ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
آنچه در «نماد گمشده» گذشت...
کثکید یه فناوری صوتی دور بردـه.
توی دفترچهش درباره این نوشته بود.
- چطور صدا میتونه الگو و... - نماد خلق کنه.
این فرکانس خلقتـه.
اون دریچه کجاست؟
اینجا نیست. بازیت دادن.
این مکان نهایی رو بهمون نشون میده.
بنای یادبود واشنگتون.
مجبورم شما رو بازداشت کنم، قربان
سلام، آبجی.
وای، خدا.
کمک! کمک!
- خدایا. - متوقف نشو.
بله؟
متوقف نشو.
نمیتونم چیزی ببینم.
چشمهات رو باز کن.
وای، خدا.
کاترین!
« ترجمه از: صاحب » .:: @SAHEB2485 ::.
« نماد گمشده »
خب، به لطف مامور امنیتیِ واقعاً مفید
دوباره به هم رسیدیم.
باید به توافقمون احترام میذاشتی.
خودت هم باید احترام میذاشتی.
باید میسپردمش به خودت.
شماها خیلی باهوشید.
تو، دخترت، لانگدون.
سهتایی با هم همکاری کردین
تا دریچه رو پیدا کنین.
گروه خفنی شدین.
خب، پیداش کردین؟
هر سوالی داری بپرس.
من جوابی نمیدم.
میدونم.
چطوره بسپاریمش به اون؟
- من نمیرم اونجا. - برو.
نه.
منم، زک.
کاترین هستم.
خواهر خاص.
زک، منم.
این کارو نمیکنی.
اینا رو به بابات بگو.
و مادرت.
منظورت چیه؟
چیکار کردی؟
کاری کردم آخرین نفسش رو بکشه.
جنازهش رو هم آتیش زدم.
میری توی اون تونل...
یا خودت هم میمیری.
میدونی من کی هستم؟
نه.
ولی من تو رو میشناسم.
توی تاریکیهای «اگ جسیدی» داستانت رو برام تعریف کردن.
تو همونی هستی که توی زندان بود.
آره، من و تو اشتراکات زیادی داریم.
هر دو معلم هستیم و پدر.
تو پدر و معلم زکری بودی.
من پدر و معلم ملک.
تو این بلا رو سرش آوردی.
من نقش خودمو بازی کردم، تو نقش خودتو.
الان چه نقشی رو بازی میکنی؟
نوکر سیا؟
کمکشون میکنم خرد باستانی رو پیدا کنن.
و تو هم قراره کمک کنی.
من شکنجهی دانشآموزت رو تحمل کردم.
شکنجهی تو رو هم تحمل میکنم.
چیزهایی هستن که هرگز به زکری نشون ندادم.
ولی امروز...
به تو نشون میدم.
اگه پیتر رو به بنا نبرم کاترین رو میکشه.
ولی بردن پیتر هم خطرات خودش رو داره.
ابزار نهایی اونه. (پیتر)
به هرحال اون یهو ناپدید شد
و من اصلاً نمیدونم کجاست.
من میدونم.
بلیک دستگیرش کرده.
بلیک؟
کجا؟
زیاد از اینجا دور نیست.
قرار نبود من بدونم.
آدامو بهم خبر داد.
ممنون.
خب، میتونی بیاریش بیرون؟
اگه بخواد پیتر رو قربانی کنه...
خودم ته توش رو در میارم.
فقط میخوام متوجه پیشنهادی که میدی باشی.
من پیشنهادی نمیدم. من...
نمیذارم اتفاقی واسش بیفته. فقط میخوام با بردن پیتر
یذره زمان واسه کاترین بخرم.
ملک شروع کرده به جمع کردن اعضای لوایاتان.
میخواد از اون دستگاه «کثکید» استفاده کنه.
خوبه.
و کاملاً مطمئنم...
اونی که توی قبرستون دنبال تو و کاترین بود رو گرفتن.
