ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
عمر انقدر خودخواه نباش. حالت خوب نیست. بذار کمکت کنیم.
- نه، نه. من خوبم. - ارواح عمهت خوبی!
آروم باش. من خوبم، دالمار. قسم میخورم. یهکم فقط سرم گیجه.
جوئل چطور؟
- اینجوری اونم بدبخت میکنی. - نه. چیزی به جوئل نگو.
خواهش میکنم نگو.
اگه بازم این فکر به سرت زد به من زنگ بزن.
خب؟
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
صبح بخیر.
موضوع چیه؟
واسه سهتامون صبحونه درست کردم.
سهتامون؟
میخوای همینجوری پیش هم زندگی کنیم؟
نمیدونم. دیگه اتاق خالی نداریم، جوئل.
اه...
خب، شاید تا وقتی یه راه حلی پیدا کنیم بتونم روی مبل بخوابم.
اشکال نداره؟
باشه.
- گشنهته؟ - چهجورم.
خیلیخب، میخوای صبحونه بخوریم؟
بیا اینجا.
هدف از پیچوندن کلاس این بود که پیش هم باشیم.
- یالا، بیا اینجا. - میشه حداقل قبلش صبحونه بخوریم؟
نخیر.
بیا اینجا.
بیا.
چی داشتی تماشا میکردی؟
اومم، هیچی. پورن.
هی، بدهش من
حشریت میکنه؟
عمراً به پای تو برسه.
پس حشریت میکنه.
خب، آره. دختر جذابیه، و کارش هم خوب بلده.
مثل پورن دیدنه.
خب، مشکل چیه؟
- هوم؟ - الان خیلی حسوحالش رو ندارم.
خیلیخب.
تو هیچوقت حسوحالش رو نداری، سارا.
دیگه بهت حال نمیدم؟
چرا، میدی.
پس مشکل این نیست. شاید پس دوستم نداری.
میخوای تمومش کنی؟
همین بود؟ میخوای جا بزنی؟
چرا تمومش نمیکنی راحت شیم؟
تمومش کن! حالا! دیگه بسته جروبحث کردن.
ولم کن! اگه جرئتش رو داری تمومش کن.
متأسفم.
خب؟ میرم واسه خودمون صبحونه درست کنم.
یه داوطلب میخوام.
ممنون.
میخوام منو بزنی. بیا. با تمام قدرت، اینجا، توی صورت.
بذارین یادآوری کنم، کلاس امروز راجعبه دفاع شخصیه.
بهترین دفاع حملهست.
امروز قراره یاد بگیریم که چطور قدرت مهاجم رو بگیریم...
و علیه خودش استفاده کنیم.
خیلیخب، بریم امتحان کنیم.
سارا، بزن.
همهچی به نیروی لَختی برمیگرده.
تمام نیرویی که به شما وارد میکنن،
شما میتونین بهش جهت بدین و به خودش برگردونین.
و اون رو به نیروی خودتون تبدیل کنین.
سارا!
مشکل چیه؟
بهت گفتم، من از خشونت بیزارم.
خشکم میزنه و بعدش...
باور کن، منم بهش علاقه ندارم.
ولی اگه یکی باهات با خشونت برخورد کرد،
اونوقت دو راه بیشتر نداری.
یا دُمت رو بذاری رو کولت و فرار کنی، یا مقابله کنی.
برگرد داخل کلاس.
نه.
چیه؟
- هوم؟ - هیچی.
«سارائول.گولز» صفحهٔ شما را دنبال کرد.
بیا.
ممنون.
- خواهش میکنم. - حالا موضوع چیه؟
یه پیمان خواهری واسه اون حجم از تنفری که حقت نیست.
پس من بهنظرت هرزه نیستم؟
نه، راستش تحسینت میکنم. بهنظرم تو شجاع و قویای.
ایکاش منم مثل تو بودم.
خب، اینجوری زندگی کردن هم تبعات خودش رو داره.
مثلاً رفیق پیدا کردن کار سختیه.
- آره، مردم خیلی عوضیان. - آره.
شرمنده اونجا بهت سلام نکردم.
- میخوای باهم دوست باشیم؟ - اگه تو بخوای، چرا که نه.
خب، راستش الان بدجوری یه رفیق به کارم میاد.
میخوای امشب یه برنامه بچینیم؟
باشه.
- خوبه. بیا خونهمون پس. نظرته؟ - اومم.
تو و دالمر میتونین بهم کمک کنین خونه رو جمعوجور کنم.
هرچی خواستین هم بردارین. میتونین بفروشینش.
وسایلهای بابام گرونان.
- خجالتآوره. جداً. عق! - چه بوی بدی میده.
تو واسه اینکه خانوادهمون...
تو کار مواده منو توی کسبوکارمون نیاوردی؟
عزیزم، معلومه یکی واسه خراب کردن ما این کارها رو کرده.
- منو خر فرض کردی؟ - میشه یه لحظه وایسی؟
بیخیال. من و مامانت هیچ ربطی به این ماجرا نداریم، خب؟
هرگز چنین کاری نمیکنیم.
