ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
این شاهزاده آلبرت ویکتوره، دومین وارث تاج و تخت بریتانیا
ویکتوریا خیلی از شما برام گفته، آقای ماسکو
این قضیه ناخوشایند محرومیتتون
من قبلاً با دوستم اینجا میدویدم
اون تمرینم میداد و هر چی بلد بود یادم داد
میدونی، اون روز یکی سر راهم سبز شد؛ یه شخصی به اسم آقای لائو
یه غول نفتی توی نیویورک داره ریق رحمت رو سر میکشه
یه نقاشی هست که اون به هر قیمتی شده میخوادش
کاراواژوی مرموز. و حالا اونو یه جا قایم کرده
با وارث آمریکاییمون آشنا شید
از پسش برمیای، آلیس؟
جین مریضه. داره میمیره
اگه برادرت برات مهمه، دقیقاً بهم میگی مری کار چه نقشهای تو سرشه
طبق قولم، خانمها. مدارک جعلی واسه وارث آمریکاییمون
کوپنهای اوراق قرضه، مدارک سفر و حتی یه نامه از پدر عزیزش
سایلاس دریک. یا عیسی مسیح، چه اسمی
شرط میبندم براش مهم نیست دخترش یه لهجهی مشکوک داشته باشه
یهو از ناکجاآباد سر و کلهش پیدا شه، نه؟ آلیس یاد میگیره چطوری انجامش بده. مگه نه؟
معلومه که یاد میگیرم
خب خانمها، بیاید روی کاری که داریم تمرکز کنیم. کلی کار داریم
حالت خوبه؟
کدوم گوری بودی؟
چی شده؟
خیلی متاسفم، مری
مادرت
اون مرده
مری؟ مری، بریم اونجا؟
مری، واقعاً متاسفم
دوباره سعی کن
دوباره
ممم
حالا منو پیدا کن
خوبه
کارمون تمومه
حالا بگو ببینم، این تکنیک تمرینی رو از کدوم گوری یاد گرفتی؟
دوستم اولین کسی بود که دیدم با زنگولهها بوکس کار میکنه
اونها رو دور و برش توی باد آویزون میکرد
چشماش رو میبست و دنبال اونی میگشت که صداش از همه بلندتره
این دوستت
اسمش الک مونرو بود؟
بیا روی خودت تمرکز کنیم
درباره اتفاقی که براش افتاد خوندم
واسه همینه که داری برمیگردی جامائیکا؟
میخوای این خاطرهی تلخ رو به دست فراموشی بسپاری؟
شاید فقط وقتش رسیده که برگردم خونه
منظورم اینه که حتماً یه آیندهای توی لندن داری
منظورم اینه که اون شب دیدمت، آقای ماسکو
و تو... تو یه استعداد منحصربهفرد داری
دیگه اهمیتی نداره
کالسکه رسیده، والاحضرت
بله. اه، الان میام
پس باهام صادق باش
با این مبارزهای که در پیشه
شانسی دارم؟
اگه نداشتی من اینجا بودم؟
خب، فقط همین رو لازم بود بشنوم
و بعدش زمین مال تو میشه
سلام، شوگر
یکی بهم گفت ممکنه اینجا باشی
گمشو بیرون. خیلی خب
چند روزه دارم دنبالت میگردم
فکر کردیم نکنه حماقتی ازت سر زده باشه
حوصله ندارم، شوگر
این چیه؟
شوگر، این یه جور معاملهست. یادت نره
وقتی نبودی، من مجبور شدم جورش کنم
چی؟ با فروختن تنها چیزی که برامون مونده؟
اسم توئه که اون بالا روی در زده شده
میدونم
اونجا برام خیلی گرون تموم شد
اومدم اینجا که... که مبارزه کنم
میدونی، تا ببینم هنوز از پسش برمیام یا نه
میدونی چی شد؟
