ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
بدو، بدو، بدو. یالا
زود باش! یالا
سلام. سلام
جان! جان! سلام
جان! جان، همینجا. جان
مانیکور عالیای داری، جان
هی. با کی اومدی؟
اوه، امشب تنهایی اومدم. بابت لاین جدیدت تبریک میگم
از وقتی قدّم میرسید که چونهم رو بذارم روی میز
آرزوم بود یه میز جلومبلی بسازم و وارد بازار کنم
و مبلمان «دونالد جاد» توی فروشگاه مرکزی... واقعاً دل و جرات داری
اولاً، مردم آمریکا قدر یه ذره تزریق هنر «دونالد جاد» رو
به خونههای خستهکنندهشون میدونن، و دوماً
کی در مورد فروشگاه مرکزی بهت گفت؟
خب، سؤال دوم منم همینه. کی بهت گفت؟ این یه راز کاملاً محرمانهست
منابع خودم رو دارم
منم همینطور، جان. منم همینطور
میرم یه نوشیدنی بگیرم
من زیادی مهربونم. مشکل همینه
این اتفاق نمیافتاد. نه، تو اصلاً اینطوری نیستی
«کِلی» متقاعدم کرد که برم کلاس سوارکاری
افتادم و استخون ترقوهم شکست. فاجعه بود
یه ریز داره در موردش حرف میزنه
دیگه عمراً سوار اسب بشم
بچهها، من دیگه برم. فردا صبح زود باید بیدار شم
اوه، یه لحظه هم حرفت رو باور نمیکنم. امشب دنبال کی راه افتادی؟
کالوین، من دیگه از دور خارج شدم (درگیر رابطهام)
شب بخیر. شب بخیر، جان
شرط میبندم داره میره یه جای پاتوقی که یه پیکِ آخر شب بزنه
کسی چه میدونه
به هر حال، من افتادم
ترقوهم شکست و کارم به سه هفته بیمارستان کشید
سلام. وایسا، وایسا
پاپاراتزیها... دقیقاً همونجان
برو
برو! ده قدم جلوتر. بیست قدم
یالا
اوه، حتماً داری شوخی میکنی
بازم کلیدات رو یادت رفت؟ نه، باید همین دور و برا باشه
اوه. انگار امشب قسمت نیست
حتی فکرشم نکن... ممم
او خدای من. سلام. اوه، خدا رو شکر
ممنونم
ممنونم آقا
شب بخیر
جدی میگم، امشب باید خونه خودم بخوابم
توی راه بهت گفتم. نه، بمون. ولی تو همیشه همینو میگی
همم
یه حلقه ازدواج. همم
میدونستم یه چیزی هست که بهم نمیگی
مال پدرمه
ساعت چنده؟ هفت و نیم
تا ساعت ۹ هم که نباید جایی باشی، پس میدونی که
نه، نه. باید قبل از اینکه این لاشخورهای عکاس بیان جلوی در، از اینجا برم
نه، برگرد. باشه
بعداً میتونیم هر دو با هم بریم بیرون
آره؟ منظورم اینه که بالاخره که باید این اتفاق بیفته
اوهوم
دفعه اول شانس آوردم و توی عکسا نیفتادم
واقعاً خیلی خیلی خوشحالم که دفعه دومی هم در کاره
منم همینطور
ولی من همینجا رو دوست دارم
فقط خودمون دوتا
همین و بس
باشه
میتونم اینو قرض بگیرم؟
اگه قراره با همون لباسای قبلی برم سر کار، حداقل باید یه ذره متفاوت به نظر بیام
چی؟ داری این کارو میکنی
داری این کارو میکنی، مگه نه؟ میخوای قلبم رو بشکنی
این تیکهی بعد از شبِ اولته؟
چه نرم و حرفهای
اوه، باعث میشه دلم بخواد
به محل کارم زنگ بزنم... آره؟
استعفا بدم... اوم-هوم؟
و تمام روز رو توی تخت بمونم. آره
اولین کسی که قلبت رو شکست کی بود؟
اگه یه وقت همچین اتفاقی بیفته، تو اولین کسی هستی که میفهمه
اینو دیدی؟
نگاه کن، دارن پوسترهای «کِیت» رو میدزدن
این جنجالها رو بهم بده. عاشقشم
ممم
اما، اینم هست
«کِیت» عصبانیه
عصبانی واسه چی؟ واسه اینکه یه شبه به شهرت رسیده و دنیا زیر پاشه؟
فکر کنم بیشتر به خاطر اینه که دنیا زوم کرده رو صورتش
راستش یه جورایی دلم براش میسوزه
اوه، بیخیال
خودش میدونست داره وارد چی میشه
واقعاً میدونست؟
اون فقط یه دختر از «کرویدون» بود که یه کار گرفت و بعدش اینطوری شد
فکر نمیکنم بیشتر از ما انتظار مشهور شدن رو داشت
اوه، من خیلی وقته که دیگه دلم برای آدمای معروف نمیسوزه
بله، طفلیها، شهرت یه چیزایی رو ازت میگیره
ولی در عوض چیزای بیشتری بهت میده
و اگه «کِیت» کوچولو از این وضع راضی نیست
همیشه میتونه برگرده به همون «کرویدون». ممم
مگر اینکه از روی جنازه تو رد بشه
هی، این چیه پوشیدی؟ واقعاً یه جورایی محشره
اوه، همینطوری امروز صبح تنم کردم
داری چیکار میکنی؟
نه، خدا. تو رو خدا، نه
بدم میآد وقتی این کارو میکنی. از من فرار نکن
