ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
زانو بزن.
میتونم راحت تمومش کنم، یا اینکه...
شاهزادهی من، حداقل میتونم بدونم اتهامم چیه؟
اون کجاست؟
- کی؟ - برادرم، پادشاه.
توی اقامتگاهشه!
تو به تاج و تخت خیانت کردی.
- حکم مرگت رو صادر میکنم. - نه!
شاهزادهی من.
به نظر میرسه لرد لاریس هم از قلعه فرار کرده.
هوم.
شیر خشخاش میخوام.
متأسفانه توی اون فرار عجولانهمون، یادم رفت با خودم بیارم.
آخ، چقدر درد داره!
خواهش میکنم. التماست میکنم.
دلت رو قرص کن، پادشاه من.
ساعات تاریکیه، اما...
روزهای روشنتری توی راهه.
نه. نه.
من پادشاهِ هیچ و پوچم.
با تختی از فضلهی کلاغ و یه چلاغ که محافظمه.
اه، واقعاً مایه ننگم.
اوه، لعنتی!
کلاه شنلت رو بکش جلو.
صبر کن، نه، وایسا!
شما کی هستین؟
آدمهای سادهای هستیم در خدمت «سیتادل».
داریم این کلاغها رو میبریم به «وایتهاربر».
شما توی قلمرو ملکه هستین.
اگه میخواید رد بشید، اول باید از اون غاصب اعلام بیزاری کنید.
زانو بزن.
باید به علیاحضرت، تنها ملکه واقعی، رینیرا تارگرین، سوگند وفاداری بخوری.
ما اون غاصب رو به رسمیت نمیشناسیم
و به علیاحضرت، رینیرا تارگرین، سوگند وفاداری میخوریم.
بیا دیگه رفیق.
وفاداریت رو تایید کن تا بتونیم بریم پی کارمون.
ناخدا گفت زانو بزن.
برو به درک.
دوستم رو ببخش، خیلی کلهشقه.
اینا طرفدار ایگان هستن.
از دم تیغ بگذرونیدشون.
-صبر کن، لطفاً. لطفاً. -امروز خیلی شانس آوردی سرورم.
دلیل اینکه این مرد به رینیرا سوگند وفاداری نمیخوره...
اینه که اون خودِ ایگان تارگرینه.
چی؟
نه، نه، اون...
داری چه بازیای درمیاری رفیق؟ همیشه سر شوخی رو باز میکنی.
-راسته؟ -نه.
نه، معلومه که نه. اینا همش دروغه.
اون با آتیش اژدهای «رینیس تارگرین» غسل داده شد...
-نه. -...و اژدهاش
توی نبرد «روکز رست».
همراهم همیشه یه معرکهگیرِ بااستعداده.
-من مشاور وفادار اعلیحضرت هستم... -همیشه ادعاهای گنده میکنه
-واسه سرگرمیِ اون. -...و لردِ «هارنهال»--
دروغهای کثیف و شاخدار!
یه نفر داره دروغ میگه.
-تاجش. -نه.
موهای قشنگی داره.
سرشون رو بزنید.
یه جایزهی حسابی از ملکه گیرمون میآد.
- منو ببخشید سرورم... - نه، نه، نه، خواهش میکنم.
...اما بابت همچین اشتباهی، ممکنه سرِ خودت رو به باد بدی.
این خودِ شخصِ مدعیه.
واسه تحویل دادنِ اون میتونی هر قیمتی بخوای بگی...
و همینطور معتمدترین آدمش به ملکه به عنوان گروگانهای زنده.
خب، پس اینا کیان؟
آدمای مهمی نیستن.
نزدیکترین بندر کدومه؟
«داسکندیل».
اون تو حبسشون کنید.
میبریمشون اونجا.
و یه کشتی به مقصد «دراگوناستون» کرایه میکنیم.
باید باور کنم که...
پیشنهاد «آلیسنت» واقعی بوده.
این یه کلکه که پشت نقاب یه دوستیِ کهنه قایم شده.
شکی نیست که برای اومدن به اینجا ریسک بزرگی کرده.
و ریسکی که حالا ازت میخواد بکنی چی؟
که فقط بر اساس حرف اون، به قلعهی «سبزها» پرواز کنی.
این یه تلهست، مادر...
تا تو و «دیمون» رو به کامِ «ویگار» بکشونه.
نه! «ویگار» و «ایموند» رفتن. اونا به سمت «هرنهال» پرواز کردن.
و «ایگان» هم زمینگیر شده.
میتونم هم «ایگان» و هم تخت رو
با یه حرکت به دست بیارم.
نه.
نمیتونی بهش اعتماد کنی.
مادر.
«آلیسنت» اومد به «دراگوناستون».
- «آلیسنت»؟ - با پرچم صلح.
آخه مگه میشه؟ همچین چیزی امکان نداره.
سبزها دیگه خودشون هم میدونن که کارشون تمومه.
ایموند سوار بر ویگار میره تا توی ریورلندز به کول ملحق بشه.
وقتی اون بره، آلیسنت دروازههای رد کیپ رو باز میکنه
و ایگان رو تسلیم من میکنه.
اون وقت منم سرش رو میزنم و تخت رو میگیرم.
شروطش چیه سرورم؟
اینکه به خودش، هلینا و جیهرا آسیبی نرسه،
و اینکه این جنگ بدون خونریزی بیشتر تموم بشه.
بهای ناچیزیه. فکر میکنید میشه بهش اعتماد کرد؟
به لرد کورلیس توی گالت خبر بدید.
