The Agency

The Agency

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

സീസൺ 2

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

The Agency 2024 S02E03 Spymaster 1080p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-Fa
കമന്ററി എഴുതിയത് Srt_hub

ടാഗുകൾ

webdl
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2026-06-23
ഡൗൺലോഡുകൾ: 164
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.

‫« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »

‫«یه مقام از وزارت خارجه‌مون برای مذاکره درباره آزادی (سامیه زاهر) تماس می‌گیره.»

‫«در ازای به خدمت گرفتن این مَرده.»

‫«اگه از بازجویی جون سالم به در ببره، تو راه (ابوظبی) می‌شه.»

‫«آنچه در قسمت‌های قبل گذشت...»

‫«باید به بابام زنگ بزنی و بهش بگی که من بی‌گناهم.»

‫«اگه با کسی حرف بزنی، بهش می‌گم که واقعاً چه اتفاقی افتاده.»

‫«خانواده‌ی اون اسکاندیناویه، خواهر و مادرش اینجان.»

‫- «(اوون) تو میدونه.» - «دوباره کجا کار می‌کنی؟»

‫«من پرستار نیروی هوایی‌ام خانم.»

‫«اگه مسیر به (جمهوری آفریقای مرکزی) ختم بشه چی؟»

‫- «اون موقع جشن می‌گیریم.» - «نگرانم.»

‫«(نایومی) خیلی به مامور مخفی غیررسمی‌ش نزدیک شده.»

‫«اگه از عملیات (گرملین) کنارش بذاری، کی قراره روش نظارت کنه؟»

‫- «من.» - «وقتی تو میدون بودم...»

‫- «حتی یه بارم اشتباه کردی؟» - «اصلاً.»

‫«نظرت چیه به (حسن زمانی) نزدیک شی؟»

‫«قراره هفته‌ی دیگه علیه‌ش شهادت بدم، مگه خبر نداری؟»

‫«شهادت نده.»

‫«یه سری جنبه‌های خاص از عملیات‌های اخیر فاش کرده که...»

‫«...احتمالاً رخنه‌های امنیتی وجود داره.»

‫«این یه تعقیب و گریزه برای پیدا کردن یه جاسوس.»

‫«(کاگا باندورو)»

‫«(جمهوری آفریقای مرکزی)»

‫- «اون اینجاست، بالاخره رسید.» - «می‌شه یه لحظه تنها باشیم؟»

‫- «همه رو بفرستید بیرون.» - «برید بیرون.»

‫- «یالا!» - «نمی‌فهمین؟»

‫«گمشین برین»

‫«ودکا، خاویار، شامپاین...»

‫«و اینم...»

‫«معرکه‌ست»

‫«اوه، پسر!»

‫- «واقعیه؟» - «بازم از اینا میاد؟»

‫«این اسکاندیناویه معرکه‌ست!»

‫«این اسکاندیناویه معرکه‌ست!»

‫«خیله خب، بیا یه مروری بکنیم.»

‫اول از همه، نقاط ضعف.

‫بزرگ‌ترین چالش ممکن، جلب اعتماد خواهرشه.

‫باید حرفای «اوون» رو باور کنه.

‫باید راضیش کنه که واسه دیدن برادرش، تن به سفر بده.

‫در بهترین حالت، اون یارو اسکاندیناویایی رو از قلمرو گروه «جنت‌الشهدا» دور می‌کنی.

‫«جمهوری آفریقای مرکزی»، «چاد» و «مالی»... همه‌شون الان دیگه پایگاه اونا شدن.

‫«روسیه» احتمالاً اونجاها رو دستش گرفته، یا اینکه تو راهه که حاکم اون مناطق بشه.

‫«آبوجا»، «نایروبی» یا «لاگوس».

‫واسه ما امن‌تره؛ می‌تونیم عملیات جابه‌جایی رو از اونجا شروع کنیم.

‫اگه با زبون خوش قبول نکرد چی؟

‫خیله‌خب.

‫ولی شاید...

‫یه ذره آروم‌تر.

‫حله؟

‫- چطور با هم در ارتباطن؟ - احتمالا اون باهاش ارتباط می‌گیره.

‫هنوز نمی‌دونیم.

‫اگه داشته باشه هر دو طرف رو بازی می‌ده چی؟

‫با «اوون» تماس نگرفت؟

‫سطح اعتماد خوبه.

‫اون پرستار نیروی هواییه، از مادر الکلیش مراقبت می‌کنه.

‫خیله‌خب، شروع کنیم.

‫باید مطمئن شیم «اوون» طعمه‌ست، نه یه هالو.

‫«بیدار شو، بیدار شو، یالا.»

‫- «الو؟» - «امارات متحده عربی.»

‫«با کی می‌تونم در ارتباط باشم؟»

‫«من مسئولیت عملیات «چاقو» رو به عهده گرفتم، خودتم اینو می‌دونی وگرنه بهم زنگ نمی‌زدی.»

