ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
توی ارتش بزرگ شدم، توی ارتش هم کار کردم.
همیشه بهم میگفتن کجا برم و کی اونجا باشم.
میخواستم کشورم رو با شرایط خودم ببینم.
متل، پول نقد، اسم جعلی، با وسایل کم سفر کردن.
بیشتر با اتوبوس میرم یا مسافرکشی میکنم. آدم عادت میکنه.
فرماندهٔ واحد تحقیقات ویژهٔ ۱۱۰
پلیس نظامی.
فقط به این خاطر نیست که میخوای اوضاع رو درست کنی.
و به خاطر این هم نیست که طرف آدمهای ضعیفتری.
به خاطر اینه که از آدمهای قدرتمند متنفری.
از اون حرومزادههای ازخودراضی متنفری
که فکر میکنن میتونن هر غلطی بکنن و قسر در برن.
تازه اینو فهمیدی؟
زيرنويس از مهدي shine021
صد هزار سال پیش،
یه عده کنار آتیش اردوگاه میموندن،
و یه عده هم سرگردون میچرخیدن.
تقریباً مطمئنم من از نسل مستقیم همون ولگردها هستم.
من همینم دیگه.
ویز ویت.
سوار شدن به قطار شمالرو اکنون آغاز میشود.
این قطار به سمت السورث-فدرال،
اسپرینگ گاردن، سیتی هال و ایستگاههای بعدی میرود.
باید دستهات رو ببینم.
میتونم کنارت بشینم؟
ولم کن.
نمیتونم این کارو بکنم.
برو پی کارت.
توی قطار فقط چند نفر هستن.
اگه تا ساعت شلوغی صبر میکردی، نقشهات مؤثرتر میشد.
فقط... یه دستت.
فقط یه دستت رو بیار بیرون.
نمیتونم.
چرا، میتونی.
چیزی که اون تو داری خیلی خطرناکه.
هرچی کمتر باهاش تماس داشته باشی، بهتره.
آروم.
کاری نکن که نتونی جبرانش کنی.
یه دستت رو نشونم بده.
لطفاً.
ممنون.
حالا...
...ببینم چی داری.
باید ببینمش.
لطفاً.
برو پی کارت.
نمیتونم این کارو بکنم.
- چرا؟ - چون حالا دیگه منم درگیرم.
هر گرفتاریای که توش افتادی، منم حالا توش گیر افتادم.
فقط...
از توی کیسه درش بیار.
این از بمبی که فکر میکردم داری بهتره.
تو با من مشکلی نداری.
تو اصلاً منو نمیشناسی.
تموم شد.
همهچی تموم شده.
چی تموم شده؟
فقط باهام حرف بزن.
میتونم کمکت کنم.
من پلیسم.
تو پلیسی؟
دیگه هیچکس نمیتونه کمکم کنه.
اوه، لعنتی!
آقای ریچر، کارآگاه شان داکرتی هستم.
ایشون هم همکارم، کارآگاه تامارا گرینه.
چندتا سؤال ازتون داریم.
اگه صادق و همکار باشید، زیاد طول نمیکشه.
که کاری نداره، مگه نه؟
درسته؟ خب...
خب، شما، اِم...
همراهتون پاسپورت داشتید، ولی گواهینامه نداشتید.
جوابی برای این ندارید؟
سؤال نبود.
الان کجا زندگی میکنید؟
آدرس این ساختمون چیه؟
- چرا؟ - جاییه که الان توش زندگی میکنم.
خونهت کجاست، عوضی؟
خونهای ندارم.
پس بیخانمانی.
حالا میفهمم چرا کارآگاهی.
حرومزاده!
فکر میکنی قبلاً با آدمهای زبوندراز سروکله نزدم؟
باشه، باشه. اینو امتحان کنیم.
قبل از مترو کجا بودی، ریچر؟
اَپتاونِ فرانکفورت.
داشتم موسیقی گوش میدادم.
بعدش مستقیم رفتی مترو.
نه. بعدش یه چیزاستیک گرفتم.
ساعت دو نصفهشب چیزاستیک خوردی؟
- من توی فیلیم. - چرا؟
چون خوشمزهان.
چرا... یا مسیح!
چرا توی فیلادلفیا هستی؟ چون لهجهت شبیه آدمهای
- اینجا نیست. - فیلیز یه جوون دارن
که مرتب با سرعت بالای صد مایل بر ساعت توپ پرتاب میکنه.
میخواستم قبل از اینکه دستش آسیب ببینه، بازیش رو ببینم.
آهان، ولی در عوض مغز یه زن رو متلاشی کردی.
من نکشتمش. اصلاً نمیشناختمش.
تنها دلیلی که بهش نزدیک شدم این بود که چندتا
از نشونههای رفتاری بمبگذار انتحاری رو داشت.
مثلاً چه نشونههایی؟
نمیشناسیشون؟
از یازده سپتامبر به بعد، هر پلیس شهری توی آمریکا میشناسدشون.
تو از کجا میشناسیشون؟ سؤالهای اطلاعات عمومی بودن
پشت جعبهٔ کراتین؟
من پلیس نظامی بودم.
و یه زن مضطرب دیدم که عرق میکرد،
بیقرار بود، زیر لب چیزهایی میگفت، شاید دعا میکرد، و مستقیم به جلو نگاه میکرد.
که مجبور نباشی آدمهایی رو که میخوای بکشی ببینی.
برای این فصل سال یه کت ضخیم پوشیده بود تا مواد منفجره رو پنهان کنه.
یه کیف بزرگ هم داشت. همهٔ نشونهها بهش میخورد.
حتی اون یکی که توش هیچکس رو جز خودش نمیکشه.
