ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
در قسمتهای قبلی ریچر...
هیچکس نمیدونه شما سه نفر اینجایین.
ما با شما مثل نیروهای دشمن در خاک آمریکا رفتار میکنیم.
هر کاری دلمون بخواد میتونیم بکنیم.
فلشی که آنا مریک توی قطار بهت داد کجاست؟
- سوار شو! - تو کی هستی؟
راسل پلام، روزنامهنگار آزاد.
- اینا دیگه چیه؟ - تحقیقاتمه.
سالهاست دارم دربارهٔ سیا تحقیق میکنم.
دههٔ نود، مادرم با یه سرباز آمریکایی به اسم جان آشنا شد.
نمایندهٔ کنگره، جان سمپسون.
با هم رابطه داشتن و تو در واقع نتیجهٔ همون رابطهای.
دکترهام میگن به پیوند مغز استخوان نیاز دارم،
ولی پیدا کردن اهداکنندهٔ سازگار آسون نیست.
وقتی منبع خبری من نطفهاش بسته شد، تو اونجا در مأموریت بودی.
فکر میکنی من رابطه داشتم؟
اگه فقط دیانای من لازمه تا دست از سرمون برداری...
...بفرما.
یکی دنبال اون فلش میگشت.
- برادرزادهات؟ - آره، کاش بهم زنگ میزد.
اون مردی که با سمپسون حرف میزنه کیه؟
نولان کاهیل، رئیس دفتر سمپسونه.
یادته گفتم یه شاهد چهارم هم
شب خودکشی آنا توی قطار بود؟ اون همونه.
زيرنويس از مهدي shine021
برگشتی.
ون پایین منتظره.
- بگیر. - این چیه؟
گربه.
هر اطلاعاتی که میتونی دربارهٔ نولان کاهیل به دست بیاری، لازم داریم.
رئیس دفتر جان سمپسونه.
چرا؟ چه خبره؟
خواهرم، اِ...
...آنا، اون، اِ...
همونی که توی ون دربارهاش حرف میزدین؟
برای پنتاگون کار میکرد و یه جور فلش داشت؟
جلوی چشم من به سرش شلیک کرد
دو شب پیش، توی خط براد استریت.
یکم ملاحظه؟
کاهیل شب مرگ آنا توی قطار بود.
باید بفهمیم چرا.
یه زن توی همون قطاری خودکشی میکنه
که رئیس دفتر یک نامزد احتمالی ریاستجمهوری هم توشه.
بعد سیا به خاطرش آدم میدزده.
این... این یه تراژدیه،
معلومه که تراژدیه، ولی همین خودش یه داستانه.
یه لحظه بهم وقت بده، میرم سراغ چندتا پرونده.
با بن تماس گرفتید. پیغام بذارید، یا مثل آدمهای قرن بیستویکم پیامک بدید.
- و نمیتواند... - لعنتی!
فهمیدم.
فهمیدم. ببخشید.
اون یه دردسره.
بیتجربهست و فقط از روی احساسات عمل میکنه.
- پلیسه. - از میبری؟
- میفیلد. - فرقی نداره.
نمیدونیم با چی طرفیم. به هر کمکی که گیرمون بیاد نیاز داریم.
- اون نمیتونه کمکمون کنه. - از کجا میدونی؟
تا حالا شده یکی از خواهر یا برادرات سر یه کار غیرقانونیِ لعنتی کشته بشه؟
آره.
- چی؟ - خلاصهش؟
اگه خودش رو جمعوجور نکنه، کنار جاده ولش میکنم.
به کی زنگ میزنی؟
لیلا. سمپسون راست میگه که پدرش نیست.
برای ارائهٔ دیانای هم از فرصت استفاده کرد.
میخوام بدونم چرا بهم دروغ گفت و واقعاً چی میدونه.
خب، چیزهای زیادی پیدا کردم.
کاهیل توی همون تیم دلتا با سمپسون خدمت میکرد.
فرماندهٔ سمپسون بوده. عجب.
مدالهاش از مدالهای المپیک هم بیشتره.