اسمش هست «ناب».
مُبَلغ.
ظاهراً یه انبار نارنجک گازی توی خونهش پیدا کردن.
هیچکدوم از اینا برام مهم نیست.
بهتره مهم باشه.
ممکنه دقیقاً چیزی باشه که نیاز داریم.
زکری چیزهایی رو با من درمیون گذاشت.
خشمش.
خاطراتش.
زندگیش زیر سایۀ تو.
اولین دستور به کشتن.
اونو بردی به یه دریاچه.
یه سطل هم واسه گرفتن ماهی برده بودین.
یه سطل حلبی که واسه خواهرش بود.
یادته توی سطل چی بود، پیتر؟
نه.
چرا، یادته.
اون موقع رو طوری یادته که انگار الانه.
چون اون موقع...
واقعاً الانه.
ببینش، پیتر.
منو ببین، پدر.
همینجوری پیداش کردم.
من کاری نکردم.
تکون نمیخوره.
این یه جغده.
یه جغد سینهخال.
احتمالاً از لونهش افتاده پایین.
مُرده؟
آره، مرده.
نمیخوام بمیره.
زندهش کن.
خواهش میکنم، زندهش کن.
زکری، نمیتونم زندهش کنم.
چرا، میتونی.
میمیری و زنده میشی.
خودت اینو بهم گفتی.
میتونیم ببریمش به دریچه.
بگو کجاست.
بگو دریچه کجاست.
جایی میری، دکتر آسترمن؟
بدموقع راه افتادی.
ببین، خواهش میکنم،
پای منو وسط نکش.
- من از چیزی... - آروم باش.
برام مهم نیست.
من مامور سیا نیستم، ولی به کمکت نیاز دارم.
چطوری منو پیدا کردی؟
نوشتهت رو توی اون مجله فناوری خوندم،
از چندتا دکتر آدرست رو گرفتم.
دیدم دستگاه کثکید چیکار میتونه بکنه
حسش کردم.
ازش استفاده کرده؟
توی دریاچه. چندتا ماهی مردن،
گوشهام خونریزی کردن.
اگه ملک رو نابود نکنیم
یا خود دستگاه رو نابود نکنیم
کارهای بدتر ازش سر میزنه.
آقای یورک، فعلاً دیگه کافیه.
کجا رفت؟
نمیدونم.
بهش چی گفتی؟
خودمم نمیدونم.
درو باز کن!
نفس بکش.
خیلی نزدیک شدی، مگه نه؟
چرا اینجایی.
تو و من...
با هم دنبال خرد دزدیده شده هستیم.
نقشه همین بود.
این نقشهای بود که با زکری داشتی،
کسی که توی زندان ولش کردی تا بمیره.
تولد.
مرگ.
تولد دوباره.
متوجه نشدی؟
درس نهاییت این بود.
حالا یه نگاه به خودت بنداز.
فرشته. رسول.
ملک.
این تونل ما رو به بنا میرسونه،
ولی این دستگاه
میخوای باهاش چیکار کنی؟
دستگاه فرکانس خلقت رو پخش میکنه،
نماد گمشده در دریچه رو آشکار میکنه،
و خرد برای من میشه.
من اینو بهت یاد ندادم.
من تو نیستم!
به من ملحق شو.
به تو نیازی ندارم.
پس از من رد شو.
وایستا.
پیتر.
کاترین کجاست؟
باید بریم.
- موفق باشی. - تو هم همینطور.
آسترمن رو پیدا کردی؟
آره. گوش کن.
فهمیدم ملک سهتا از اون دستگاه داره.
اگه هرسهتاشون رو به سمت یک نقطه قرار بده
یه منطقه امن بین اون سه دستگاه ایجاد میشه
اما واسه هرچیزی که بیرون از منطقه باشه
چیزی به اسم «پیچش طنین» ایجاد میشه.
No comments yet. Be the first to leave one.