میدونی من چی فکر میکنم؟
فکرهای احمقانه؟
فکر میکنم تو یه دستی توی این ماجرا داشتی.
توی قطار شاهد بود. ازشون بپرس.
- اونا دیدن چی شد. - ما دیدیم. اونا ندیدن.
بعضیهاشون خواب بودن، بقیه هم نگاه نمیکردن.
چهار تا شاهد بوده و هیچکس هیچی ندیده؟
- سه تا. - چهار تا بودن.
یه زن لاتینِ ریزنقشِ حدوداً چهلساله، یه مرد سیاهپوستِ حدوداً سیساله،
هر دو خسته بودن و تازه شیفت شبشون تموم شده بود.
یه مهاجر بالکانی، حدوداً بیستوچندساله.
از کجا میدونی لعنتی که مهاجر بالکانی بوده؟
رنگ پوستش، قدش.
آدمهای اون منطقه بهطور میانگین قدبلندترن.
روی پیتزاش سس کچاپ میریخت؛ پیتزا هم اصالتاً مال آلبانیه،
و یه تیشرت دانشگاه ایالتی کلرادو پوشیده بود که همهٔ حروفش «O» بود.
تیشرتهای ایراددار رو به خیریه میدن، و اون هم هرچی گیرش اومده بود
از کمکهای خیریه پوشیده بود. پس بالکانی.
مهاجر.
باشه، شرلوکِ بیمغز، این شد سه نفر. گفتی چهار نفر.
مرد سفیدپوست. حدوداً پنجاهوچندساله.
ته واگن بود. شلوار کرمرنگ. تیشرت گلف.
هیچکس اونجا همچین ظاهری نداشت.
پس وسط اون شلوغی فرار کرد.
اسلحه، جنازه، کلی دلیل برای فرار کردن.
شاید به زنش گفته بود برای کار رفته بیرون،
ولی با قطار میرفته دوستدخترش رو ببینه.
نمیدونم. به درک. ولی اونجا بوده.
تو آنا مریک رو کشتی؟ اون اسلحه مال تو بود؟
این دیگه چیه، پلیس خوب و پلیس خنگ؟
اون با یه مگنوم کالیبر ۳۵۷ کشته شده.
حتی یه قطره خون هم روم نیست و باید تا مچ دستم آثار شلیک میبود.
ولی وقتی رسیدم اینجا، دنبالم اومدی دستشویی
و گذاشتی دستهام رو بشورم.
اگه فکر میکردی من این زن رو زدم، این کار رو نمیکردی.
ازم انگشتنگاری میکردی و حقوقم رو بهم میگفتی.
داری وقتکشی میکنی.
حق با توئه. نگهت داشتیم چون یه تماس گرفتیم
و چند نفر دیگه میخوان از تو چندتا سؤال بپرسن.
فدرالها از واشنگتن.
از کجا میدونی؟
اگه افبیآی بود، تا الان داشتن ازم بازجویی میکردن
چون این پایینِ شهر یه دفتر شعبه دارن.
حتماً یه عده از واشنگتن اومدن.
سیا، اداره مبارزه با مواد مخدر، وزارت دفاع، یا هر کدوم از اون سازمانهای مخففدار.
ظاهراً خودکشیِ ما به دولت فدرال مربوط بوده.
این somehow همهچیز رو یه کم پیچیدهتر میکنه،
پس مؤدبانه ازت میخوام یه کم بیشتر بمونی
تا اونا برسن و تکلیف همهچیز روشن بشه.
میمونم، چون شاید فدرالها چیزی بدونن
درباره اینکه چرا خودش رو کشت، و من میخوام بدونم.
گفتی قربانی رو نمیشناختی.
پس چرا برات مهمه؟
چون بیچاره شده بود و کمک لازم داشت...
و من کمکش نکردم.
باشه. پس یه مدتی صبر میکنیم.
در مورد این ماجرا هم، تو پلیس بودی.
خودت میدونی مجبور بودیم یه کم تحقیق کنیم،
با اینکه میدونیم تو هیچ نقشی در اتفاقی که افتاد نداشتی.
خب، آره، شاید مستقیم نه، ولی...
اون زن کاری نمیکرد تا اینکه تو رفتی سراغش،
و اونقدر بهش فشار آوردی که خودش رو بکشه.
چند مورد خودکشی توی سیستم حملونقل عمومی دیدم.
مردم خودشون رو جلوی قطار میندازن.
ولی هیچکدوم با شلیک به سرشون خودشون رو نکشتن.
گاهی آدمهایی که لب مرزن، با یه هل کوچیک از لبه پرت میشن.
شاید اون کسی که هُلش داد، تو بودی.
و اینجا میمونی چون من میگم بمونی.
واقعاً فکر میکنی میتونی مجبورم کنی هر کاری بکنم؟
پیاز، فلفل دلمهای،
- پنیر اضافه. - برای چی؟
ساندویچ چیزاستیکم.
یه کم طول میکشه.
نزدیک پنج صبحه.
من توی فیلادلفیام.
صبحونه بدی نیست.
گفتم که.
این دیگه چه کوفتیه؟
اون گریتیه.
نماد تیم فلایرز؟
- اهل هاکی نیستم. - ضرر میکنی.
ترکیب بینقص سرعت، مهارت و قدرت بدنیه.
دو نفر با هم مشکل دارن، میرن توی زمین و حسابش رو میرسن.
نه سیاستی در کاره، نه مزخرفبازی.
خب...
یه کم مزخرفبازی هست.
با گریتیِ من بدرفتاری نکن.
خب، کی رو عصبانی کردی؟
No comments yet. Be the first to leave one.