ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
«یه مقام از وزارت خارجهمون برای مذاکره درباره آزادی (سامیه زاهر) تماس میگیره.»
«در ازای به خدمت گرفتن این مَرده.»
«اگه از بازجویی جون سالم به در ببره، تو راه (ابوظبی) میشه.»
«آنچه در قسمتهای قبل گذشت...»
«باید به بابام زنگ بزنی و بهش بگی که من بیگناهم.»
«اگه با کسی حرف بزنی، بهش میگم که واقعاً چه اتفاقی افتاده.»
«خانوادهی اون اسکاندیناویه، خواهر و مادرش اینجان.»
- «(اوون) تو میدونه.» - «دوباره کجا کار میکنی؟»
«من پرستار نیروی هواییام خانم.»
«اگه مسیر به (جمهوری آفریقای مرکزی) ختم بشه چی؟»
- «اون موقع جشن میگیریم.» - «نگرانم.»
«(نایومی) خیلی به مامور مخفی غیررسمیش نزدیک شده.»
«اگه از عملیات (گرملین) کنارش بذاری، کی قراره روش نظارت کنه؟»
- «من.» - «وقتی تو میدون بودم...»
- «حتی یه بارم اشتباه کردی؟» - «اصلاً.»
«نظرت چیه به (حسن زمانی) نزدیک شی؟»
«قراره هفتهی دیگه علیهش شهادت بدم، مگه خبر نداری؟»
«شهادت نده.»
«یه سری جنبههای خاص از عملیاتهای اخیر فاش کرده که...»
«...احتمالاً رخنههای امنیتی وجود داره.»
«این یه تعقیب و گریزه برای پیدا کردن یه جاسوس.»
«(کاگا باندورو)»
«(جمهوری آفریقای مرکزی)»
- «اون اینجاست، بالاخره رسید.» - «میشه یه لحظه تنها باشیم؟»
- «همه رو بفرستید بیرون.» - «برید بیرون.»
- «یالا!» - «نمیفهمین؟»
«گمشین برین»
«ودکا، خاویار، شامپاین...»
«و اینم...»
«معرکهست»
«اوه، پسر!»
- «واقعیه؟» - «بازم از اینا میاد؟»
«این اسکاندیناویه معرکهست!»
«این اسکاندیناویه معرکهست!»
«خیله خب، بیا یه مروری بکنیم.»
اول از همه، نقاط ضعف.
بزرگترین چالش ممکن، جلب اعتماد خواهرشه.
باید حرفای «اوون» رو باور کنه.
باید راضیش کنه که واسه دیدن برادرش، تن به سفر بده.
در بهترین حالت، اون یارو اسکاندیناویایی رو از قلمرو گروه «جنتالشهدا» دور میکنی.
«جمهوری آفریقای مرکزی»، «چاد» و «مالی»... همهشون الان دیگه پایگاه اونا شدن.
«روسیه» احتمالاً اونجاها رو دستش گرفته، یا اینکه تو راهه که حاکم اون مناطق بشه.
«آبوجا»، «نایروبی» یا «لاگوس».
واسه ما امنتره؛ میتونیم عملیات جابهجایی رو از اونجا شروع کنیم.
اگه با زبون خوش قبول نکرد چی؟
خیلهخب.
ولی شاید...
یه ذره آرومتر.
حله؟
- چطور با هم در ارتباطن؟ - احتمالا اون باهاش ارتباط میگیره.
هنوز نمیدونیم.
اگه داشته باشه هر دو طرف رو بازی میده چی؟
با «اوون» تماس نگرفت؟
سطح اعتماد خوبه.
اون پرستار نیروی هواییه، از مادر الکلیش مراقبت میکنه.
خیلهخب، شروع کنیم.
باید مطمئن شیم «اوون» طعمهست، نه یه هالو.
«بیدار شو، بیدار شو، یالا.»
- «الو؟» - «امارات متحده عربی.»
«با کی میتونم در ارتباط باشم؟»
«من مسئولیت عملیات «چاقو» رو به عهده گرفتم، خودتم اینو میدونی وگرنه بهم زنگ نمیزدی.»
