید باهاش کات کنی.
راستش اون... اون باهام کات کرد.
دخترهی جنده.
- بس کن مامان. - هیچ خودتو نگران نکن.
یه مورد عالی بهت معرفی میکنم.
میشه یه مورد عالی بهت معرفی کنم؟
بهت که گفتم مامان، آمادگیشو ندارم.
حس میکنم داری.
و اون سه تا کلمه...
بدون سهتای دیگه معنایی ندارن...
بستهبندی، موقعیت، مردم... به چیزهایی که گفتیم وصلن:
محصول، قیمت، پیشرفت و مکان.
حتماً این رو توی ارائههای «کانوا»تون داشته باشید.
تموم شد بچهها.
- باشه. - اشکالی نداره که...
- یه کم دیگه نون پیتا بردارم؟ - چرا، اشکال داره.
پیتا که مفتی نیست. اینجا درخت پیتا که نداریم.
- بیخیال پسر، یه پیتا بهم بده دیگه... - نه نه نه نه.
شدنی نیست داداش.
- نه نه نه. - اسکل.
پیتا روی درخت که سبز نمیشه!
- چه خبر داداش؟ - ببین کی اینجاست!
خوبی؟
خوبم داداش. تو چطوری؟
ناراحت شدم جریان تو و هیلی رو شنیدم. واقعاً غمانگیزه داداش.
- تو از کجا خبر داری؟ - بیخیال بابا.
اینجا نوآرک نیوجرسیه پسر. حرف زود میپیچه.
کی بهت گفت؟ آخه کی میتونه بهت بگه؟
من همهجا آشنا دارم. خیر سرم آشپزخونه سیار دارما.
همه جا هستم. همه جا...
همه جا آشنا دارم. آشنا!
مامانم بهت گفت مگه نه؟
آره همه چی رو بهم گفت داداش.
پسر... نمیدونم. کم کم دارم فکر میکنم...
که قدرشو ندونستم میدونی؟
برنامه داشتیم سختیها رو پشت سر بذاریم...
- باهم همخونه بشیم. - میخوای چی کار کنی؟
میخوای برگرده؟
- میخوای برش گردنی؟ - خب من...
آره... نمیدونم چی میخوام داداش.
ببین پسر.
اون باهوشه، مایهداره، خوشگله و مایهداره.
وای پسر.
به دلایل عجیبی ازت خوشش میاد پسر.
نباید بذاری همچین دختری از دستت در بره.
میدونم ولی من فقط دوست دارم توی کار عروسک نمایشی و موسیقی باشم.
اونم همهش بهم هشدار میده که یه شغل باثبات پیدا کنم... نمیدونم...
حتی بلد نیستم چه جوری این کارو بکنم.
فقط باید بخوای.
- واقعاً؟ - آره.
خیلی خب. میشه اینجا با تو کار کنم؟
نه. نه بابا.
گفتی فقط باید بخوام.
منظورم اینه از کائنات بخوای.
به جز اینا مامانم سعی داره منو با برزیلیها جور کنه.
اگه مامان من بود ۱۰ تا دختر جدید دم خونهم ردیف میکرد
- انگار سریال دوستیابیه. - نه.
مامانم این کارو نمیکنه. من...
قبلاً درموردش حرف زدیم. این کارو نمیکنه.
رودی، این لواناست.
مامان، چی...
- خوشوقتم رودی. - سلام.
لوانا خواهرزادهی دخترخالهی کلودیاست. همونی که توی سالنه.
کلودیا رو یادته؟
آره. آره. از آشناییت... خوشوقتم.
دخترهای برزیلی خوشگلترین نیستن؟
مامانم هم همینو میگه.
باید کنار هم باشیم. مهمه.
من... درس دارم...
یه کم کایپیرینیای ناب درست کردم. (مشروب برزیلی)
براتون میارم.
چه عالی.
شما دو تا برید بشینید راحت باشید. سریع میارم.
من... الان برمیگردم.
- فقط... یه لحظه. - باشه.
مامان، چی کار میکنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.