- همچین آدمی حتماً خیلی چیزها میدونه. - عالیه.
پس اینجا داریم چه غلطی میکنیم؟ بریم باهاش روبهرو بشیم.
- حرف نمیزنه. - پس مجبورش میکنیم حرف بزنه.
نمیتونیم رئیس دفتر یه نمایندهٔ کنگره رو از خیابون بکشیم کنار و کتکش بزنیم.
اون دختره رو تکهتکه کرده بودن.
من برادرزادهٔ لعنتیم رو پس میخوام!
جیکوب، ما با تو دعوا نداریم. فقط...
یکی بیرونه.
تیم پشتیبانی سیا از اون سایت مخفیه.
- چطور پیدامون کردن؟ - اوه، لعنتی.
چه کار کردی؟
بعد از اینکه ولم کردید، شاید یه چیزی توی فورچن پست کرده باشم
و گفته باشم توی متروی فیلادلفیا یه فلش پیدا کردم.
اسم آنا مریک روش بود و سوابق نظامی هم داخلش داشت.
پرسیدم کسی اطلاعاتی داره یا نه، شاید یکی باهام تماس بگیره.
چه غلطی کردی؟
شما هیچی بهم نمیگفتید و ونم رو هم دزدیدید.
خب؟ این داستان میتونه حرفهم رو برگردونه.
فکر کردم شاید بتونم یکی رو که چیزی میدونه بیرون بکشم.
از ویپیان و رمزگذاری استفاده کردم که نتونن ردیابیش کنن.
ظاهراً یکی تونسته.
شاید دو نفر تونستن.
آره، انگار یه ماشین دیگه پر از لاتولوتهاست.
اون یارو که کبودی داره، دیروز توی هتل لیلا بود.
این یاروها دیگه کین؟
مهم نیست پیمانکار خصوصی باشن،
مأمور فدرال باشن یا تیم سینسیناتی ردزِ سال ۷۵.
اگه اینجان، یعنی اوضاع خوب نیست.
فکر میکنی ماشین سرخ بزرگ با سیا عملیات مخفی انجام میده؟
شاید.
فکر نکنم با هم کار کنن.
دارن میان تو.
ای بابا، برق رو قطع کردن.
طبق روال معمول شروع به گشتن میکنن،
طبقهبهطبقه میان بالا تا پیدامون کنن.
فقط یه راهپله هست.
- مستقیم میخوریم بهشون. - راهی برای پایین اومدن از پشتبوم هست؟
- راهپله اضطراری چی؟ - نه.
- چاقوهات کجان؟ - چاقو ندارم. غذای بیرون میخورم.
- اسلحهای داری؟ - پنج تا قوطی اسپری زنبور دارم.
- واسه چی؟ - زنبور دارم.
بیارشون. جیکوب، کپسول آتشنشانی رو بردار.
همینجا بمون.
با اون پوشش ایجاد کن تا تامارا با شنیدن علامت شروع کنه به تیراندازی.
علامت چیه؟
جیغ و داد.
بجنب، عجله کن. دارن میان.
پاکه!
پاکه.
- ساکت باش. - اون اسپری لعنتی زنبور رو پیدا نمیکنم.
حالا!
هنوز زندهای؟ خوبه.
برای کی کار میکنی؟
- دکتر لازم دارم. - دکتر میخوای؟
- میخوام بدونم کی استخدامت کرده. - خواهش میکنم.
- هی، بگو بن الان کجاست! - هی، از اینجا ببرینش بیرون!
باید خونسرد بمونی.
آروم باش. اون میدونه بن کجاست.
ولی اگه بکشینش، دیگه هیچی نمیتونه بگه.
اگه اطلاعات میخوایم، باید اون مرد زنده بمونه.
اِ... همچین چیزی نمیشه.
- داری جیبش رو میزنی؟ - باید بفهمیم این یاروها کین.
رد اسلحههاشون ممکنه به مأمورهای کشتهشدهٔ سیا برسه.
- ای بابا. - چیه؟
دو تا آدرس. یکی اینجاست، اون یکی هم امیدوارم همونی نباشه که فکر میکنم.