‫«از چه منابعی می‌تونیم استفاده کنیم؟»

‫«هیچی، آژانس امارات خیلی پرریسک و خطرناکه.»

‫«به خاطر یه سری دلایل دیپلماتیک خیلی احمقانه، ازشون جاسوسی نمی‌کنیم.»

‫«و به صورت غیررسمی چی؟»

‫«غیررسمی‌ش اینه که با کشورهایی که ازشون جاسوسی می‌کنن، در ارتباطیم.»

‫«خیلیاشون توی هند و ایران هستن، ولی بیشترشون توی چین‌ان.»

‫نه، این آدما از ما خوششون نمیاد.

‫«با منابع هندیِ در حال خدمت در ارتباطی؟»

‫قضیه چیه مارشان؟

‫«یه قرار ملاقاتِ زمان‌بندی‌شده برای نظارت روی «گرملین» دارم.»

‫«توی پنج دقیقه، واقعاً می‌تونیم دربارش حرف بزنیم؟»

‫«البته.»

‫- همه چی مرتبه؟ - آره، خوبه.

‫فکر کنم.

‫«ورود»

‫«می‌خوام برام توضیح بدی...»

‫«اون عکس‌های خنده‌دار سنجاب تپل رو دیدی؟ ‫می‌خوام رابطه (پاپای) با باباش رو برام توضیح بدی»

‫(پاپای)

‫«دیدمش! از خنده مردم»

‫«ابزار رمزگذاری، می‌خوام رابطه (پاپای) با باباش رو برام توضیح بدی، پیام رسید و گرفتم چی شد»

‫«بزن بریم»

‫«مؤسسه ژئوفیزیک، تحقیقات سازمانی»

‫«سرویس پرداخت آنلاین»

‫«اون عکس خنده‌دار سنجاب تپل رو دیدی؟ ‫دیدمش، از خنده مردم»

‫«خوبه، وصل شد»

‫«داداشم پنج سال پیش رفت، اولش رفت (سوریه)»

‫اوایل کلی ایمیل می‌فرستاد

‫عکس هم می‌فرستاد، ولی بعدش خیلی کم شد

‫بعدشم که کلاً قطع شد

‫می‌دونی الان کجاست؟

‫آخرین باری که با هم حرف زدیم، تو یه جایی به اسم «کاگا بوندورو» بود.

‫سمت شمال.

‫واسه یه شرکت خصوصی کار می‌کنه.

‫شرکت مهندسیه یا...

‫یا...

‫ببخشید، شرکت پیمانکاری؟

‫شرکت امنیتیه.

‫فکر کنم بیشترشون روس باشن.

‫- می‌تونم تصور کنم تو ذهنت چی می‌گذره. ‫- واقعاً قضاوتت نمی‌کنم.

‫منم اگه برادرم بود، می‌ترسیدم.

‫تو اون وضعیت، منم نگران می‌شدم.

‫حالا می‌فهمم چرا می‌خوای بری اونجا.

‫من فقط...

‫فقط دلم می‌خواد داداش بزرگم صحیح و سالم برگرده خونه.

‫معلومه.

‫- شاید... ‫- وای خدای من!

‫- خیلی معذرت می‌خوام. ‫- طوری نیست.

‫«وایسا، کمکت می‌کنم، ببخشید.»

‫- «ریخت رو لباست؟» ‫- حرکت هوشمندانه‌ای بود.

‫«نه.»

‫«ببین "روبین"، نمی‌تونم هیچ قولی بهت بدم.»

‫اما اون سازمان غیردولتی...

‫واسه خودش راه‌هایی داره که آدم‌ها رو بفرسته به جاهایی که هیچ‌کسِ دیگه‌ای پاش به اونجا نمی‌رسه.

‫پس شاید اگه بتونی بری اونجا و موفق بشی باهاش ملاقات کنی...

‫بتونی راضیش کنی که برگرده خونه.

‫این تمام چیزیه که می‌خوام.

‫فقط سوالم اینه که چرا "اوون" انتخاب شد؟

‫اونم وقتی که یه کارمند با تجربه‌تر دمِ دست بود.

‫منظورت خودتی دیگه.

‫مثلاً.

‫چون اون یه مَرده، مَردا هم شجاعن.

‫- بدون جرئت داشتن، هیچ مأموریتی بهت نمی‌رسه. ‫- واقعاً خنده‌داره.

‫می‌خوای بدونی چرا به جای تو اون رو انتخاب کرد؟

‫دلت می‌خواد علتش رو بدونی؟

‫چون فکر می‌کنی دروغ گفتن چیز عجیبیه.

‫اگه به جای یه مشت آدم ضعیف و احمق، از گروه «بهشت شهدا» بودن...

‫خبر مرگمونو به همسرامون می‌دادن.

