ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
تقديم به تمام عاشقان سينما
چينه چيتا، رُم
. هيچچيز به انتها نرسيد
. هيچچيز، هيچگاه به انتها نميرسه
، به جايي برميگردم که داستان ما آغاز شد . به گذشته
... در حين کِدِر شدن در زير غبار زمان
، که ناگهان، در لحظهاي ... . بازميگرده
. شبيه يک رويا
. هيچچيز، هيچگاه به انتها نميرسه
ايستگاه شرق برلين
: توجه ... A حرکت قطار روي سکوي
قطار سريعالسير 111 به مقصد مسکو ... از مسير پوزنان، ورشو
با ساعت حرکت 18:18 ... . اکنون آماده سوار کردن مسافرين است
مسافرين مقصد ورشو . بايد در برست قطار خود را تعويض نمايند
! صبح بخير
. گوشم با توئه، جين
، يه خانمي تماس گرفت . همين الان از برلين رسيده
. هتل و شماره تلفن رو گذاشت
. و در واقع يه چيز مهم ديگه هم هست
بايد بهش رسيدگي کني . چون اينجا به مشکل برخورديم
. خب، تهيه کنندهن ... ميدوني، بخاطر اين وقفهاي
که توي فيلمبرداري ... . پيش اومده به شدت ناراحت شدن
و تمام اون چيزايي که تو در مورد ... پردازش بخش پاياني
... ، اين مجموعه گفتي ... . توي بد وضعيتي گير افتاديم
. صبح بخير - . صبح بخير -
. واسه نمايش آمادهايم
. ديگه نميخوام چيزي بشنوم - . باشه -
قرارمون هنوز سر جاشه؟
. مدارک يه شخص ديگه
، فعال اتحاديهي کارگري . يوناني آمريکائيه
قبل از حرکتش به تاشکند . توي برلين مُرد
، دعوتنامهاي از طرف حزب . حزب کمونيست يونان
. بليط واسه خودت و اون زن . جواز سفر، واسه مناطق محدود به 60 کيلومتر
. چند برگهي ديگه هم هست
. مراقب باش . بايد محتوياتشون رو به ذهن بسپري
به محض اينکه به تاشکند برسي . بايد به سوالاتي پاسخ بدي
اگه خوب پيش بره . روز بعدش به تميرتائو ميري
. شمال قزاقستان
... اگه اونجا هم همه چيز خوب پيش بره
افرادمون در بازگشتت ... . به مسکو منتظرت ميشن
... يه منطقهي خيلي مهم در فاصلهي
. بين ايستگاه و سفارت آمريکا ...
يادت باشه از الان ديگه نبايد . وقت رو تلف کني
... من توي
. نيويورک به دنيا اومدم ...
. سال 1940 به حزب ملحق شدم
غبار زمان
فيلمي از تئو آنجلوپولوس
. رفيق دبير حزب، آوردمش . همين الان با قطار رسيد
. به تميرتائو خوش اومدي رفيق
يوناني که متوجه ميشي، درسته؟
چه اتفاقي داره برات ميفته، الني؟
! خواهش ميکنم، ياکوب
... يکم آب
همهي ما، پناهندگان سياسي يوناني ... که سال 49
به تاشکند اومديم ... . توي سربازخونهها زندگي ميکنيم
. " ما بهشون ميگيم " ايالات
... ما به نمايندگي از دفتر حزب
، به اينجا يعني تميرتائو اومديم ... ... تا " دولت " جديد هفتم رو
... افتتاح کنيم ... ... فعلا تعدادمون کمه
ولي افراد بيشتري مثله تو دارن وارد ميشن ... . و به صفوف ما قوت ميبخشن
. شکست ما در جنگ داخلي پايان کار نبود
! انقلاب هنوز نمُرده
زمانش ميرسه که ما واسه دور سوم ... به يونان برميگرديم
. و پيروز ميشيم ...
. رفيق دبير، يه اتفاقي افتاده . تو شهر اغتشاش شده
اين صداي موسيقي داره از . بلندگوهاي توي ميدون مياد
. منو ببخشيد
! اسپيروس
. با يه اسم ديگه به اينجا اومدم
. بعدا ميبينمت
. اومدم تورو ببرم، الني
. مثه يه خوابه . باورم نميشد بتونم پيدات کنم
. چشم انتظارت بودم
من توي يه تور به همراه ارکستر . توي ايالات شمالي بودم
. نگران بودم
عميقا ميدونستم که يه روزي توي . اين نقطهي دورافتادهي جهان پيدات ميشه
. زمان زيادي ازت بيخبر بودم
کاملا اتفاقي از يه شخصي ... ، توي بوستون شنيدم
. که توسط پليس نظامي دستگير شدي ...
برگشتم نيويورک . و با اولين پرواز اومدم
توي تسالونيکي، همه داشتن راجع به ... ، اون دانشجويان جوون حرف ميزدن
. و ديگه خودم باقيش رو فهميدم ...
. جريان زنداني شدنت و فرارت به همراه دو زن ديگه . زندانيان سياسي
. از اون موقع داشتم دنبالت ميگشتم
... ، از مرزها گذشتم
، دائم در حال تغيير قطار، ايستگاهها ... . گذر از ايست بازرسيها
. با اسم و زندگي يه انسان ديگه از عهدهش براومدم
! اومدم تورو ببرم، الني
. قطار، نيمهشب از اينجا حرکت ميکنه
. زياد فرصت نداريم
! خداي من
ميدوني ما کجاييم؟
. يه اتفاقي افتاده
. توي تمام شهر ، غوغا شده
مردم دارن توي ميدونِ بيرونيِ . سالنِ شهر جمع ميشن
! اوه، خدا
! الني
. بازم پيدات کردم
... خودتي
... تو اينجايي
اولين شبي که کنار ... رودخونه رقصيديم
. انگار زمان متوقف شده بود ...