باشه، باید راه بیفتیم.
لیلا، ریچر هستم.
رفیقت از هتلِ دیروز دوباره سر و کلهاش پیدا شد.
دیگه مشکلی نیست، ولی آدرس
هتل ریتنهاوس همراهش بود.
اگه اونجایی، همین الان بیا بیرون.
پیداتون میکنم.
الو؟
- چیه؟ - خوبی؟
آره رفیق، من... فقط باید از واشینگتن بزنم بیرون.
اصلاً نمیدونی این شهر چه بلایی میتونه سرت بیاره
وقتی بذارنت توی تیررسشون.
کار و زندگیم رو نابود کردن. حالا هم میخوان منو بکشن.
میشه لطفاً یه کم تندتر بریم؟
اول باید توی شهر یه توقف داشته باشیم.
- چی...؟ - چی؟ شوخی میکنی؟
ما فراریایم و پول نقد لازم داریم.
تا توی شهریم باید از خودپرداز پول بگیریم.
اونایی که میخوان ما بمیریم میدونن توی واشینگتنیم.
تا بخوان رد خودپرداز رو بزنن، ما خیلی وقته از اونجا رفتیم.
آره رفیق. شاید همین الانم دنبالمون باشن.
قبل از اینکه بیان سراغ خونهم، ون رو دیدن
توی پارکینگ دیدن و احتمالاً به رئیسهاشون خبر دادن.
ماشینمون لو رفته.
زیر تابلوی «پلامبر» یه ماشین بدل دیگه داری؟
آره، ولی مدل و مشخصاتش رو دارن. باید یه ماشین دیگه جور کنیم.
سیا دنبالمونه.
که نمیتونیم بریم هرتز و گواهینامههامون رو تحویل بدیم.
یه جا رو میشناسم.
کمتر از دو ساعت دیگه میرسیم اونجا.
هی، سایرس.
اه، بیخیال. نه، نه، نه، نه.
من و دوچرتی با هم معامله کردیم.
من درباره اون بچههای نوریستاون اطلاعات بهت میدم، تو هم دست از سرم برمیداری.
دوچرتی اون معامله رو کرده، نه من.
من با لاتهای خردهپا معامله نمیکنم.
- پس اینجا چی کار میکنی؟ - باید با چند تا لات خردهپا معامله کنم.
این سفیدپوستها کیان؟
رقاصهای پشتم هستن. میخوای وینداستار منو
با هایلندر تو عوض کنم؟
این که پول حساب میشه. چرته.
هردومون میدونیم اون شاسیبلند دزدیه.
پس اگه بخوای،
میتونیم ادامه این حرف رو تو کلانتری بزنیم، همونجا شمارهشاسی رو درمیارم.
البته اگه شمارهشاسی رو نتراشیده باشن.
اگه میخواستی بگیریمون، تا حالا این کارو کرده بودی.
کاملاً درست میگی.
پس باید یه راه دیگه برای مذاکره پیدا کنیم.
داری چی کار میکنی؟
وایسا، وایسا، وایسا، وایسا.
هی، اونجا پنجاه هزار دلاره! داری چی کار میکنی؟
اون داره چی کار میکنه؟
دارم توجهش رو جلب میکنم.
- هی، صبر کن... - بیا دوباره امتحان کنیم.
وینداستار من در برابر هایلندر تو.
چون تا چند ثانیه دیگه تنها راهمون اینه که در بریم.
لعنتی. باشه، باشه. باشه، فقط خاموشش کن. خاموشش کن.
چندتا پلاک هم از یه ماشین ثبتشده بنداز روش.
اون جتا؟
نه، نه، نه. اون ماشین خواهرمه.
ریونا منو میکشه. میدونی که دیوونهست، مگه نه؟
این پارچه داره خیلی سریع میسوزه.
باشه، باشه. میدونی چیه؟
فکر کنم بتونم با ریری حلش کنم.
یه راهی براش پیدا میکنم. فقط خواهش میکنم خاموشش کن. خاموشش کن!
از این به بعد بهت میگم پنکیک.
No comments yet. Be the first to leave one.