ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
صبحتبخیر، بلی
لعنتی. دیرم شده؟
نه بابا
واسه امروز آمادهای؟
اصلاً
معلومه که آمادهای
- اگه بخورم زمین چی؟ - نمیخوری
فقط سفت دست جرمایا رو بچسب
نمیذاره بیفتی
- درسته - راستش
هنوز باورم نمیشه مخش رو زدی که باهات بیاد
به زمین و زمان قسم خورده بود که هیچوقت حاضر نمیشه به این جور مراسمها بره
گفت اشکالی نداره
خب، حاضره همهکاری واست بکنه
جفتشون
همهچی مرتبه؟
آره
من مجبورت کردم بری این مراسم؟
میتونی راستش رو بگی بهم
اولش شاید آره
نه، میخواستم خوشحالت کنم
بهخدا اگه دوست نداری،
لازم نیست امشب بریم، باشه؟
نه، خودم میخوام برم
میخوام کاری که شروع کردم رو تموم کنم
و افتخار میکنم که این رو به بقیه نشون بدم
خیلی دوستت دارم خوشگل خانم
خب دیگه...
یادت باشه وقتی خواستن ازت عکس بگیرن، بگو «آلو»
گونههات خوشگل میشن
- آلو؟ - آلو
کلک قدیمیایه که از مدونا یاد گرفتم
یا دوقلوهای اولسن بودن؟
اونا دیگه کیان؟
آدمای معروفیان. نمادهای مُد
اوایل هزارهی جدید دست اونا بود
خواهرای اسکارلت ویچن
آره دیگه
خب دیگه، پایین منتظرتم
برات سورپرایز دارم
همون لباسه که میخواستم رو گرفتی؟
ممنون
واقعاً ازت ممنونم. باورم نمیشه
از مامانت تشکر کن
فکر اون بود
من برم یه سری به کفشات بزنم. گذاشتمشون تو فریزر تا جا باز کنن
باشه
باورم نمیشه لباس رو برام گرفتین
آخه انگار تو لباس قبلیه اصلاً راحت نبودی
من...
فکر کردم نفهمیدی
من مادرتم
میشناسمت
میدونم نمیخواستی پیشنما باشم
نمیخواستم، ولی...
رها کردنت خیلی برام سخته
استیون، اینجا چیکار میکنی؟
بد باختم
- بگو ببینم - اون بازی پوکر با لیام بودش...
هرچی داشتم رو باختم
کل پولی که تو تابستون جمع کرده بودم، پوچ شد
حتی دیگه نمیتونم پول کتشلوارم رو بدم
ببخشید، ولی نمیتونم باهات بیام
- شوخی میکنی؟ - همش داشتم میباختم
گفتم شاید بتونم پسش بگیرم ولی هر دست
فقط بدتر و بدتر میشد
اونوقت بلند نشدی؟
معلومه که نه، چون میخواستی لیام
و بقیه فکر کنن خیلی باحالی
به احساسات من فکر نکردی
شیلا، واقعاً معذرت میخوام
استیون، مراسم امشبه
میدونم
باشه، پولت رو من میدم
نه، نه. از تو پول نمیگیرم
مامانت چی؟
مامانم میکشه منو
آره، مثل من که دلم میخواد بکشمت
استیون، خواهش میکنم راستش رو بگو
اصلاً دلت میخواد با من بیای این مراسم؟
آره، آره
بیشتر از هرچیزی
فکر کنم یه کتشلوار قدیمی از بابام داشته باشیم
میتونی اون رو بپوشی
اندازمه؟
آخه...
نه، نه، نه راست میگی
راست میگی. ببخشید
اینطوری خیلی خوب میشه. واقعاً لطف کردی
شیلا، اصلاً دلم نمیخواد این مراسم رو از دست بدم
خیلی احمقی
آره، آره
آره، آره
سلام، صبحبخیر
چندتا از اون مافین خوبا رو گرفتم
عه...
سیرم. ممنون
- باشه - بلی، دیگه باید راه بیفتی
و همه هم باید از اتاقهاشون بیان بیرون
نقاشیها رو تموم کردم
و امشب بعد مراسم میخوام نشونش بدم
- میشه این رو بذاری تو اتاق لورل عزیزم؟ - آره
- بدو دیگه - مگه قرار نبود من رو ببری؟
با سوزانا دارم میرم، واسه همین گفتم
خودت میتونی بری
- واقعاً؟ - فقط یه چندتا کوچه اونورتره
- البته اگه نمیخوای طوری نیست - چرا. میخوام
آروم میری، پشت چراغ وایمیسی، سر هر تابلو ایستی هم چهار ثانیه توقف میکنی
بلدم
- یه چند ساعت دیگه تو باشگاه میبینمت - باشه
- میگما - بله؟
بترکونی
اینطوری که بد میشه
بترکم که نمیتونم کل شب رو برقصم
منظور اینه موفق باشی
مثل همون حرفایی که بقیه میزنن...