کُپ کردم. خشکم زد
اونجا بود که فهمیدم هیچی برام باقی نمونده
دیگه جونی برای جنگیدن ندارم
دست کشیدن از «بلو کوت» راهش نیست
داری آیندهی خانوادهت رو تباه میکنی
خانواده؟
و من قراره فقط چون تو میگی بهش اعتماد کنم؟
نه. نه، چون من برادرتم. درسته؟ و ما تنها کسایی هستیم که برای هم موندیم
پس بذار به خاطر جفتمون بجنگم
آره؟ هوم؟
بیخیال
هی. همین الان ردیفش میکنم. آره
آقای گودسون
نزدیک بود از ترس سکته کنم
نمیخواستیم اینطوری بشه
میخوایم باهات حرف بزنیم، آقای ریس
بفرما بشین
من، اِم... قرار نبود به این زودی ببینمتون، آقای گودسون
فروش «پسر بلو کوت»
اتفاق نمیافته
آقای گودسون، ما با هم قرار و مدار گذاشتیم
سند امضا شده
خب، نقشهها عوض شده
نمیتونی همینطوری زیرِ قول و قرارت با «هیئت کارهای شهری» بزنی
این شبیه تهدید بود
فقط یه نصیحت بود
اون منطقه برای نوسازی در نظر گرفته شده
ما داریم به سمت پیشرفت قدم برمیداریم. هیچچیز نمیتونه جلومون رو بگیره
خب، اون پیشرفت توی «واپینگ» متوقف میشه
فهمیدی؟
فهمیدی؟ بله
معامله کُنصله
خوشحالم که بهمون ملحق شدی، دوشیزه داور
حالا که شما خانمها بدون ملکه موندید
امروز فرماندهی عوض میشه
کسی از مری خبر نداره؟
خودش بخواد پیداش میشه. میدونی که اخلاقش چطوریه
آره، حق با آلیسه و تمرکز ما باید روی این کار بمونه
امروز، وقتی من دارم روی «گرافتونها» کار میکنم، بقیهتون با آلیس کار کنید
اون یه نقشه داره که چطور از درِ اصلی برید تو و بیاید بیرون
بدون اینکه کسی بهتون شک کنه. نباید بدون مری این کار رو بکنیم
ما یه وظیفهای داریم که باید انجامش بدیم. مری مشکل تو نیست
خب، خانمها، دنبال من بیاید
چطور همهتون میتونید اینقدر عادی رفتار کنید؟ این درست نیست
بل، این همون چیزیه که مری میخواست. این چیزیه که بهمون یاد داده
کنجکاوم بدونم، دوشیزه بریجز
این اطلاعات دربارهی علوم غریبه رو از کجا یاد گرفتی؟
من از نوادگان یه خانواده از جادوگرهای باواریایی هستم
این دانش توی خونمه
شوخی کردم، جناب
اونا رومانیایی بودن
بشین، نیکلاس
خب، به زودی داری ما رو ترک میکنی
متاسفانه مجبورم
یکی از مشتریهای قدیمی و دستودلبازم از بوستون بهم نامه داده و ازم کمک خواسته
لابد چیز جالبی بهت پیشنهاد دادن که داری میری
ممم. سایلاس دریک آدم خیلی متقاعدکنندهایه
دریک؟ همون دریکِ غولِ کشتیرانی؟
اوه. شما... شما میشناسیدش؟
متاسفانه فقط اسمش رو شنیدم
واقعاً نباید بگم، اما دخترش لوسیندا
برای یه گشتوگذار سریع توی گالریهای هنری، اومده لندن
اون برای سفرهای اروپاییش تو ایام کریسمس، یه همراه لازم داره
عاشق مهمونی شبونهست
خب، حیفه که اینقدر زود میره، مگه نه پدر؟
میتونستیم درِ گنجینهها رو براش باز کنیم
دوشیزه دریک توی لندنه
