ആദ്യത്തെ 196 വരികൾ.
!برگرد! برگرد عقب - !هیچوقت مارو زنده نمیگیری -
بذارین حدس بزنم. دوباره
بازی ویدیویی گرافیکی بازی کردین
بازی "Legends Of Legend Quest"
و یه نفر کنار لینا آرزو کرد
و بازی به واقعیت تبدیل شد
این دیگه چه کوفتیه...
بازی تموم شد
هو!
اَه! این گردنبند جادویی زندگی من رو خراب کرده
لینا، چیزی نیست
"بازی کردن بازی ویدیویی" رو
به لیست چیز هایی که جادوت رو تحریک میکنه اضافه میکنیم
همهچی این جادوی لعنتی من رو تحریک میکنه
"درست کردن لیست"
ای گردنبند بد!
شما بچه ها تا الان باید متوجه شده باشین که
تا حالا چیز خوبی از جادو دستگیرمون نشده
لینا، بجز تو
تو یکی از چیز های جادویی خوبی هستی که باهاش سروکار داشتم
هی، من میدونم که عالیم. مشکل اصلی جادو هست
من مینوشم
هی، عمو اسکروج، سریع بیا
یه بز شناور تو کمدت هست که
به کمکت نیاز داره
حتما به قلمروی رمزآلود "گوتهول"
دوباره حمله شده
عالی شد. جادوی بیشتر
دوباره میگم، بلا نسبت
بسیارخب، بچه ها
وقتشه بریم به یه قلمروی دیگه
من که مطمئنم جادوی لعنتی من
فقط وضعیت رو بدتر میکنه
اوه، اگه تو نخوای بری، ماهم نمیریم
ویولت، درسته؟
به نظرم همونقدر میتونیم
با اکتشاف تو قلمروی پیچیده روابط بین فردی خوش بگذرونیم
مثل اینکه خراب کردن زندگی من به اندازه کافی بد نبود
حالا میخوای زندگی دوستامم خراب کنی؟
وای، به حرفاش گوش نده
اون فقط باید یاد بگیره چطور بهتر مهارت کنه
یا اینکه فقط از شرت خلاص شم
لینا، جادو بخش مهمی از هویت تو هست
نمیتونی دور بندازیش
شاید بهتر باشه دیگه دورهمی شبخواب نداشته باشیم
شاید بهتر باشه حرفت رو پس بگیری
بسیارخب، به نظرم هممون خسته ایم
یالا. بیاین قبل از اینکه یه چیز
مزخرف دیوونهوار جادویی ظاهر شه
و مجبورمون کنه باهاش سرو کله بزنیم، بریم بخوابیم
اه، دوباره شروع شد
هان؟ هان؟
انتظار خونآشام داری؟
از نظر آماری، باید انتظارش رو داشته باشیم
عمو اسکروج، به کمکت نیاز دارم
ویولت، دست نگه دار
ایشون، گلداستون، پسر عموی خوش شانس، تنبل و بیکاره دونالد هستن
خب، اگه خوش شانسه، چرا داره گریه میکنه؟
چون دنیا خراب شده!
این اتفاق دیشب افتاد
یه مرد متشخص که برای آب بندی لیموزین جدیدش کمک میخواست
بهم سواری داد
گرسنه و یکم خسته و کوفته بودم
و دیدم جلوم یه رستوران
سلف سرویس میگو هست
و با خوشحالی فریاد زدم. چون میگو خیلی دوست دارم
سلانهسلانه رفتم داخل تا هزارمین مشتری
رستوران انتخاب بشم و بهم وعده غذایی مجانی جایزه بدن
ولی خبری از کاغذرنگی و بادکنک نبود
من ازشون غذا خواستم و میدونین در عوض اونا ازم چی خواستن؟
پول!
کیف پولم رو باز کردم. خالی بود
حتی یه اسکناس 20 دلاری هم به راحتی پرواز نکرد بیاد داخل
برای همین مجبور شدم برم بانک
ولی بسته بود
میدونستین مکان ها میتونن بسته باشن؟
بعدش رفتم سراغ دستگاه خودپرداز نزدیک بانک
و از اون 20 دلار خواستم
و میدونین چقدر پول بهم داد؟
20 دلار؟
آره
مثل همیشه، اتفاقی یه گونی پُر از یاقوت بهم نداد
همونجا بود که فهمیدم یه اتفاقی افتاده
و به عمو اسکروج نیاز دارم تا درستش کنه... وای!
مجبور شدم تا اینجا قدم بزنم
ساعت ها طول کشید
هیچکس من رو با ماشین نرسوند
هیچ گلایدرسوار در حال عبوری من رو بلند نکرد
و حتی یه باد شدید و ناگهانی هم من رو به طور غافلگیرانه نرسوند
زندگی برای شما هم اینطوریه؟
وای!
