ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« هورایزن: یک حماسه آمریکایی » « فصل یک »
چیکار میکنن؟
یه بازیه
با یه چوب بزرگ وایمیستن
میبینن که ریسمان دراز رو باید کجا بذارن
و چوبهای کوچیک رو کجا بکارن
چرا اینجا این کارو میکنن؟
اگه پدرم از کوهستان پایین میومد
میدید که اوضاع چطوره
گوزنها و الکها دیگه نزدیک دره نمیشن
برای شکارشون
باید بریم سمت غرب، جایی که کوچیس شکار میکنه
یا شرق که پیماها هستن
و با همسایههامون بجنگیم
اونم در جایی که براشون مقدسه
اونم از ترس چند تا چادرنشین دم رودخونه
پیونسنای...
چی شکار کردی؟
اون رو که نمیتونیم بخوریم
من اونجا که میرم نباید میمبرنوهای دشتها رو ببینم
ولی الان دیدم
یکی از همونها رو دیدم
که بخاطر گرفتن یه گوزن از جایی که نباید
شکار و کشته شده بود
جسدش رو زیر پامون...
دیدیم، سر یه گوزن
خانواده من تو ارتفاعات وضعش خوبه
گرسنه نیستیم
در ترس هم زندگی نمیکنیم
پیونسنای با تماشای چشمسفیدها در دشتها بیصبر و قرار شده
حالا هم اونها رو به خونه من آورده
اینو میبینی؟
من اینو آوردم
دیگه خطری برات ندارن
مثل اونهایی که
تو رودخونه پوست سرشون کنده شده
اون افراد مردن. متوجهام
اما پسرانشون راهشون رو ادامه میدن
و اونها هر وقت بتونن
میان سراغ تو
و اونها میان سراغ همه مردم
و نمیدونن تو کدوم از ما هستی
برای اونها هم همینطور خواهد بود، همچنین برای پسرانشون
اما اونها قرار نیست بیان
و ببینن من مثل پدرم در خوابم
پدرم که زمانی یه رئیسجنگ بزرگ بود
اما دیگه پیر شده
پس از اینجا میری
بله. از اینجا میرم
از جایی که مردم
میترسن برام آواز سر بدن
این رو هم در خواب دیدم
تو میری و در دشتها منتظر چشمسفیدها میمونی
و نخواهی خوابید
تویی که این آدمها رو دشمن خودت کردی
تا زمانی که توان داری باهاشون خواهی جنگید
و اونها باز هم میان
و وقتی بخوای قایم بشی
ارتفاعات دیگه بهت پناه نمیدن
اونوقت چشمسفیدهایی که من میبینم رو خواهی دید
اون زمان میفهمی
که چرا امروز برای پیروزیت آواز سر نمیدم
اونها میتونن انتخاب کنن
آزادن که اگر میخوان از اینجا برن
من دیگه حرفی براشون ندارم
این رو برمیدارم
که مزاحم خواب یه پیرمرد نشه
یه مقدار دنبالشون کنید
ببینید با همدیگه میمونن یا کسی برمیگرده
خواهرم دیگه آدم قبلی نیست
مرد خونهش رو نداره
مردی که از پیش از تولد دوستش داشت
دخترهاش دیگه پدر ندارن
پدر خواهند داشت
با ما میان
چرا کسی باید با تو بیاد؟
چشمسفیدهای کنار رودخونه
میان سراغ ما؟
نه
مردم اینجا در امانن
اما چشمسفیدهای بیشتری به رودخونه میان
رویای پیرمرد اینه
رویای تو چیه تاکلیشیم؟
من رویای این موضوع رو نمیبینم
اومدن و چوبهاشون رو در مسیر ما فرو کردن
و برامون بدیُمنه
که این کارو کردن
فقط همینو میدونم
بدیُمنی میاره
اگه اون بره، منم باهاش میرم
بیا اینجا
به حرفهایی که زده شد گوش کردی
متوجه شدی؟
خوبه
خوشحالم که پسرم...
