ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
«قسمت یک: هرگز با قهرمانت دیدار نکن»
به امضاشون نیاز داشتم
دارم میگم، مشکلی نیست
باید یهکم صبر کنیم وضعیت بازار عوض میشه
و همهچیز روبهراه میشه
باشه، پس باید پنتهاوس رو بفروشیم
نه. نمیخواد
- این کار... - چی؟ یه راهحل واقعیه؟
شاید چون اینجا بزرگ شدی، عادت کردی که
از آسمون برات راه حل نازل بشه، ولی اینطور نیست
باید به دخترت هم فکر کنی
خودم حواسم هست، اِلِنور
لعنتی
میخوای بری؟
خودمونو میخوایم گول بزنیم؟ تو برو
کیت؟
دارم میام تو
نباید یواشکی گوش میکردی
پس چهجوری بفهمم چی میگین وقتی اونجا نیستم؟
نمیدونم چطور باهات بحث کنم
چقدرش رو شنیدی؟
نمیخوام از این خونه برم
اینا رو هم شنیدی پس؟
- لازم نیست - از کجا میدونی؟
مامانی گفت این چیزا همینطوری از آسمون نازل نمیشن
خب، آره، ولی آبوهوا تغییر میکنه
بعضیها تنها چیزی که میتونن کنترل کنن رو فراموش میکنن،
تصمیمهایی که در مواجه باهاش میگیرن
تو اگه توی توفان باشی چیکار میکنی؟
کاری که همیشه میکنم
از تو مراقبت میکنم
حالا، چطوره بری با مامانت ناهار بخوری؟
سریع فکر کن
میرم طبقه پایین توی دفترم
میدونی، مامانها هم میتونن خیلی باحال باشن
شرط میبندم نمیدونستی که میتونم همچین کاری بکنم
خندهت گرفت
یالا
برو بازی چکرز رو بیار که فضا رو عوض کنیم
- باشه. آره - نه؟
باشه، من میرم پایین، الآن برمیگردم
باشه
مامانی!
مامانی؟ مامانی، چه اتفاقی داره میفته؟
مامانی!
بابایی، کجایی؟
بابا؟
بابا. بابایی، کجایی؟
مامانی!
کیت!
باید از اینجا بریم
بابایی حالش خوبه؟
بابا!
بابا! بابا!
بابایی!
واقعاً متأسفم، عزیزم
اگه برگردن چی؟
برنمیگردن
از کجا میدونی؟
چون قهرمانها بهشون نشون دادن که اگه بیان چی میشه
و با اینکه این قضیه ترسناکه،
ولی من هنوزم خوششانسترین زن دنیام
چون بهترین دختر کوچولوی دنیا رو دارم
که اونقدرا هم کوچولو نیست
باید از خودمون محافظت کنم
کیت، این کارِ منه
باشه؟
هرچی که نیاز داشته باشی، من کنارتم
یه تیر و کمون لازم دارم
بجنب!
کیت، مراقب باش
اگه گیر بیفتیم، قطعاً از تیم تیراندازی میاندازنت بیرون
آره، میدونم. ولی شرط شرطه، گریر
باشه، پس سؤال اصلی
خودِ زنگ عقب و جلو میره، یا اون بیلبیلکِ آویزونش تکون میخوره؟
قاعدتاً خود زنگ
میدونی... مخالفم
بهنظرم اون چیزِ آویزونه
راستی لباس قشنگیه، کیت
آره، خب،
بعضیوقتا، باید متناسبِ شرایط لباس بپوشی
میدونم شرط بستیم،
ولی مطمئنی اون تیر آسیبی بهش نمیزنه؟
نه
خب، چه ضدحالی بود
خیلیخب، میدونی چیه، فقط وایسا
وایسا
بذار اینو نصب کنم. یه ثانیه صبر کن
وای خدا! معرکه بود!
عالی بود، کیت
چیزی نیست
نه؟ خب، متمایزش میکنه. همۀ زنگهای مشهور روشون تَرَک داره
خیلیخب، این خوب نیست
ولی میتونست بدتر باشه
این بده
تکون نخور!
بابا؟
بابا؟
سمعکت رو خاموش کرده بودی؟
نه، عزیزم، میدونم تهش چی میشه
خودم بین اونا بودم
میدونی کی اونجا نبود؟ اون یارو
مرد مورچهای
خیلی خفن بهنظر میای ولی
نکتۀ مثبت محسوب میشه
الآن برمیگردم
هوم
اوه، یه سلفی خیلی عالی میشه، رفیق
بچههام از خود بیخود میشن. خب، شما موردعلاقهشونی
آره...