... خودتي
... اينجايي
! صداي موسيقي قطع شد
! رفقا
! شهروندان اتحاد جماهير شوروي
امروز، رهبرمان، رفيق استالين . ديگر در ميان ما نيست
. قلب بزرگ او از تپش ايستاد
. خورشيد غروب کرد
! رفقا
... شهروندان کشور بزرگمان
... ، از ولاديوستوک تا اوکراين ...
... ، از سيبري تا قفقاز و درياي سياه ...
...، در هر کجا که هستيد ...
... بياييد به احترام رهبر بزرگمان ...
. لحظهاي سکوت کنيم ...
بپاخيزيد، نفرين شدگان زمين
بپاخيزيد، محکوميان گرسنگي
عقل ميغرد در آتشفشان خويش
. اين است خروش پاياني
بياييد غبار گذشته بزداييم
انبوه بردگان، بپاخيزيد، بپاخيزيد
جهان از بنيان دگرگون ميشود
. ما هيچيم، بياييد همه باشيم
! اينو گوش کن
: من بهش ميگم . " رقص کنار رودخانه "
رقصي که . دو نفر رقصيد
. بعدش، خيلي بعد
: الني ميگه
، اين اواخر وقتي از خواب پا ميشم " ... ، هر صبح
... آب از دستم ميچکه ...
". که بوي رودخونه رو ميده ...
. با تو کار دارن
. بذارش روي بلندگو
! ادامه بده
! الني
. چيزي نيست، بابا . فقط خونريزي دارم
سيبري دسامبر 1956
. اين يه نامهي گمشدهست
، استديو چينهچيتا . بخش کلاسيک
. لطفا پيغام بگذاريد با سپاس از شما
. ميخوام اين پيغام بدست جين برسه
جين، نامهي گمشدهي الني به . اسپيروس رو پيدا کردم
. لطفا باهام تماس بگير
! الني
! الني ! باهام حرف بزن، خواهش ميکنم
!الني ؟
... تنها دلتنگي من اينه که قادر به لمس تو نيستم
. و توي روياهام جستجوش ميکنم ...
! اسپيروس، قطار
! زياد وقت نداريم
! الني
سيبري بيست و هفتم آپريل 1953
توي يه شهري زندگي ميکنم ." که مردم محلي بهش ميگن " از ياد رفته
... جايي بر پهنهي بيانتهاي ناکجاآباد
بعد از سه هفته انفرادي ... منو به اينجا فرستادن
و بخاطر کاري که کرده بودم ... . مورد بازجويي قرار گرفتم
از فرارم در يونان ... تا ورودم به تاشکند
. و بعد در تميرتائو ...
... و دربارهي تو ... دربارهي تو
هر دو تاوان سنگيني براي اون . لحظات اندوهبار خوشبختي پرداختيم
. تو در زنداني و من در تبعيد
. کودکي، درون من در حال رشد کردنه
ببخشيد، چي شده؟
ديشب چندتا غريبه ... به زور وارد هتل شدن و
ما رو توي بار ... . محبوس کردن
، دفاتر، کشوها . همه چيز رو بهم ريختن
. تمام کامپيوترها روشن بودن
. تلويزيونها کف اتاق شکسته شده بودن
... يه اثر عجيبي هم گذاشتن اونجا
. ببخشيد، يه لحظه، متاسفم - . باشه، مشکلي نيست -
سلام جين! پيام منو در مورد نامهي گمشدهي الني گرفتي؟
. ببين... بعد بهت زنگ ميزنم
تو ديدي چه اتفاقي افتاد؟ - . ولي اونها بهم گفتن -
. بيا بريم توي بار
پيامت رو گرفتم ولي توي ... چند روز گذشته چون
دفتر مطبوعات با کنفرانس اجلاس سران ... . شلوغ شد، کلي کار سرم ريخت
... هلگا . الني داره وارد يه بحران ديگه ميشه
مثه همون زماني که دم صبح . با پاي برهنه توي بزرگراه پيداش کرديم
، ديروز که از سفر برگشتم ... ، اتاق حسابي بهم ريخته بود
، روزنامه، ليوان، آلبوم عکس ... همه چيز
. خونه رو سطل آشغال کرده بود
، الان مدتيه ... ، از زماني که به رم اومديم
. الني از من فاصله گرفته ...
. هرازگاهي خونهي دوستانش ميخوابيد
ولي اين بار . يه ماجراي ديگه پيش اومده
... الان به مدرسهش رفتم
. و متوجه شدم که يه هفتهست نرفته ...
. مدير مدرسه ديگه عاجز شده
: زماني که خواستم بيام گفت
... شايد بهتر باشه "
". بيشتر مراقب دخترتون باشين ...
... زير بالشش
يه نامهي قديمي از مادربزرگش که ... . گمشده بود رو پيدا کردم
و همينطور چندتا عکس . از دونفرشون با هم
و الان ترس به دلم افتاده که نکنه . بخواد يه ديونهبازي دربياره
چه کاري از دست من برمياد؟ - ... زمان که ما رو ترک کردي -
. هر شب گريه ميکرد ...
No comments yet. Be the first to leave one.