‫من متأهل نیستم قربان.

‫پس همه‌ش خیالی بود.

‫درست مثل آینده‌ت تو اینجا.

‫شنیدم ملاقاتت با «بوسکو» موفقیت‌آمیز بوده.

‫خبرها اینجا زود می‌پیچه.

‫- بد بود؟ ‫- مثل همیشه.

‫نه، افتضاح بود.

‫چطور؟

‫اون از من متنفره و فکر کنم قراره اخراج بشم.

‫«بوسکو» از اون آدمایی نیست که نذاره بفهمی تو فکرش چی می‌گذره.

‫فکر می‌کنه قیافه‌م همه چی رو لو می‌ده، فکر می‌کنه بلد نیستم دروغ بگم.

‫واسه دروغ گفتن به هر کسی، مامانت، رئیست...

‫بازپرس، سربازرس...

‫فقط باید یاد بگیری چطوری به خودت دروغ بگی.

‫خودت اولین کسی هستی که باید باورش کنه.

‫- بچگیات دروغ می‌گفتی؟ - یه ریز!

‫واسه رفتن به «هاروارد» هم دروغ گفتی؟

‫از کجا می‌دونی رفتم «هاروارد»؟

‫رشته‌ت تاریخ بوده، فوق‌لیسانس علوم روابط بین‌الملل داری.

‫پرونده‌مو خوندی، چرا؟

‫سوابق کاریت واسم مهمه.

‫- چرا؟ - چون بلندپروازم.

‫«می‌خوام بدونم چطوری می‌شه به اون مرحله رسید.»

‫- وقت داری آمارمو دربیاری؟ ‫- همچین اطلاعات محرمانه‌ای هم نیست.

‫خوندنِ رزومه‌ی ساده‌ی یه همکار رو ‫به‌سختی می‌شه آمار درآوردن حساب کرد.

‫پس اسمشو چی می‌ذاری؟

‫باید برم.

‫کسی ازت خواسته بود آمار منو دربیاری؟

‫این بخشی از یه بازجوییه؟

‫نه، اصلاً.

‫خب، حالا بشین.

‫گفتی می‌خوای یاد بگیری، پس بشین.

‫بهم نگاه کن.

‫تکون نخور.

‫بذار صورتت ریلکس باشه، ‫بدون هیچ حس یا سردیِ خاصی.

‫یه لبخندِ ملایم.

‫نه، این که یه لبخندِ گنده‌ست.

‫باید از خودم بپرسم که داری لبخند می‌زنی یا نه.

‫حالا یه جواب خنثی پیدا کن، درست مثل قیافه‌ت.

‫حقیقت رو بهم بگو.

‫ازت خواست درباره‌م آمار بگیری؟

‫- اگه این‌طور باشه چی؟ ‫- اونوقت بهم می‌گفتی؟

‫- مگه چیزی بهت نگفتم؟ ‫- می‌تونم بهت اعتماد کنم؟

‫معلومه که می‌تونی بهم اعتماد کنی.

‫این خیلی خوبه.

‫یه چیزی بهم بگو، ‫تا حالا اسم «سامیه زاهر» به گوشت خورده؟

‫- هنوز داریم تظاهر می‌کنیم؟ ‫- ما همیشه داریم تظاهر می‌کنیم.

‫استاد.

‫دو ماه و نیمه که ناپدید شده و توی «سودان» زندانیه.

‫اونجا تو چنگ سرویس اطلاعاتی اماراته.

‫- خب که چی؟ ‫- می‌خوام ازش خبر داشته باشم.

‫- چی می‌خوای بدونی؟ ‫- هر چی که خودت می‌دونی.

‫یا می‌تونی از این به بعد بشناسیش.

‫مگه دقیقاً همین کار رو نکردم؟

‫چون تو بلندپروازی.

‫و یه همکار نمونه با یه رزومه‌ی عالی می‌خوای.

‫و یه مسیر شغلی بزرگ که راهنماییت کنه.

‫«خارطوم، سودان»

‫«اتاق آماده‌ست؟»

‫«همه چی ردیفه.»

‫«پرونده‌ها رو برام بیار.»

‫«چشم قربان.»

‫«امیدوارم سفرت خیلی بد نگذشته باشه.»

‫«منظورت به جز صندوق‌عقب ماشین و دستبند و اسلحه‌ایه که پشتمه؟»

‫«الان دیگه اینجایی.»

‫«ما کجاییم؟»

‫- «تو کی هستی؟» - «ما اینجا توی خارطوم هستیم، من؟»

‫«من همونیم که همین الان جونت رو نجات داد.»

‫«وقتی فهمیدیم بازداشت شدی، دست به کار شدیم تا آزادت کنیم، اما...»

‫«البته یه سری شرط و شروط هم بود.»

‫«چه شرط‌هایی؟»

More Farsi Persian subtitles for The Agency

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left