ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
یه چیزی تو شکمم داره رشد میکنه
ایشون شاهزاده آلبرت ویکتوره، نفر دوم توی صف سلطنت بریتانیا
من زمین دارم. یه مزرعه نیشکر توی جامائیکا
اگه منو به پیروزی برسونی، اون مالِ توئه
میتونی به والاحضرت بگی که من به تمریناتم ادامه میدم
اما نه اینجا. اون میتونه بیاد به «واپینگ»
«چهل فیل» برگشتن
ما به... جاعلمون نیاز داریم، جاعل
خانومها، ایشون سوفی لیونزه
یه غول نفتی توی نیویورک داره میمیره
یه تابلو نقاشی هست که اون به هر قیمتی میخوادش
شما خانومهای محترم به من کمک میکنید اون اثر رو به دست بیارم و پاداش خوبی هم میگیرید
راستش رو بخواید، من مِدِلِ نقاشیِ سِر فردریک لیتون بودم
داره از من نقاشی میکشه
اون با کمال میل از مهارتهای خاص شما توی مهمونی شبانهش استقبال میکنه
تو یه مسمریست (هیپنوتیزمکننده) هستی
اگه نمیتونی از بچههای خودت محافظت کنی، اصلاً به چه دردی میخوری؟
تو خیلی چیزا هستی «تریکل»، اما فکر نمیکردم اهلِ کتک زدنِ زن باشی
یه فاحشه که همین چند روز پیش توی اسکلههای لندن غرق شد
یه مردِ داغون اومد برای شناساییش
ادوارد گودسون
اون اعدام میشه
مگه اینکه با من همکاریِ کامل کنی
«تریکل» رو دیدی؟ نه. شرمنده، «شوگر»
باباتو ندیدی؟
نه. دیشب نیومد خونه
هنوز وقت هست که اسمت رو به این اضافه کنیم
مطمئنی نمیخوای مبارزه کنی؟
هنوز بیخیال نشدی؟
جمعیت رو جمع میکنیم و هیجان رو دوباره به زندگی مردم برمیگردونیم
توی رینگ، تو و بابام قهرمان بودید
اون به این نیاز داره
بهت گفتم که
اون دوران برای من و بابات تموم شده
نگران نباش
میارمش خونه
چه مرگته؟ چی میخوای؟
پدرت این اطرافیانه؟
میتونی با من حرف بزنی
خب، شنیدم مبارزهها دارن برمیگردن
یه جا لازم دارم که یکی رو تمرین بدم
و شنیدم روی دوبهها مبارزه میکنی و منم به یه مبارزِ محلی نیاز دارم
پولش رو میدم. نه، نمیتونم این کار رو بکنم
ببین، تو باید قهرمان جهان میشدی
همه این رو میدونن
تمام واپینگ میان تا دوباره مبارزه کردنت رو ببینن
دلت براش تنگ نشده؟
نه، نشده
میدونی چیه، ۳۰ درصد بهت میدم
نه، ۴۰ درصد از درآمدِ اون شب
متأسفم
نمیتونم
نه اینجا
من دیگه مبارزه نمیکنم
پس چرا باید بذارم اینجا تمرین بدی؟
خب، میتونم بهت پول بدم
دارم یه آدم پولدار رو تمرین میدم
شیلینگ برای نصف روز ۱۰
تا ۱۵
خیلی خب
و رینگ رو هم کامل درست میکنی
شاید دوباره مزهش زیر دندونت بیاد
لطفاً به حزقیا «شیرِ» مسکو خوشآمد بگید
اینجا چیکار میکنی؟
مگه نامهم به دستت نرسید؟
فکر کردم آخرین محمولهمون رو خودم بیارم پایین
تو... تو نباید اینجا دیده بشی
مری اومده بود دیدنم
اون از پسِ هیچ دردسری برنمیاد و تو هم مثلاً مردهای
میخواستم باهات حرف بزنم
نه، همین الان باید از اینجا ببرمت بیرون
این اواخر حزقیا رو دیدی؟
نرو واپینگ
خیلی خطرناکه
مراقبم
ممنون
آخرین بقایاش هم از بین رفت، حالت خوب میشه
باید زودتر میاومدی پیشم
ممنونم ازت
همه از پس هزینهی این کار برنمیان
آره، ولی تو میتونی
پس بهم قول بده که دیگه دور و برِ اون کارخونه نری
کی برمیگردی واپینگ؟
دیگه همچین فرصتی گیرمون نمیاد
مجبور نیستی این کار رو بکنی
نمیتونم اون زنها رو به امون خدا رها کنم
تو دیگه باید بهتر از هر کسی این رو بفهمی
مادرت رو دیدی؟
میخوام برم ببینمش
خب، پشت گوش نندازش
اجازه میفرمایید، مادام؟
هدفمون اونه؛ لرد گرافتون، بارونِ لوئیس
متأهله؟
تازگی زنش رو از دست داده
میگن اون تابلو متعلق به خانوادهی همسرِ مرحومه بوده
