ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
داره...
داره...
داره صدا میکنه.
چی؟
داره صدام میکنه...
چون بچه بدیم.
وقتی خواب بودم یه چیزی محکم منو کشید.
منو با خودش برد به
...کوهستان.
اگه صدات کنه دیگه نمیتونی ازش فرار کنی.
نمیتونی فرار کنی.
ترسیدی؟
بالاخره تو رو هم صدا میکنه، هیدکی.
شک ندارم...
چون...
تو یه دروغگویی.
الو...
داری میای؟ اینجایی الان؟
هنوز نه، تو حاضری؟
آره، یعنی...فکر کنم…
نه...هنوز نه...
لطفاً آروم باش.
باشه...راستی...همه آینهها هم…
آقای تاهارا...
آقای تاهارا هیدکی.
همه چی روبراهه. روبراهه.
همهی چیزای تیز رو هم...
مهر و موم کردم.
پس لطفاً درو باز کن
و به اون خوش آمد بگو.
آخه...ولی...
میخواد ببینتت
ولی...
پس الان اینجاست...چیکار باید کنم؟
نگران نباش. نا سلامتی کارم همینه.
کورو
از پسش برمیام؟
حتماً.
از دروغ شنیدن بدم میاد.
نه منظورم اینه که والدینم حسابی شوکه میشن.
آخه...
آقای راننده، اینجا بپیچ راست.
باشه.
چی میخواستی بگی؟
قربانت.
ها؟ خانم کانا؟
وای، بالاخره اومدش.
بالاخره زن هیدکی رو دیدم.
شرمنده دیر کردیم.
یه تیکه ماه میمونی.
مچ دستت چقدر کوچولویه.
انگاری مال عروسکه.
بابا بیخیال دیگه.
بنازم به این صورت کوچیک و پوست سفید.
دو رگهای؟
مامان ترمز کن، اینجوری کانا رو میترسونی.
یعنی چی کانا رو میترسونی؟ بچه ولد چموش.
چرا با لهجه توکیویی حرف میزنی؟
خیلی رو مُخی.
خوبی؟
کانا.
باشه، الان میارم...
وای کانا.
امروز تو مهمونمونی.
ادب داشته باشید.
بیا از این بخور.
غذاهای شهرستانی به مذاقش نمیسازه.
نه، ممنون.
پسر جون.
اینقدر تو سر و کول هم نپرید.
وگرنه لولو خُرخُره یه لقمه چپتون میکنه.
لولو خر خره، یادش به خیر.
مامان بزرگت برای ترسوندن بچهها اسمشو میاورد.
مگه نه؟
لولو خرخره چیه؟
یه شیطانیه که بچههای بد رو میبره کوه.
یه هیولای ترسناک.
آدمای زیادی برای کار میرن توکیو
و فقط چند تاشون به یه جایی میرسن، مگه نه؟
اون یارو رو نگاه.
برگشتن بعد شکست به درد لای جرز دیوار میخوره.
خاک بر سرش.
کانا، برو به مادرم کمک کن.
نمیخوام دلشون به حالت بسوزه.
میگن همه ما از خاکیم
و به خاک برمیگردیم.
واقعاً؟
چه حرف حکیمانهای.
بزارید کمکتون کنم.
این حرفا چیه کانا.
اینجا لَم نده.
گمشو.
عمو...
چه جور هیولایی اونجاست؟
آروم باش گوگولی.
ولی قبلاً، انگاری واقعاً یه دختر ناپدید شده بود.
آره، آره. هنوز یادته.
سلام هیدکی.
کانا یه پارچه گُله...
همش تو دست و پامه. به دادم برس.
آها.
کانا، بیا اینجا.
مامان کجاست؟
مگه نرفت دستشویی؟
میرم یه نگاهی کنم.
چیه؟
وایسا.
برای چی؟
همینجا بمون.
نگران نباش، سه سوته برمیگردم.
واقعاً هدفشو داری مراقب خونوادت باشی؟
هنوز غیر ممکن نیست...
خفه خون بگیر بابا.
مامان بزرگ...
چی شده؟
داره صدام میکنه.
"شیزو...شیزو..."
ولی کسی اونجا نیست که.
تو کی هستی؟
هیدکیم، نوهت.
تو...آقای هیدکی هستی؟
آقای هیدکی.
همیشه شیک پوش بود.
درسته.
اگه از مدل موش یا لباسش خوشش نمیومد
برمیداشت با حرص میگفت "نمیخوام برم مدرسه."
احمقانهـست، نه؟
آها، این دختر.
بهش تو مراسم اشاره نشد؟
یادم میاد یه بچهای بود که...
هی، هیدکی.
اسمش چیه؟
یادم رفته.
مگه باهاش دوست جون جونی نبودی؟
نه بابا.
چه بلایی سر اون بچه اومد؟
والا شایعه که زیاده.
ولی شنیدم بابا و مامانش کُشتنش.
دیگه فیلم هندیش نکن.
ولی بابای اون بچه
آدم شری بود.
هیدکی، اسمش چی بود؟
داره صدا میکنه...
دارم خواب میبینم؟
هیچ کی اینجا نیست.
هیچ کی الان اینجا نیست...
داره صدا میکنه...
هید...کی...
آقای هید...کی...
آره.
خیلی نزدیک بود.
خیلی خیلی نزدیک بود.
بیدار شدی؟
آره.
هی، کانا کجاست؟
نمیدونم.
فکر کنم داره سیگار میکشه...
چی؟
دختر خیلی غمگینیه.
کانا...
آه، شرمنده.
خوابم نمیبره.
منم همینطور.
بقیه خیلی سر و صدا میکنن.
نه، به خاطر این نیست.
خیلی به جمع شدنای خانوادگی و این جور چیزا عادت ندارم.
عجیب میزنم؟
تو حرف نداری.
شخصیتی هستم واسه خودم.
و مامانمم...
پسر خیلی شیطونی بود.
ولی عجیب اینجاست که همیشه آدمای زیادی دور و برشن.
عواقب تو چشم بودنه.
همینه مرد.
بابا اینجا رو گذاشتید رو سرتون. هیس.
از طرف دیگه به نظر نمیاد خانم کانا جلب توجه رو دوست داشته باشه.
محفوظ به حیا، مودب، اما سخت کوش.
به نظرت یکم دهاتی نمیزنه؟
موندم هیدکی چی توش دیده انتخابش کرده.
خوردن پفک و چیپس رو یادتون نره.
شرکت غذایی تسوکیشیما در حال جشن گرفتنه پنجاهمین سالگرد تاسیس خودشه.
و آقای هیدکی هم یکی از عضوای برجسته این شرکته.
و حالا یه عضو جدید به اسم خانم کانا یعنی عروس خانم رو هم داریم.
به افتخار این دو و شرکت غذایی تسوکیشیما مینوشیم.
کانا، تبریک میگم.
سال اول دبیرستانت
بخاطر مادر مریضت
تو "سوپرمارکت ایشیمارو" ما کار کردی.
از اون روز به بعد مثل دخترم بودی.
آقای مدیر عامل...بابت امروز دست بوستونم.
تبریک میگم.
چجوری عروس و دوماد همو دیدن؟
چجوری عاشق هم شدن؟
سه سال پیش بود…
آقای هیدکی که کُشته و مرده کار بود یه بیزینسی رو با یه سوپر مارکت شروع کرد
و در اونجا با یه کارمند زن زیبا آشنا شد
اولین نظرشون رو همدیگه...
خیلی قشنگی.
این که یه آدم دو هزاریه.
هی.
No comments yet. Be the first to leave one.