ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
مکانهای خیلی دورافتادهای در روح ما وجود داره...
که هیچ نوری نمیتونه بهشون برسه.
و حقایقی که ساکن اون مکانها هستن...
به تاریکی عادت میکنن.
اون حقایق نمیتونن چیزی به نام فرار رو درک کنن...
و نمیخوان کسی بره سراغشون.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
یه زن و پسرش...
توی ساحل قدم میزدن...
که یه موج بزرگ...
بهشون برخورد میکنه...
وقتی موج میره، زن پایین رو نگاه میکنه...
و میبینه پسرش نیست.
زانو میزنه و...
و به آسمون نگاه میکنه و میگه:
«خواهش میکنم، التماست میکنم...
بدون اون نمیتونم زندگی کنم، پسرم همه چیز منه.
هر کی اون بالاست، هر کی که صدام رو میشنوه...
لطفاً پسرم رو زنده بهم برگردون.»
دقیقاً در همون لحظه، به افق نگاه میکنه...
و یه مرغ دریایی...
در آسمون ظاهر میشه...
پرتوئی از تابش آفتاب رو...
از ابرها به سمت آب دنبال میکنه...
و شیرجه میزنه داخل آب...
و وقتی از آب بیرون میاد...
پسر پشت مرغ دریایی سوار بوده.
پس، به سمت ساحل پرواز میکنه...
و به آرومی پسر رو...
جلوی پای مادرش میذاره زمین.
و زن به پسر نگاه میکنه.
و بعد به آسمون نگاه میکنه...
و میگه...
«یه کلاه هم داشت.»
بهنظر شوخی با مردن بچهها واسه من یهکم زود باشه.
قرار بود خندهدار باشه؟
خیلی خندهدار هم نه.
خب، قرار بود چی باشه؟
خب، از وقتی در هواپیما بسته شده حرف نزدیم.
اصلاً نمیدونیم داریم کجا میریم.
نمیدونیم کی به مقصد میرسیم...
یا وقتی که میرسیم چی میفهمیم...
پس به گمونم شاید فکر کردم خودمون رو برای اتفاقی که...
بعد باز شدن اون در میافته، آماده کنم.
خب، فکر کنم وقتی فرود میایم اگه یه کمدین توی باند فرود...
وایستاده باشه، الان یه داستان داریم که سر صحبت رو باهاش باز کنیم.
من برات کیام؟
ببخشید؟
من... برات...
کیام؟
پس قراره همین الان راجعبهش صحبت کنیم، آره؟
خب، به گمونم بستگی داره.
تا امروز میگفتم کسی هستی...
که جزئی از خانوادهم میدونمش.
چی عوض شد؟
حتماً میخوای به زبون بیارمش...
یا میخوای خودت بگی؟
سلام، امیلی.
آخه اصلاً چهجوری همچین اتفاقی افتاد؟
- منظورت چیه؟ - میدونی منظورم چیه.
دقیقاً برای جلوگیری از همچین اتفاقهایی...
کلی تدابیر امنیتی وجود داره.
- دقیقاً نمیدونم. - نمیدونی؟
پدرم ازم پرسید میخوام با زندگیم چیکار کنم؟
سال 2002 بود...
و بهش گفتم میخوام از کشورم محافظت کنم.
گفت کسی رو میشناسه...
که میتونه کمک کنه.
یکی که وقتی توی سازمان بوده...
مربی و راهنماش بوده، کسی که یه کارهایی ازش برمیاد.
وقتی وارد سازمان شدم، من...
دیگه هیچی نپرسیدم.
رابطۀ ما اینجوری نیست.
تموم شده بود. فقط سرم رو انداختم پایین...
- و کارم رو انجام دادم. - کارت رو انجام دادی.
اینکه کارت رو کردی چیزی رو عوض نمیکنه، آنجلا...
خدایا، اصلاً نمیدونم چی صدات کنم.
فکر میکنی الان دیگه اون آدمی که 5 دقیقه پیش بودم، نیستم؟
فکر میکنم از روزی که شناختمت...
کلاً یه آدم دیگه بودی که خبر نداشتم. فکر میکنم از روز اولی که شناختمت...
- تا الان داشتی بهم دروغ میگفتی. - از وقتی شناختمت...
فقط و فقط بهت وفادار بودم.
و خودم رو وقف تو کردم.
و با تمام وجود مصمم بودم کاری کنم که...
بهم افتخار کنی.
هنوز همون آدمام.
شاید از هر چیز دیگهای که بودم...
الان بیشتر از همیشه اون آدم هستم.
معذرت میخوام که کلاهم رو گم کردم.
حتماً بیشتر از چیزی که فکر میکردم بهت یاد دادم.
حالا که با این واقعیت روبهرو شدم، اینکه اینقدر جرمهای مختلفی کردی...
که حتی نمیتونم بشمارم...
حالا که فهمیدم احتمالاً تو جدیترین نقض امنیتی هستی...
که توی چند سال اخیر در افبیآی اتفاق افتاده...
تو دست پیش رو میگیری...
و منو آدم بدۀ داستان میکنی؟
میخوام این سؤال رو صادقانه جواب بدی...
واقعاً فکر میکنی این کار عملی بود؟
فکر میکنم تا زمانی که تو آسمونیم...