ما با این چیزها شوخی نداریم.
و اونها هرگز چیزی که اینجا ساختیم رو خراب نمیکنن.
فکر نمیکنی خیلی اتفاقی...
وقتی که اینجا پر از موادفروش بوده،
پلیس پیداش شده؟
میگی کار کی بوده؟
خودت خوب میدونی کی پشت این ماجراست.
آه!
لعنتی، اینجا افتضاحه.
اگه پلیس اینجا تو رو بگیره...
کی برادرت دست از گند زدن به زندگی ما برمیداره؟
کی پدرت دست از باج دادن به قاضیها برمیداره؟
من دیگه نمیتونم.
جداً کم آوردم. دیگه نمیتونم ادامه بدم.
تمام سعیم رو کردم که روی خودم و خودت وقت بذارم.
ولی دیگه نمیتونم.
یعنی میخوای تمومش کنی؟
میذاری ما رو جدا کنن؟ خودت که واقعاً اینو نمیخوای؟
نمیدونم.
میخوای؟
گفتم نمیدونم چی میخوام و چی نمیخوام.
میخوام توی آرامش باشم. این تنها چیزیه که میدونم.
اگه بتونم، نمیدونم. شاید بتونیم راضیشون کنیم باهم حرف بزنن، یا...
راجعبه چی؟
ببین، من نمیدونم.
بیان همدیگه رو ببینن، مذاکره کنن، همهچی رو بین خودشون حل کنن.
نمیدونم، همینجوری دارم میگم.
تو با والدینت حرف میزنی؟
- نه. - چرا نه؟
- چون اصلاً کار منطقیای نیست. - بیخیال.
این فکر خودت بود.
انقدر زود جا نزن.
واسه خودم و خودت میگم.
باشه.
اونو توی برزیل برنده شد.
- جداً؟ - اوهوم.
مطمئنی نمیخوایش؟
نه، رفیق.
چیزهایی که برام مهمان روشون قیمت نمیشه گذاشت.
چون پولداره این حرفو میزنه.
خیلیخب، بچهها. من برم.
- فعلاً، رفیق. - میبینمتون.
چیه؟
هیچی، فقط این که...
من خیلی دوست دارم با تو تنها باشم.
و به چشمهات نگاه کنم.
و لمست کنم.
و لبهاتو ببوسم.
و با تو توی یه جای ساکت باشم.
خب دیگه نیازی نیست بیشتر توضیح بدی.
خب، پس دهنمو میبیندم.
- سونیا، لطفاً به لوئیس بگو من خونه میرم. - حتماً. ولی حالت خوبه؟
آره، آره. فقط روزهای سختی رو میگذرونم.
- اوه، گه توش. - گه توش.
- لعنتی. - عمر.
- گه توش! - عمر.
لعنت بهش.
عمر.
عمر، عزیزم.
- متأسفم. - «عزیزم؟»
- میدونم، متأسفم. - شوخی میکنی؟
متأسفم. ببین، فکر میکردم سر کاری.
تو اصلاً فرض کن من سه ماه نیستم!
- عمر... - روی تخت من آخه، جوئل؟
- میدونم، احمقانه بود. - روی تخت من!
میدونم، کاملاً حق با توئه. عقلم درست کار نمیکردم.
معلومه که عقلت درست کار نمیکرد. چون فقط به فکر خودتی!
عمر، منو ببخش. خواهش میکنم.
- میشه منو ببخشی؟ بیا. - دست به من نزن!
- ببخشید، عمر. - این جوابیه که به من میدی؟
- از این خونه گم شو بیرون. - بیخیال.
- گفتم گم شو بیرون. - آروم باش.
من دارم تمام سعیمو میکنم و مثل همیشه،
تو میخوای خربزه بخوری ولی پای لرزش نشینی. گم شو بیرون.
- گفتم گم شو بیرون! - بیخیال.
- عمر، گوش بده به من. - هیچ کدوم از اینها حق من نیست، خب؟
- گوش بده به من. - هیچ کدومش حق من نیست.
- فقط برو، برو. - عمر، عمر...
- هی. - عمر...
جوئل، من درستش میکنم.
من پیشش میمونم.
لعنتی.
از این خونه برو بیرون.
- نه، منو بزن. - ایوان، از خونه برو بیرون.
- بزن منو، مرد. - برو بیرون.
چون این چیزیه که نیاز داری. منو بزن، عمر.
- بزن منو، بزن! - گفتم گم شو بیرون.
- برو بیرون. - منو بزن!
- باز بزن! - برو بیرون.
- حالا برو! برو بیرون! - خوبه، بزن! بزن!
گفتم برو بیرون! برو بیرون، ایوان.
متأسفم.
چیزی نیست.
متأسفم.
دیگه خسته شدم.
یکی باید عذاب بکشه تا اون یکی از زندگیش لذت ببره.
اونی که همیشه عذاب میکشه منم، هیچوقت اون یکی نبودم.
راستش، قسم میخورم نمیخوام مزاحم...
No comments yet. Be the first to leave one.