«از چه منابعی میتونیم استفاده کنیم؟»
«هیچی، آژانس امارات خیلی پرریسک و خطرناکه.»
«به خاطر یه سری دلایل دیپلماتیک خیلی احمقانه، ازشون جاسوسی نمیکنیم.»
«و به صورت غیررسمی چی؟»
«غیررسمیش اینه که با کشورهایی که ازشون جاسوسی میکنن، در ارتباطیم.»
«خیلیاشون توی هند و ایران هستن، ولی بیشترشون توی چینان.»
نه، این آدما از ما خوششون نمیاد.
«با منابع هندیِ در حال خدمت در ارتباطی؟»
قضیه چیه مارشان؟
«یه قرار ملاقاتِ زمانبندیشده برای نظارت روی «گرملین» دارم.»
«توی پنج دقیقه، واقعاً میتونیم دربارش حرف بزنیم؟»
«البته.»
- همه چی مرتبه؟ - آره، خوبه.
فکر کنم.
«ورود»
«میخوام برام توضیح بدی...»
«اون عکسهای خندهدار سنجاب تپل رو دیدی؟ میخوام رابطه (پاپای) با باباش رو برام توضیح بدی»
(پاپای)
«دیدمش! از خنده مردم»
«ابزار رمزگذاری، میخوام رابطه (پاپای) با باباش رو برام توضیح بدی، پیام رسید و گرفتم چی شد»
«بزن بریم»
«مؤسسه ژئوفیزیک، تحقیقات سازمانی»
«سرویس پرداخت آنلاین»
«اون عکس خندهدار سنجاب تپل رو دیدی؟ دیدمش، از خنده مردم»
«خوبه، وصل شد»
«داداشم پنج سال پیش رفت، اولش رفت (سوریه)»
اوایل کلی ایمیل میفرستاد
عکس هم میفرستاد، ولی بعدش خیلی کم شد
بعدشم که کلاً قطع شد
میدونی الان کجاست؟
آخرین باری که با هم حرف زدیم، تو یه جایی به اسم «کاگا بوندورو» بود.
سمت شمال.
واسه یه شرکت خصوصی کار میکنه.
شرکت مهندسیه یا...
یا...
ببخشید، شرکت پیمانکاری؟
شرکت امنیتیه.
فکر کنم بیشترشون روس باشن.
- میتونم تصور کنم تو ذهنت چی میگذره. - واقعاً قضاوتت نمیکنم.
منم اگه برادرم بود، میترسیدم.
تو اون وضعیت، منم نگران میشدم.
حالا میفهمم چرا میخوای بری اونجا.
من فقط...
فقط دلم میخواد داداش بزرگم صحیح و سالم برگرده خونه.
معلومه.
- شاید... - وای خدای من!
- خیلی معذرت میخوام. - طوری نیست.
«وایسا، کمکت میکنم، ببخشید.»
- «ریخت رو لباست؟» - حرکت هوشمندانهای بود.
«نه.»
«ببین "روبین"، نمیتونم هیچ قولی بهت بدم.»
اما اون سازمان غیردولتی...
واسه خودش راههایی داره که آدمها رو بفرسته به جاهایی که هیچکسِ دیگهای پاش به اونجا نمیرسه.
پس شاید اگه بتونی بری اونجا و موفق بشی باهاش ملاقات کنی...
بتونی راضیش کنی که برگرده خونه.
این تمام چیزیه که میخوام.
فقط سوالم اینه که چرا "اوون" انتخاب شد؟
اونم وقتی که یه کارمند با تجربهتر دمِ دست بود.
منظورت خودتی دیگه.
مثلاً.
چون اون یه مَرده، مَردا هم شجاعن.
- بدون جرئت داشتن، هیچ مأموریتی بهت نمیرسه. - واقعاً خندهداره.
میخوای بدونی چرا به جای تو اون رو انتخاب کرد؟
دلت میخواد علتش رو بدونی؟
چون فکر میکنی دروغ گفتن چیز عجیبیه.
اگه به جای یه مشت آدم ضعیف و احمق، از گروه «بهشت شهدا» بودن...
خبر مرگمونو به همسرامون میدادن.
من متأهل نیستم قربان.