میتونی ادعا کنی که دو تا آدم مختلف هستی...
و وانمود کنی که موجه و قابل دفاعه...
ولی به محض اینکه این هواپیما فرود بیاد...
باید تصمیم بگیری...
درمورد اینکه کدوم یکیتون پیداش میشه.
و بعد من باید تصمیم بگیرم درموردش چیکار کنم.
تو قلب ما جاهایی هست که...
بهقدری از مهمون بدشون میاد که...
هیچ صدایی نمیتونه بهشون ورود کنه.
جاهای ناخوشایند و مخفی...
که چیزهای غیر قابل گفتن درونشون مخفی شده.
داخل اون مکان، یه چیز غیر قابل گفتن...
وجود داره که زندگی مشترک ما ازش متولد شد.
هر دفعه که به من فکر میکنی...
احساس میکنم قید و بندهای گذشته دارن من رو میکِشن.
هر بار که بهش نگاه میکنی...
به وجود اومدن قید و بندهایِ جدید رو حس میکنی.
اون تو نیست.
نیست.
اون هنوز حق انتخاب داره.
اطلاعات ورود مارشاست.
موجودی رو چک کن.
فکر میکنم میتونی به دو تقسیمش کنی.
متوجه نمیشم.
چی رو متوجه نمیشی؟
یه لحظه پیش قبول نکردی.
حالا داری قبول میکنی. متوجه نمیشم.
پول بههیچوجه واسم اهمیتی نداره...
به جز اینکه کمک کنه از خانوادهم محافظت کنم.
دخترم... الان در خطره.
درست قبل اینکه برسم فهمیدم.
فقط میتونم به این فکر کنم که ممکنه...
چه اتفاقهایی براش بیفته، چه صدمههایی ممکنه بهش وارد بشه.
باید یه کاری میکردم.
وقت این کارها رو ندارم.
و وقتی برم، دیگه برنمیگردم.
فردا صبح زود به مراکش پرواز دارم.
- مراکش؟ - آره.
چی... من... چی...
چه اتفاقی داره میافته؟
زوئی، این یه داستان خیلی طولانیه.
باهام بیا، همهچی رو بهت میگم.
لطفاً باهام بیا.
هنوز هیچی. حرف نمیزنه.
دیر یا زود میشکنه.
هر کی باشه دیر یا زود میشکنه.
من باید برم.
کجا میری؟
برمیگردم اون طرف مرز.
شاید سازمان بتونه کمکمون کنه بفهمیم چه خبره.
این کار رو نکن.
میدونم که الان خیلی از من خوششون نمیاد...
ولی اگه روسها دارن استراژیشون رو تغییر میدن...
حتماً اونها هم به اندازۀ ما میخوان دلیلش رو...
ازت میخوام الان نری.
مردی که اون داخله بالاخره میشکنه.
وقتی این اتفاق بیفته...
نگرانم چیزی که میگه...
هر چیزی که اینجا ساختیم رو به باد بده.
یعنی چی؟
الان نه. اینجا نه.
به من اعتماد داری؟
واسه چی اینجاییم؟
اون روسی چی ممکنه بگه که اینقدر ازش میترسی؟
اسمم.
چهجوری ممکنه اسم تو رو بدونه؟
حتماً شوخیت گرفته.
فکر میکنم بین تمام آدمها، تو بتونی درک کنی.
اینکه علیه شوهرت برای روسها جاسوسی میکنی؟
برای شوهرم.
روسها یه روزی میرن. من میدونم، تو هم میدونی...
و خود روسها هم میدونن.
دیر یا زود همه میفهمن سؤال مهم...
این سؤاله که بیشتر از یه ساله من دارم از خودم میپرسم...
وقتی روسها برن حکومت دست کی میافته؟
چند وقتی هست که...
دارم به ادارۀ اطلاعات روسیه، اطلاعات میدم...
تا رقیبهامون ضعیف و متزلزل بشن...
تا موقعی که زمانش رسید شوهرم...
جایگاهی داشته باشه که بتونه کاری که شروعی کردیم رو تموم کنه...
و این کشور رو به جلو هدایت کنه.
میفهمم.
منظورم اینه که...
اگه اینجا کسی از این موضوع یهذره هم بو ببره...
بهخاطرش دارت میزنن.
شوهرت رو هم همینطور.
و منو هم همینطور، البته اگه اهمیتی داشته باشه.
میدونم.
باید بهش بگی.
- نمیتونم. - معلومه که میتونی.
اون باهوشه. درک میکنه.
ممکنه این رو درک کنه، ولی قطعاً بقیۀ چیزها رو نه.
جداً شک دارم چیزی وجود داشته باشه که...
درک کردنش از این سختتر باشه.
چند ماه قبل...
رفته بودم دیدن همسر یکی از بزرگان قبیلهای...
تو روستایی که اسمش رو نمیگم، تو درهای که اسمش رو نمیگم.
و یه آخر شب تنها بودیم...
بهم اعتماد کرد و داستانی رو برام گفت.
یه مردی تنهایی از کوه اومده بود پایین.
به هیچ زبونی که اون بلد باشه صحبت نمیکرده.
No comments yet. Be the first to leave one.