ആദ്യത്തെ 180 വരികൾ.
دوستان این شما و این
قهرمان پروانهوزنِ لیگ بوکس پیلتوور
گوستاو جالر معروف به «صورت اخمی»
ترجمه از حسین رضایی H o s s e i n T L
خوشگل شدی آبجی
وایسا، یه لحظه...
نمیخوام یه کلمه دیگه هم از دهن تو بشنوم
موضوع وندرـه
دیگه گول کلکهای تو رو نمیخورم
اون...
زندهست
جفتمون میدونیم این کسشره
به کمک ما نیاز داره
میتونم ثابتش کنم
ماهها اشغال برای حفظ صلح
عملیاتهای بیشمار
دریاهای اشک و عرق
کم کم فکر میکردم شاید پایان زشتیهای زون رو ببینیم
چقدر احمق بودم؟
جونور اومده بود سراغ تو
توسط تو احضار شده بود
با توجه به تجربیات من
فقط افراد گناهکار در جواب اتهامات سکوت میکنن
با توجه به تجربیات من
هیچ فردِ در قدرتی بیگناه نیست
سلولهایی در اعماق این زندان دفن شده
که اونقدر خالی از نور
و هوای تازه و تمام امکانات ابتدایی انسانیه
که تا حالا استفادهشون رو قدغن کردم
اگه نمیخوای باقی عمرت رو
توی یکی از این سلولها حروم کنی، فقط یه چاره داری
هر چیزی که برای شکار این جونور لازمه رو بهمون بگو
جوونیت گمراهت کرده
صبر حاصل بالا رفتن سنه
من هم از جفت اینها زیاد دارم
این آخرین فرصتته
بگو چه نقشهای داشتی
جینکس چه نقشی داشته؟
اینجا خواهی پوسید
الورا؟
رز مشکی
امیدوارم این اقامتگاه موردپسندت باشه
هنوز جواب درخواستهای انتقالیم رو ندادن
کی هستی؟
دیگه خودم هم مطمئن نیستم
میزبانهامون خوب بلدن ذهن آدم رو مختل کنن
اونا دوستم رو کشتن
الورا اونجا بود
و بعد...
الورا!
آه، پیشکارهای دنیای کهن
همیشه دوست دارن یه چشمه از قدرتشون رو بهت نشون بدن
اینجا کجاست؟
تا جایی که من میفهمم
یه اوکولوروم
به گفته افسانهها
باستانیها تالارهایی ویژه ساختن که پیامبران دروغین رو حبس کنن
اما از من بپرسی فقط یه سری سیاهچالهی باکلاسن
که شاهزادههای ژیگول دوستاشون رو میندازن توش
شاهزادههای ژیگول؟
شرمنده، فقط یه جوک خانوادگی قدیمیه
میدونی، اون حاکمهایی رو میگم که یه شامه هنری هم دارن
وارد نور شو
کینو؟
منم برادر
مل
مل
بزرگ شدی
امیدوار بودم هیچوقت سراغ تو نیان
من اینجا گمش کردم
باحاله، ها؟
سمی هم نیست
تقریبا مطمئنم
چرا وندر باید این پایین باشه آخه؟
چهبدونم
خودت ازش بپرس
کِی میخوای اقرار کنی که اینم یکی از اون فانتزیهاته؟
یا اینکه نمیخوای اون بچه بفهمه چقدر توهمی هستی؟
این همیشه اینجوری نبود
قبلا اتفاقا خیلی هم باحال بود، قبل از اینکه دهنش رو سرویس کنم
همین رو میگمها
توهمی
کاش اینم فقط تو خیالاتم بود که تو تصمیم گرفتی
با لات و لوتهای پیلتی که مامان و بابا رو کشتن رو هم بریزی
خب حداقل ندیدن دخترشون به چه روانیای تبدیل شده
کدوم یکی؟
بیدار شو آبجی
من یه قهرمانم
من نصف زون رو از استیلواتر بیرون کردم
در حالی که تو فقط مشروب خوردی و از حال رفتی
حالا دهنت رو ببند و راهت رو برو تا دوباره نزدم کتلتت کنم
تو بدون اون ابزارهای زشت
و کلکهای بزدلانهت یه ثانیه هم دووم نمیاری
اون دستکش چسکلاس و بیمصرف
که خودتم نساختیشون چی؟
فکر کردی به اینا نیاز دارم که...