اوم، دارن میان. آه، سیل وو پله
بذار بازی شروع بشه
آه، اون مومنت، سیل وو پله
دوشیزه کرین، بالاخره اومدید
و ایشون هم لابد مسمریستِ اهل نیویورک هستن
دوشیزه ایزابل بریجز، ایشون سِر فردریک لیتون هستن، هنرمندی فوقالعاده
خیلی خوش اومدید
لرد گرافتون، آقای جان باجن، اجازه بدید بهتون معرفی کنم
جدیدترین مِدلم، دوشیزه پالی کرینِ مرموز
و ایشون هم دوشیزه ایزابل بریجز هستن که بعداً قراره سرگرمون کنن
درست شنیدم که شما مسمریست هستید؟
بله، درست شنیدید
اوه، به نظرم همهش خیلی جالبه
کیمیایِ هنر و علم
مشتاقم ببینم چطوری این کار رو انجام میدید
و شما، لرد گرافتون؟
من شاید به متقاعد کردنِ بیشتری نیاز داشته باشم
عصر بخیر
من سالهای زیادی رو صرف غرق شدن توی دنیای عرفانیِ مسمریسم کردم
ادراک، واقعیت، هوشیاری
اینها همه توهماتی هستن که میشه باهاشون بازی کرد و تغییرشون داد
همونطور که امشب نشون خواهم داد
فکر میکنم آقای جان باجن شیفتهی هنرِ من شده باشن
که این ایشون رو به یه داوطلبِ عالی تبدیل میکنه
بفرمایید، آقای باجن
با اینکه قبلاً کوتاه همدیگه رو دیدیم
ولی هیچ ایدهای نداری که امشب قراره چی بشه، مگه نه؟
نه، ندارم
تا چند لحظهی دیگه، چشمهات سنگین میشن و بدنت کرخت
داری احساس خستگی میکنی
خیلی، خیلی خسته
و حالا... بخواب
وقتی بیدارت کنم، احساس سرزندگی میکنی
به جز این واقعیت که اسمت یادت نمیاد
و بیدار شو
اسمت چیه؟
اسمم... آقایِ
تا چند لحظهی دیگه باور میکنی که نمیتونی حرکت کنی
بلند میشی و سعی میکنی یه قدم به جلو برداری
اما اصلاً نمیتونی پاهات رو تکون بدی
و بیدار شو
میشه بیاید اینجا، لطفاً؟
البته
حالا باور میکنی که این شعله آسیبی بهت نمیزنه
دستت رو بیار پایین
وقتی دستش رو رها کنم، بیدار میشه و هیچچیز یادش نمیاد
الان چی شد؟
بیاید روزنامه بخرید! روزنامه همینجا
تحویلِ اولِ صبح
تعطیلیم
سلام
رفیق قدیمی
اینجا چیکار میکنی؟
هی
نباید اینجا باشی
یه مدتی بود خبری ازت نداشتم
نگران بودم
معذرت میخوام
گرسنته؟
انتقام چه حسی داره؟
میدونی؟
آره
پس خبرها به لیورپول هم رسیده؟
ممم
خبرِ کارهات رو غیرمستقیم شنیدم
انتقامم من رو از زندگیای تبعید کرد که تازه فهمیدم چقدر دوسش داشتم
آدمهایی که دوسشون داشتم و زنی که شاید باهاش
او-اوه
تو همیشه مایه غافلگیری هستی، نه؟
عالیه
بیا. او-اوه
آره، بیا دیگه
باید بهم بگی
فقط همین رو میگم که اونم مثل من عاشقِ ادبیاته
و از دوستهایِ مری
وریتی
حدس میزنم هنوز مری رو نبخشیدی
شاید دلت نخواد این رو بشنوی، ولی هرچی سنم بالاتر میره
میبینم که زندگی کوتاهه و فرصتهای عاشقی کم
لطفاً، میشه فقط غذامون رو بخوریم
و از این وقتی که با همیم لذت ببریم؟
به زودی میرم
قدیما با دوستم اینجا میدویدم
آه
جای خوبیه
اون منو تمرین میداد و هر چی بلد بود یادم داد
منو همیشه آماده نگه میداشت
فکر میکنی در مورد پیشرفتم چی میگفت؟
میگفت باید روی استقامتت کار کنی
وقتشه که برگردی توی رینگ
دیگه وقتِ لعنتیش رسیده بود
سلام عزیزم
اوه
ببخشید
حدس میزنم زیاد دووم نیاره
توماس گودسون، ایشون... ادی هستن
گودسون؟ تو که از اون گودسونهایِ مبارزِ معروف نیستی، هستی؟
لابد هستم دیگه
باعث افتخارمه که باهاتون آشنا شدم و اینجا تمرین میکنم
اینجا همیشه همینقدر خلوته؟
نه برای مدتِ طولانی. توماس نقشههای بزرگی داره
اوم، شک ندارم
آمادهای؟ بله
خیلی خب، بیا. از دیدنت خوشحال شدم
یالله، بلند شو. وقت این کارها رو نداریم
No comments yet. Be the first to leave one.