شاید بتونیم متقاعدش کنیم قبل از رفتن، یه سری به خونهی ما بزنه
شاید یه جشن رقص کریسمس
از همین حالا، شما سه نفر عضو گروه کُر نوانخانهی وایتچپل هستید
وریتی توی حفظ کردن متن آهنگها بهتون کمک میکنه
درسته
خب، اینطوری چطوری وارد عمارت گرافتون میشیم؟
خب، سایلاس دریک به نیکوکاری معروفه
اون حامی مالی گروههای کُر کلیسا توی کلِ بوستونه
پس لرد گرافتون هم برای اینکه نشون بده آدم خیریه، یه گروه کُر دعوت میکنه
از بندگانِ کمتر خوششانسِ خدا، اونم تو روزی که من قراره اونجا باشم
سوفی امروز داره مقدماتش رو میچینه و این، خانمها، راه ورود شماست
من عمراً آواز بخونم
بل، اگه بگم این کار لازمه، مثل خروس هم برام میخونی
سوالی نیست؟
فقط حواستون باشه که گند نزنید، وگرنه بدجوری پاتون گیره
مری فکر میکرد این نقشهی هوشمندانهایه
من دربارهی مری حرف نمیزنم. منظورم خودم بود
اگه گند بزنید، با من طرفید
این بار گند نزن، آلیس
شما سه نفر همهچی براتون روشنه؟
ممم. بله
خوبه. من میرم کالسکه بگیرم
داریم میریم سمت غرب
فکر کنم لوسیندا دریک برای لباسِ رقصش یه چند تا مروارید لازم داره
ممنون. خواهش میکنم
دوشیزه لوسیندا دریک، صمیمانه به جشن رقص در عمارت گرافتون دعوت شدهاید
عالیه
از مری خبری نشد؟
اصلاً
میدونی من چی فکر میکنم؟
گور بابای مری
گروه «چهل فیل» همون شب که مادرش مُرد، تموم شد
آلیس، تو آدمِ آیندهنگری هستی. میدونی که حرفم منطقیه
توی این محلهها با وفاداری به یه جاهایی میرسی
ولی همهجای دیگه، با بلندپروازیه که میتونی پیشرفت کنی
گوش کن، بعد از اینکه دزدی تموم شد، لازم نیست اینجا بمونیم
میتونیم همهچی رو برداریم و بزنیم به چاک
نقاشی، سهم مری؛ همهش میتونه مال تو باشه
با این همه سرمایه، میتونیم توی یه دنیای بزرگ غیبمون بزنه
کجا بریم؟
نیویورک
اونجا میتونی یه زن بلندپرواز باشی. چیزی رو که دنیا بهت نمیده، خودت به دست بیاری
ببین آلیس، منم یه زمانی مثل تو توی یه گله گرگ بودم، ولی از هم پاشید
توی این دنیا فقط تا یه جایی میتونی پیش بری
اونم با آدمهایی که مثل تو دیدِ وسیعی ندارند
نیویورک همون جاییه که باید باشیم
و اگه همونقدر که فکر میکنم باهوش باشی، اونجا میتونه آیندهت باشه
مری داره غرق میشه. با اون نرو تهِ چاه
چی شده که الهامبخشِ موردعلاقهم افتخار داده و اومده دیدنم؟
کمکم داریم تموم میکنیم؟
چیزی نمونده، دوشیزه کرین. کمال خودش یه هنره
من کمال نمیخوام. فقط میخوام تموم بشه
آیا
دلیل خاصی واسه این عجلهی یهویی هست؟
وقتی داری نقاشیش میکنی، چی میبینی؟
پالی کرین رو میبینم، اون زیبایِ گردنقوئی رو
یه مدرک میبینم
مدرکی که نشون میده من اینجا بودم
مدرکی که نشون میده من واقعی بودم
تنها چیزی که واقعاً مهمه همینه
No comments yet. Be the first to leave one.