بفرما. یه ثانیه
آخرین فرصتته برای تسلیم شدن
هر کاری میخوای بکن دستخپل
هی، بچه جون
هنوز اعضا و جوارحت رو داری؟
هوم
ولی قالمون نذارها
چرا اومدی دنبال من؟
به کمک من نیاز نداری
مدتهاست که نیاز نداری
دفعه پیش که وندر بهمون نیاز داشت تنهایی جلو رفتیم
و دیگه هیچوقت مثل قبل نشد
پس...
شاید این یه شانس دوبارهست
تازه
اون پدر تو هم هست
منتظرت بودم
خاطرجمع هم هستی، نه؟
همیشه همین نگاه دیده میشه
وقتی کسی یه سلاح رو با تمام وجود میخواد
من از بلادکلیف تا دشت دالامور نبردها انجام دادم
تا به حال جونوری به این بیرحمی ندیدم
هیچ جونوری از انسان بیرحمتر نیست
حتما شرط و شروطی داری
به من خدمت خواهی کرد
دشمنانم دشمنان تو خواهند بود
سلاحهای تو از آن من خواهد شد
در ازاش، تمام نیازهات رو برآورده میکنم
بعنوان یک مشاور ارجمند باهات رفتار خواهد شد
اما وفاداری بیچونوچرا میخوام
امتحانش نکن
وگرنه آرزوی سیاهچالهی کیتلین رو میکنی
خودت میدونی من چی میخوام
اون هیولا نیست
زمانی انسان بوده
اونم انسانی محترم
قربانیِ یه تراژدی بزرگ
اراده سرسختی برای زندگی داشت
تحمل عجیبی در برابر درد داشت
با اون
من تونستم گامهایی بردارم که با هر نمونه دیگری غیرممکن بود
اما ذهن...
ذهنش رو نتونستم بهبود بدم
ذهنش تا ابد در دل و رودهی جانور گم شد
و تنها بوی خون رو میشناخت
حداقل من اینطور فکر میکردم
حالا بنظر میرسه که هنوز کاتالیزور درست رو کشف نکرده بودم
تاول و سنگ
تو نوکسس برات خاکسپاری گرفتن
اوه. مادر مجسمه سفارش داده بود؟
من تو پیلتوور مراسم گرفتم
اون فکر میکنه مردی
منم که خوشم میاد بزنم تو ذوقش
از کجا بلد بودی این کارو بکنی؟
نمیدونم
فقط حس کردم...
انگار یه جور معماست
کینو، چه اتفاقی برات افتاد؟
چجوری سر از اینجا درآوردی؟
پس بهت نگفته
بعد از یه مدت بودن پیش یه سری اشرافزاده مشکوک تو باسیلیک
کم کم شایعات عجیبی راجع به مادر شنیدم
جدا از اون شایعات معمول
گفتن سالها پیش
از شهرشون رد شده و...
عاشق شده
اون مادر ما نیست
قطعا
اما هر چی بیشتر تحقیق کردم، بیشتر بهش باور پیدا کردم
سفرنامههای قدیمی
حسابهای محلی
باید بیخیالش میشدم ولی...
اون رابطه نتیجهش شده یه بچه
امکان نداره
به همین دلیل ما اینجاییم
ساده بگم
اون بچه هر چی که به ارث برده خیلی ارزشمنده برای کسایی که ما رو اسیر کردن
این باعث میشه بتونی جونورت رو پیدا کنی؟
نه به اون صورت
بایگانیهای خانواده من رازهای بسیاری
از این شهر رو روشن کردن
فرمانده
ژنرال
یکی از این رازها توجه من رو جلب کرد
No comments yet. Be the first to leave one.