هویتش رو میدونه
این بهم گفت
اسبچههای من که دزدیده شده بودن
کجا بودن
وقتی دردسر پیش میاد
میتونی باهاش حرف بزنی
فکر میکنم... دوباره خواهم دیدت
برای تو چی؟
من نیازی به هدیهای که برادرم داره ندارم
از شما به قدر کافی دریافت میکنم
من دنبال پیونسنای نمیرم
دنبال تو میام
فکر کنم از جاده اصلی خارج شدم
ولی نمیدونم از کجا
اسپانیایی بلدی؟ (به اسپانیایی)
نهخیر
خوبه پس. خودم هم زیاد بلد نیستم
چهار پنج مایل عقبتر از اینجاست
اوه. پس یعنی ازش رد شدم
درست از داخلش رد شدی
پس دیگه به سمت شرق نیست
منم الان همین رو گفتم
از همون جا که اومدی برگرد
این دفعه وقتی به رود رسیدی، خوب نگاه کن
یعنی اونجا یه شهر میبینم، ها؟
یه جور هم حرف نزن که انگار معجزهست
خیلیخب
برادر، امروز غذا خوردی؟
راهتو بکش برو دیگه. من برادرت نیستم
جیمز سایکس
برو!
برو!
یالا. یالا. برو
بجنب!
یالا!
برو!
کجا بود؟
اگه زنده موند، خودت ازش بپرس
کیلب، برو گراتن رو بردار و اسبش رو پیدا کن
نه، میرم رد اون دختره رو بزنم
هی
«جون»، اون خبر داره
خیلیخب. خیلیخب. ولم کن
ها؟
اما اول صبحونهام رو میخورم
هوم؟
دیگه دستت روی کسی بلند نمیشه
داداشت گفت برو دنبال اسبه
یالا برو!
قبل اینکه یه جونور بخورتش!
برو تو. به اون برس
مردی که در هنگام فراوانی...
خود را اخلاقمدار میبیند
جور دیگر خواهد شد
علیه برادرانش قیام میکند...
و با هم بر سر ثمرات پلاسیدهی سرزمین خواهند جنگید
میبینی چه خوشگل شد عزیزم؟
بله مامان
آب از توی خاک میاد بالا. واقعا میاد
مثل نفت که از فیتیله بالا میاد
جوزف!
برای همین باید خاک رو باز کنی
و بذاری آب بیاد بیرون... که بعد به شکل بارون برگرده
نه. این دیگه...
این مغلطه بود
نه جناب. بارون همیشه بعد از شخم میاد پسرم
ولی اینطور نیست
معلومه که هست
بعد از شخم بارون میاد
- بنظرت متوجه میشن؟ - چهجورم
بجنب. پدرت اصلا بلد نیست
نه
واقعا نات؟ نمیای؟
نه
خانم کیترج؟
ممنونم تام
میبینی؟ جنتلمن اینه
مراقب باش! پُره
«مراقب باش»!
خودتون حواستون رو جمع کنین. ها؟
هاپ! هاپ! هاپ!
مراقب باش!
نات، دارن میرن
نات؟ گفتن زودباش
- کار قشنگی نبود - خفه شو
چی؟ نگو اینو
نات! اینجوری حرف نزن!
همچین هم بد نبود، نه؟
داشتی میرقصیدی! دیدمت. مگه نه فران؟
خب، دکتر بامن رو سرپا نگه داشتم
تا اینکه یکی براش صندلی پیدا کرد
اگه بشه بهش گفت رقص
تازه اونی که هم خودم دعوتش کردم پیشنهادم رو رد کرد
راست میگم. داشته گریهم میگرفت
کدوم احمقی تو رو رد کرده؟
بهت نمیگم، ولی الان داره پشت سرت
با تفنگش راه میاد جیمز
نرفتی با مادرت برقصی؟
با هیچکس نمیرقصم
نات، تو که رقصت خیلی خوبه
پسر با مادرش برقصه خیلی مسخره بنظر میاد
من که میرقصیدم
No comments yet. Be the first to leave one.