ആദ്യത്തെ 72 വരികൾ.
به خواهرم دست نمیزنی.
فکر کردی من چه جور آدم آشغالیم، سوئرو؟
من زنها رو نمیکشم.
ولی اگه سد راهم بشی، حسابت رو میرسم.
پس بهتره...
به خط زرد نزدیک نشی، باشه، عزیزم؟
این چیه، مرد، میخوام روم خراش بندازی؟
داری به سبک فیلم وست ساید استوری عمل میکنی.
در حالت معمول، یه کم شکنجهت میکردم...
با یه مقدار کلروفورم تا تبدیل به...
یه عوضی بشم،
ولی، تا قبل از طلوع آفتاب، خیلی وقت نداریم...
که تلف کنیم، پس...حاضری، رفیق؟
خوبه،
چون فکر کنم زنگ رو زدن.
بیخیال شو.
ببین، تو نهایت سعیت رو کردی.
عیبی نداره. هیس!
اگه با اون شیشه بهم حمله کنی، دختر جون،
مثل یه بوقلمون فرو میکنم تو بدنت.
نگی نگفتم.
این تقصیر خودته.
این بار من جونت رو نجات دادم.
طاقت بیار. باید بیدار بمونی.
باشه؟ بیدار بمون.
بیدار بمون.
حالت خوبه، حالت خوبه، حالت خوبه، جوزی.
چیزی نیست.
حالت خوبه.
خوب میشی. خوب میشی.
باشه؟
خواهش میکنم، خدا. خواهرم رو دیگه ازم نگیر.
هفت دقیقه تا مقصد.
هفت دقیقه دیگه میرسیم.
باشه، جوزی؟ طاقت بیار، خب؟
بیدار بمون.
بیدار بمون، باشه؟
کمک!
هی، کمک!
کمک!
آقای سوئرو؟
باید تو تختت باشی.
ویکتور.
کبدت سوراخ شده،
سه دندهت شکسته، چند جات پاره شده،
پلیس سافولک هم یه سر اومد.
ازت چند تا سوال دارن.
باید استراحت کنی.
حالش خوب میشه.
دختر قویایه.
خون زیادی از دست داده، ولی گروه خونیش ب منفیـه،
فقط یک و نیم درصد جمعیت گروه خونیـشون همینه،
و گروه خونی او کم داریم.
خدا رو شکر، یکی اومده بود اینجا بخیه بزنه،
و گروه خونیش باهاش یکی بود.
چه حلال زاده هم هست.
آروم باش.
شکار چند ساعته که تموم شده.
خیلی خوشحالم که تونستم کمکش کنم.
خیلی بد میشد اگه اتفاقی واسه جوزی میفتاد.
میخوام ازت تشکر کنم.
تو ثابت کردی هیجانانگیزترین شکاری.
اونم یه مبارزـه، مگه نه؟
خودش تنهایی پیدات کرد.
چیزی نمونده بود واسه نجات تو، خودش رو قربانی کنه.
یه روز فراری خیلی خوبی ازش در میاد، اینطور فکر نمیکنی؟
نه تا وقتی تو زندهای.
احتمالش رو دست کم نگیر.
شکار حالا دیگه بخشی از وجودشـه.
تو خونشـه.
بله؟
ویکتور، خیلی خوشحالم میشنوم...
No comments yet. Be the first to leave one.