چرا اینجا بالش نبود؟
جالبه، انتظار یه چیزی داشتم که بیشتر جادویی
و کمتر رقتانگیز باشه
صدا از اتاق عمو اسکروج اومد
شما چطور اصلا تو طبقه دوم کاری انجام میدین؟
پورتال به "گوتهول"
اه!
تو
کافی نبود!
چرا؟
اون دیگه کی بود؟
اون، پورتال به قلمروی "گوتهول" رو بست
و همچنین مستقیم رفت سراغ گردنبند جادویی لینا
احتمالا به خاطر اینکه
شانس گلداستون یه چیز جادویی هست، بهش حمله کرد
کی چنین بلایی سر من میاره؟
"فانتوم بلات"
چی گفتی؟
هر دانش آموز کتاب خون ماوراء طبیعه ایی
"فانتوم بلات" رو میشناسه
اون یه دزد و شکارچی جادو هست
وای، ویولت، از یه دفترچه به یکی دیگه
این نقاشی ها شگفتانگیزن
همینطوره
فانتوم بلات از جادو بدش میاد
و فکر میکنه خطرناکه
هرجایی که بلات بره، جادو ها غیب میشن
و حالا اومده سراغ ما
پایان ارائه
صبر کن ببینم. اگه جادو ناپدید بشه،
چه بلایی سر من میاد؟
خونوادم رو گیر انداخته
الان هم میخواد بیاد سراغ بهترین دوستم
وقتی اون دستکش رو درست کنه
برمیگرده
عالیه، یه بار دیگه بخاطر جادو
جونم در خطره
به هر قیمتی که شده باید ازش مراقبت کنیم!
و مهمتر از همه از گلداستون
بهترین دفاع جادویی یه حمله جادویی خوب هست
ما باهاش میجنگیم
ولی من نمیتونم کنترلش کنم
پس باید بریم پیش کسی که بتونه بهت یاد بده چطور کنترلش کنی
وای، نه. نه، نه، نه، نه
نه!
باید قوی تر بشه
همینه
اوه، ببخشید که مزاحم شدم آقای بلات
اوه، سرتون شلوغه. بعدا برمیگردم
اه، انگار کمک گرفتن از کسی که
بیشتر از هر کسی ازش متنفرم به اندازه کافی بد نبود
حالا مجبورم از باتلاق چندشآور عبور کنم تا بهش برسم
همچنین احتمال حمله یه تمساح باتلاقی خیلی زیاده
وای!
این خاک باتلاقی خیلی عمیقه
از کجا میدونین باید کجا قدم بذارین؟
وای!
فکر کنم رسیدیم
از کجا میدونی؟
صبر کن. صبر کن!
کی در میزنه؟
"ویولت سیبروینگ" هستم
کی؟
همراه منه، "وبی واندرکواک"
کی؟ - برادرزادت، لینا -
لینا!
اون گردنبند رو بده به من!
به عنوان یه خانوم باتلاقی خیلی قویه
!گردنبند من رو پس بده - مال تو نیست، این گردنبند -
و قدرت های مسخرت که هیچ خیری برام ندارن، برای منه
باشه! پس پسشون بده
هوم، حالا در مقابل خونآشام ها آسیب پذیری
نه، جدا با من چه کار داری؟
اگه دست من بود که
تا میتونستم ازت فاصله میگرفتم
این رو که میدونستم. مطلب جدیدی نداری؟
مثلا مطلبی درباره اینکه تو مایهی ننگ
میراث خونواده مایی و تو استفاده از جادوت کاملا ناموفقی
برای همین تصمیم گرفتی گردنبند من رو پس بدی!
فراموشش کنین. من به اون یا میراث احمقانش نیازی ندارم
خودم تنهایی با فانتوم بلات و دستکش مسخرش روبهرو میشم
گفتی فانتوم بلات؟
سریع بیاین داخل
کجای حرفم که گفتم "سریع" رو متوجه نشدی؟
چندین دهه قبل
قبل از اینکه مجبور باشم با افرادی مثل شما سروکله بزنم
از جادوم استفاده کردم تا ارباب یه روستای کوچیک بشم
یه روز از هدیه هایی که روستایی ها برام پیشکش میکردن
تا روستاشون رو نابود نکنم
خسته شدم
برای همین روستای اونا رو نابود کردم
یکی از بازمونده ها اعلام کرد که به جادو خاتمه میده
و مثل خیلی های دیگه اومد دنبالم
ولی این یکی متفاوت بود
از دستگاه های مختلفی استفاده کرد تا قدرت های من رو بدزده
واضحه که شکست خورد. ولی هر دفعه بهتر
و قوی تر میشد. آخرین باری که باهم روبهرو شدیم
به سختی تونستم با استفاده از جادوم فرار کنم و زنده بمونم
سوالی دارین؟
گلداستون گندر هستم و سوال دارم
کی صحبت کردن درباره این موضوع رو تموم میکنی
و شانس من رو بهم برمیگردونی؟
نمیتونم
باشه
من که رفتم
No comments yet. Be the first to leave one.