به کشتیهایی نیاز دارم که اونقدر سرباز بیارن که امنیت شهر رو تامین کنن.
سرورم، من با تمام وجودم به این کار اعترا...
و دیمون هم باید فوراً برگرده.
براش نامه مینویسم.
تا دو روز دیگه به سمت کینگز لندینگ پرواز میکنیم...
و شهر رو تصرف میکنیم.
روز بخیر سِر. ملکه من.
پادشاه درخواست ملاقات دارن.
بهتره بریم به تالار تخت، سرورم.
ایموند.
اینجا چیکار میکنی؟
ایگان از سلطنت کنارهگیری کرده.
کنارهگیری کرده؟ منظورت چیه؟
با اون لاریسِ وزغ از کینگز لندینگ فرار کرده.
نه، ایگان که زمینگیر شده بود.
کجا میتونسته رفته باشه؟ چرا؟
چون اون حتی از بزدل بودنش هم احمقتره.
باید یه گروه جستجو بفرستیم. باید فوراً پیدا بشه.
کجا بودی مادر؟
چند روزه که توی قلعه آفتابی نشدی.
توی کینگزوود بودم، ایموند.
این اواخر حس میکنم اینجا دیگه به دردی نمیخورم.
در مورد هرنهال چی؟
قرار بود تو و ویگار پرواز کنین و برین پیش سر کریستون
و با هم دیمون رو به چالش بکشین.
ایگان چارهای برام نذاشته جز اینکه اینجا بمونم و از شهر دفاع کنم.
ولی نیروی کمکی تو راهه.
لرد اورموند و ۱۵ هزار نفر از نیروهای هایتاور
الان دارن با دیرون و اژدهاش به سمت رودخونه مندر پیشروی میکنن.
ناوگان سهسالاری هم هر لحظه ممکنه،
با نیرویی سه برابرِ قدرت مار دریا، به محاصره شبیخون بزنه.
فقط باید منتظر فرصت بمونیم.
سپاه لنیسترها از هم پاشیده، سرورم.
طلایهداران درهم کوبیده شدن و نیروهای پشتیبانی هم شکست خوردن و فرار کردن.
و لرد لنیسترِ طلایی چی شد؟
وقتی سوارهنظام صفوف رو درهم شکست، فرار کرد.
دیدهبانهامون فکر میکنن ممکنه نزدیک «چشم خدایان» دارن دوباره تجدید قوا کنن.
پس همونجا به جنگ ادامه میدیم.
باید تا آخرین نفرشون رو تعقیب کنیم.
- بگید برای مردههامون قبر بکنن. - بله سرورم.
«کاراکسس» میتونه سریع کلکِ این جنازهها رو بکنه.
گوشتِ سوخته هم که طاعون نمیاره.
این رسم ما نیست.
اهالیِ ریورلندز باید به همون خاک و گِل برگردن.
سرورم!
آمادهباش!
دورِ من جمع بشید!
ما اومدیم تا در راه ملکه اژدها بمیریم.
خیلی هم عالی. شیرهای بیشتری برای شکار داریم.
روز خوش، لرد دست.
از شاهزاده ایموند خبری نشده؟
تا الان که نه.
قرار بود اون و ویگار
توی آنتلرز به ما ملحق بشن.
همینطور بیدفاع داریم پیشروی میکنیم.
- اگه نیاد... - باید بیاد.
یه موضوع دیگه هم هست.
یکی از سربازامون به یه دختر روستایی تجاوز کرده.
خودم شاهد ماجرا بودم.
باید یه کاری کرد.
خب اگه میخوای دارش بزن.
من که فرماندهش نیستم.
مجازات که لازمه، بله، اما باید برای بقیه هم درس عبرت بشه.
که بفهمن ما حیوون نیستیم، شوالیهایم.
و سربازایِ با شرف.
دورت رو نگاه کن، سر گوین.
به آسمون نگاه کن. به افق.
نابودی و ویرانی محاصرهمون کرده.
همهمون قبل از اینکه کارمون تموم بشه، تبدیل به هیولا میشیم.
فقط اگه اصولمون رو زیر پا بذاریم.
هیچوقت مادرم رو نشناختم.
مثلِ اکثرِ موشهایِ فاضلاب.
بیشتر از یه سگِ ولگرد لگد خوردم.
بیشتر از روزایی که دلم میخواست زنده بمونم، آرزوی مرگ میکردم.
یه کشیشی اهلِ ایسوس اونجا بود.
از من خوشش میاومد. بهم سکه میداد.
تا یه کارهایی براش بکنم.
میگفت تویِ رگهام خونِ پادشاهی دارم.
که برایِ هدفی به دنیا اومدم.
از اون داستانه خوشم اومد.
پس مال خودم کردمش.
اولفِ اژدهازاده.
و اون زنیکهی موقرمز راست میگفت.
و تو چی؟
خون اژدها رو از کجا آوردی؟
چیزی شنیدی؟
از اینجا خوشم نمیاد.
همش معطلیه.
ویگار قرار بود تا الان اینجا باشه.
باید صبر کنیم تا بیاد.
ملکه چیزی دربارهی منتظر موندن نگفته بود.
گفت بیاید اینجا، ایموند رو بکشید.
من که زیاد مشتاق دیدن ویگار نیستم.
اون و اون یهچشم تا حالا دستکم دوتا اژدها رو کشتن.
ولی خب، ارزش جنگیدن رو داره.
به خاطر اون قلعه.
کدوم قلعه؟
ملکه قول داده که ما رو شوالیه کنه،
No comments yet. Be the first to leave one.