پس همهش خیالی بود.
درست مثل آیندهت تو اینجا.
شنیدم ملاقاتت با «بوسکو» موفقیتآمیز بوده.
خبرها اینجا زود میپیچه.
- بد بود؟ - مثل همیشه.
نه، افتضاح بود.
چطور؟
اون از من متنفره و فکر کنم قراره اخراج بشم.
«بوسکو» از اون آدمایی نیست که نذاره بفهمی تو فکرش چی میگذره.
فکر میکنه قیافهم همه چی رو لو میده، فکر میکنه بلد نیستم دروغ بگم.
واسه دروغ گفتن به هر کسی، مامانت، رئیست...
بازپرس، سربازرس...
فقط باید یاد بگیری چطوری به خودت دروغ بگی.
خودت اولین کسی هستی که باید باورش کنه.
- بچگیات دروغ میگفتی؟ - یه ریز!
واسه رفتن به «هاروارد» هم دروغ گفتی؟
از کجا میدونی رفتم «هاروارد»؟
رشتهت تاریخ بوده، فوقلیسانس علوم روابط بینالملل داری.
پروندهمو خوندی، چرا؟
سوابق کاریت واسم مهمه.
- چرا؟ - چون بلندپروازم.
«میخوام بدونم چطوری میشه به اون مرحله رسید.»
- وقت داری آمارمو دربیاری؟ - همچین اطلاعات محرمانهای هم نیست.
خوندنِ رزومهی سادهی یه همکار رو بهسختی میشه آمار درآوردن حساب کرد.
پس اسمشو چی میذاری؟
باید برم.
کسی ازت خواسته بود آمار منو دربیاری؟
این بخشی از یه بازجوییه؟
نه، اصلاً.
خب، حالا بشین.
گفتی میخوای یاد بگیری، پس بشین.
بهم نگاه کن.
تکون نخور.
بذار صورتت ریلکس باشه، بدون هیچ حس یا سردیِ خاصی.
یه لبخندِ ملایم.
نه، این که یه لبخندِ گندهست.
باید از خودم بپرسم که داری لبخند میزنی یا نه.
حالا یه جواب خنثی پیدا کن، درست مثل قیافهت.
حقیقت رو بهم بگو.
ازت خواست دربارهم آمار بگیری؟
- اگه اینطور باشه چی؟ - اونوقت بهم میگفتی؟
- مگه چیزی بهت نگفتم؟ - میتونم بهت اعتماد کنم؟
معلومه که میتونی بهم اعتماد کنی.
این خیلی خوبه.
یه چیزی بهم بگو، تا حالا اسم «سامیه زاهر» به گوشت خورده؟
- هنوز داریم تظاهر میکنیم؟ - ما همیشه داریم تظاهر میکنیم.
استاد.
دو ماه و نیمه که ناپدید شده و توی «سودان» زندانیه.
اونجا تو چنگ سرویس اطلاعاتی اماراته.
- خب که چی؟ - میخوام ازش خبر داشته باشم.
- چی میخوای بدونی؟ - هر چی که خودت میدونی.
یا میتونی از این به بعد بشناسیش.
مگه دقیقاً همین کار رو نکردم؟
چون تو بلندپروازی.
و یه همکار نمونه با یه رزومهی عالی میخوای.
و یه مسیر شغلی بزرگ که راهنماییت کنه.
«خارطوم، سودان»
«اتاق آمادهست؟»
«همه چی ردیفه.»
«پروندهها رو برام بیار.»
«چشم قربان.»
«امیدوارم سفرت خیلی بد نگذشته باشه.»
«منظورت به جز صندوقعقب ماشین و دستبند و اسلحهایه که پشتمه؟»
«الان دیگه اینجایی.»
«ما کجاییم؟»
- «تو کی هستی؟» - «ما اینجا توی خارطوم هستیم، من؟»
«من همونیم که همین الان جونت رو نجات داد.»
«وقتی فهمیدیم بازداشت شدی، دست به کار شدیم تا آزادت کنیم، اما...»
«البته یه سری شرط و شروط هم بود.»
«چه شرطهایی؟»
No comments yet. Be the first to leave one.