الآن واقعاً وقت مناسبی نیست
الآن بهتره؟
وای
- هی، حالت خوبه؟ - اوه، آره
آره، آره. فقط خواستم بیام بیرون که...
یه هوایی تازه کنم، همین
میدونی اشکالی نداره اگه نمیخوای نمایش رو تماشا کنی. یعنی...
میدونم همه دلشون براش تنگ شده، ولی...
اون بهترین دوستت بود
بیا اینجا، عزیزم
کلِ این ماجرا کمی مسخرهست، مگه نه؟
خیلی مسخرهست
- بخشِ هالکش عالی بود - آره، منم از هالک خوشم اومد
سلام، بابا. سلام، لایلا
سلام، بچهها! چه خبرا؟ اینجا چیکار میکنین؟
چرا همه بهخاطر هرچیزی میخونن و میرقصن؟
نمیدونم
ولی توی نیویورک کریسمسه. و دیگه از اینجا میریم. نه؟
- آره - خب، بریم
- خیلیخب - بریم به مامان نشون بدیم چه چیزایی از کَفِش رفته
- آره - بجنب، رفیق
سلام، مامان!
سلام، عزیزم! دلم برات تنگ شده بود
- توی شهری؟ - آره، توی شهرم
میخواستم یه سر برم خونۀ خودم و بعد بیام دیدنت
اول میای اینجا، لطفاً؟ جک اومده
میخوام درباره یه موضوعی باهات حرف بزنم
باشه، باشه. زود میبینمت، مامان
شب خوش، خانم بیشاپ
چه خبر؟ خوب؟ زن و بچهها، همه خوبن؟
عالی، عالی، کریسمس مبارک!
- سلام، عزیزم - سلام، مامان
اینجایی
اوه، خیلی قشنگ شدی
برای چه مناسبتی اینقدر خوشگل کردین؟
حراج خیریه
میدونم، مگه نه؟
اونهمه آدمهای فقیر و مؤسسات که به پولدارترها اتکا کردن
منظورم این نبود
به همون اندازه که دوست دارم برای تعطیلات بیای اینجا،
از اینکه قراره یه برج ساعتِ غیرقابلتعویض رو جایگزین کنم، هیجانزده نیستم
برج ناقوس بود
رئیس اون بخش گفت یه زنگ و یه ساعت داشته،
و از اونجایی که آدم بلندپروازی هستی، زدی جفتش رو نابود کردی
چیکار کنم که جبرانش کنم، مامان؟
برای شروع کارتهای اعتباریت رو مسدود کردم،
و درباره این برجی که نابود کردی قراره کلی صحبت کنیم،
بدون شوخی
میدونم جوونا فکر میکنن شکستناپذیرن،
و همینطور آدمای پولدار و تو همیشه جفتش بودی
پس از طرف کسی که اینطور نبوده قبول کن که نیستی
آسیب میبینی
پس لطفاً نرو بیرون دنبالش
شرمنده، مامان
شرمنده
باشه
اینو از بابات به ارث بردی
چطوره با پوشیدنِ اون لباس قرمز توی اتاقخوابت
و اینکه امشب باهام بیای، جبرانش کنی؟
باشه، خب،
یه چیز دیگه،
یه مدال جدید برای جعبه
قهرمانی مسابقات هنرهای رزمی آمریکا
تو محشری. هنوز یادمه که تو ۱۵ سالگی کمربند مشکی گرفتی
شاید بهتره چندتا از مدالهای بچگیتو برداری که جا باز بشه برای بقیه
- اونا رو دوست دارم - منم، عزیزم
منم دوست دارم
داستان این شمشیرها چیه، مامان؟
عزیزم، این ترمی که نبودی یه تغییراتی انجام دادیم
جک؟
اوه
چه سورپرایز غیرمنتظرهای
همۀ سورپرایزها غیرمنتظرهان
درست که نیست، هست؟
از دیدن دوبارهت خوشوقتم، کیتی
توی دهنت بود
آره بود
نباید دیر کنیم، پس برو لباستو عوض کن
توی هتل همدیگه رو میبینیم و اونجا حرف میزنیم. باشه؟
- بریم؟ - بریم
توی مهمونی میبینیمت
اونجا میبینمت، عزیزم
خیلی حرفا باید بزنیم
شبیه دیوونهها شدی
کاملاً دیوانه شدی
کس دیگهای هم گرسنهست؟
چندتا خرچنگ دیگه یا شاید چهارتا؟
- چطوره؟ - آره. من میتونم سه تا بخورم
- نه - بیخیال، بابا
برای ۳۰ نفر غذا سفارش دادی
No comments yet. Be the first to leave one.