اوه، خدا
نه
میتونی فرار کنی، ولی نمیتونی قایم بشی
فقط بذارش
یالا. تو فوقالعادهای
فقط یکی
آفرودیت. قرن دوم قبل از میلاد
من یه بار اینو شکستم
چسبوندمش به هم. اون هیچوقت نفهمید
معلومه که فهمید
واقعاً مجبوریم همهی اینا رو بفروشیم؟
نه، نه همهش رو. واسه همین اینجاییم
فقط اینکه حراج عمومی همهی اینا حس میکنه یه جور تجاوز به حریم خصوصی آدمه
خب، یه حراج خصوصی حتی بخش کوچیکی از پولی که نیاز داریم رو هم جور نمیکنه
تا ۳۴ میلیون دلار مالیات بر ارث رو پرداخت کنیم
اونا حتی صندلی پایهبلند بچگی منم فهرست کردن
میخوای براش قیمت بدی؟
اوه خدای من
واو. میخواستم بپرسم این چیه، ولی مثل هر هنرمند واقعی
خیلی واضح روی کاغذ کشیدیش
این یه هواپیماست
باورم نمیشه اینو نگه داشته
داره روی آتیش پرواز میکنه یا اقیانوس؟
منظرهش ذهنیه. ممم
باید نگهش داری
اوه، حلقهی شناش
موقع شنا اینو دستش میکرد
که حلقهی نامزدی و ازدواجش رو گم نکنه
عاشق اینم که توی ذهنش چی رو قابل چشمپوشی میدونست
اوضاعت چطوره؟
هنوز هم غیرواقعی به نظر میرسه. ممم
به چیزایی فکر میکنم که خندهش رو در میآورد
و یهو یادم میافته که دیگه اینجا نیست
فکر کنم این اولین بار تو کل زندگیمه که واقعاً حس میکنم همونقدری که هستم، پیرم
خب، وقتی نمیتونی برای مرگ والدینت غصه بخوری
چارهای نداری جز اینکه به مرگ خودت فکر کنی
عجب ارزیابیِ سختی
جالبه، حالا که خودم بچه دارم
واقعاً میفهمم چرا اون لازم دید ما رو متفاوت تربیت کنه
میفهمی که از لحظهای که به دنیا میآن
باید یه والدین کاملاً متفاوت باشی
یه شروعِ تازه
فکر میکنی چطوری ما رو متفاوت تربیت کرد؟
فکر کنم بعد از بابا، ما غرق در هرج و مرج بودیم
تو به نظم و ثبات نیاز داشتی
و من دیگه نمیخواستم مثل یه بچهی کوچیک باهام رفتار بشه
زیر بار نمیرفتم
اون رو یادمه
دوست دارم فکر کنم اون انقدر دووم آورد تا مطمئن شد تو آمادهای
آمادهی چی؟
که اونطوری که صلاح میدونی برای خودت زندگی بسازی
من باید برم. اوه، باشه
بعداً میبینمت. باشه
شام خونهی ما یادت نره
شنبه. و چیزی رو نشکن
سعیم رو میکنم
لعنتی. نارسیسا، این خیلی خوبه
اینبو به کالوین نشون نده. برای خودت نگهش دار
تا وقتی من جرات پیدا کنم ترکش کنم
این پارچه دیگه پوسیده و خاک شده
نمیخوای جواب بدی؟ نه، بذار زنگ بخوره
باشه. سلام
لطفاً بعد از صدای بوق پیغام بذارید
سلام، منم، جان. اوه
فقط، اوم، میخواستم ببینم هستی یا نه
اوم-هوم
باشه، فعلاً. آخی، ادامه بده
اوه، تو واقعاً نوبری. داری جوابش رو نمیدی؟
چیه، اینو توی کتاب «قوانین» یا یه همچین چیزی خوندی؟
فقط یه ذره حس میکنم قضیه داره جدی میشه
آره، خب باید هم بشه. یا ابوالفضل. یه ذره ازش لذت ببر
خوش بگذرون. تو همیشه میدونی کِی جیم شی
فکر کنم این بار فرصت رو از دست دادم
همه چی داره خیلی سریع پیش میره. فردا قراره دوستاش رو ببینم
واسه نوشیدنی. نمیدونم
اوه. حالم از «جیافکی جونیور» بهم میخوره
زندگی چقدر سخته، نه؟ چی میخوای؟
میشه فقط بهش بگی جان؟ شبیه تیتر روزنامهها حرف میزنی
باشه
نمیدونم چی میخوام
میدونم چی رو نمیخوام
اگه این وضع ادامه پیدا کنه، خبرنگارا میفهمن
شاید یه ماه دیگه، شاید فردا
قبل از اینکه اون اتفاق بیفته، باید مطمئن شم که این رابطه واقعیه
نمیتونی فقط خوش بگذرونم و بعدش تا ابد به عنوان «دوستدختر سابق جیافکی جونیور» شناخته بشم
هی، کارولین، لطفاً
اسمش جانه. ممم؟ آره
فقط برو. مسخرهبازی درنیار
سلام، لطفاً بعد از صدای بوق پیغام بذارید
هی، دوباره منم. ببخشید که تلفنت رو اینطوری اشغال میکنم
ولی، اوم، کلاً یادم رفت یه چیزی رو بهت بگم
آره، من الان یه جورایی دقیقاً جلوی آپارتمانتم
اوه خدای من. باید بیام ببینم
نه، نه، نه. همینجا بمون
و داشتم فکر میکردم برم یه برگر بخورم
توی این کافه دنج تو «بریزی پوینت»
اونا میشناسنم و هیچ اهمیتی هم نمیدن و واقعاً جای خوبیه
دقیقاً لبِ آبه. اوه
No comments yet. Be the first to leave one.