مهم نیست چه اتفاقایی افتاده، ولی جر انتخاب درستی بود
آره، میدونم
نگران نباش. بهترین رقصندهها ما میشیم
نه، قضیه این نیست
چیه پس؟ از این که دخترا رو میبینی ترسیدی؟
نه، دیگه تا الان همه باید فهمیده باشن چیشده
احتمالاً همهشون ازم متنفر شدن
میخوای بیام پیشت؟
میتونم آرایشگر/بادیگاردت باشه
نه، اجازه نداری بیای تو اتاق سبز. مخصوص دختراس
مطمئن باش بلی، تو میتونی
باشه؟
کل شب رو کنارتم
و اگه کسی زر مفت زد،
چیکار میکنی؟
میگم، «هی، حرفت اصلاً جالب نبود»
بعدش هم دستت رو میگیرم
و به دور از همه میرقصیم
باشگاه میبینمت
مراقب خودت باش
یعنی چی؟ مسخره میکنی؟
- تو و جرمایا؟ - یهویی شد
کِی؟ یعنی همین حالا؟
حدود یه هفته پیش
خدایا... شوخیه؟
اَیی، حالم بهم خورد. میخوام بالا بیارم
خدایا. بعدش تو این مدت
مخفیکاری میکردین
و به من هیچی نمیگفتین؟
آخه چه ربطی به تو داره، استیون؟
یعنی الان عاشق همدیگهاین؟
نه! نه، نمیدونم
فقط یه چندباری همدیگه رو بوس کردیم
فقط... وایسا ببینم
پس کانرد چی میشه؟
- چی چی میشه؟ - نمیدونم
شاید این که از ده سالگی مثل بچهها همیشه دور و برش بودی رو میگم
خب الان دیگه ده سالم نیست
- آره، خیلی هم بزرگتر نشدی - جداً؟
چون شیلا هم همسن منه،
یعنی اون هم بچهس و تو هم آشغالی
و تازه میدونی دیگه کی همسن منه؟ تیلور
- مرتیکه ریاکار - خب دیگه
فهمیدم
فقط نمیخوام که اوضاع بینمون خراب بشه
اونا مثل برادرهامون میمونن بلی
فقط روی تو تاثیر نمیذاره
میدونم
ولی تو تعیین نمیکنی که با کی باشم
انتخابش با خودمه، و جرمایا رو انتخاب میکنم
مجبوری بهم اعتماد کنی
ای جونم
بریم
سلام
سلام، چهخبر؟
یعنی خیلی زحمت میشد که بگی با خواهرمی؟
- خودش گفت؟ - نه، خودم دیدم داشتیم همدیگه رو بوس میکردین
نمیخوای که کتکم بزنی؟
- اتفاقاً دارم بهش فکر میکنم - ببین، استیون
- واقعاً دوستش دارم - داوش، تو خیلیها رو دوس داری
مگه دیدی که این تابستون دختر یا پسری رو بوس کرده باشم؟
آره داوش، تو مهمونی نیکول داشتی از اون پسره لب میگرفتی
باشه، ولی اون مال یه ماه پیشه
استیون، هیچوقت اذیتش نمیکنم
بهخدا راست میگم. آخه بلی خودمونه
خب، بههرحال باید بهم میگفتی
آره
ببخشید
اَیی، حداقل جلوی من از این کارا نکنین
اه، خط چشمم خراب شد
کسی تیغ داره قرض بده؟
- بفرما - واقعاً ممنونم عزیزم
ممنون
بلی، اومدی
بیا، یهجا برات نگه داشتم
هی
واقعاً باید باهمدیگه حرف بزنین
نیکول، واقعاً معذرت میخوام
بهخاطر چی؟ کانرد؟
دیگه تموم شد. الان با یکی دیگهم
میشه توضیح بدم چه اتفاقی افتاده؟
من رو کانرد کراش داشتم... از موقع بچگی
و اون هم همیشه من رو مثل خواهر کوچیکش میدید
No comments yet. Be the first to leave one.