ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
کجاست؟
.بهت که گفتم،اون بردتش
!!اين امکان نداره .يه پيام به برادرم برسون
شاه دختر خودش رو قرباني کرد تا
.خدايان رو براي اومدن به اينجا خشنود کنه
زن من کجاست؟
.اون نميخواد که برگرده
.ما خشم خدايان رو بر سر شما آسيايي ها خراب مي کنيم
چه چيزي ارزش اين رو داره که سرش جنگيد؟
.قبول کرد. شهر رو محاصره کنيد
،از اونجا که يونانيان استراتژيشون رو عوض کردن برامون غيرممکن شد که
.مسير هاي بازرگاني به شهر رو باز نگه داريم
براي حدود يک سال،محاصره باعث شده که
.نتونيم در زمين هامون بيرون از ديوار قلعه زراعت کنيم
،محصولاتمون خراب شدند
،تدارکاتمون رو تصرف کردن ،کشتي هاي ماهي گيريمون رو غارت کردند
.سعي کردن در جنگ شکستمون بدن...و موفق نشدند
.و حالا ما رو احاطه کردن
بنابرين چاره اي ندارم
.جز جيره بندي کردن براي کل شهر
.از فردا شروع ميشه
انبار غله توسط سربازانمون پاسداري خواهد شد
.و پخش گندم تنها با حکم سلطنتي امکان پذيره
،اين مکان يک شهر پرافتخار هستش
،و ما مردماني با دلاوري هاي زياد هستيم
.اما شکوه جنگ تمام شده
.دوران سختي از حالا شروع شده
پدر،ميشه نسبت به کساني که
در حال باز کردن راه آب زيرزميني هستن استثنا قائل بشيم؟
.اونها روز و شب در حال کار کردن هستن
!هيچ استثنايي نداريم
،اگر نيازه شيفت هاي کاري رو زود به زود عوض کن
.اما اين قانون براي همه هستش
افراد تا کجا تونستن بکنن؟
.ما تونستيم که به نيمه راهِ به سمت غارها در بندر کاروس برسيم
.اما چندين ماه ديگه طول ميکشه تا کامل بشه
غذامون اونقدر دوام مياره؟
.اگه در اجراي احکاممون سخت و دقيق باشيم
.هرکس که به جرم دزدي گرفته بشه بايد به اشد مجازات برسه
.تا عبرتي بشه براي ديگران
انبار هاي قصر چطور؟
نميتونيم اونو قسمت کنيم؟
.من راضيم که به اندازه هر شهروند ديگه اي جيره داشته باشم
.اين نهايت لطفتون رو ميرسونه، بانو
.هرچند، شهر ما نياز داره که رهبرانش تندرست و سالم باشن
.چيزي که شهر نياز داره گندمه
.تروجان ها افراد سرسختي هستند .اونها وضعيت مارو درک خواهند کرد
.مسلما، قرار نيست ضيافت و مهماني عروسي به راه بندازيم
منظورت چيه؟ ...ما هيچ مراسم عروسي نخواستيم
!بسه
چطور يک مرگ آهسته از يک مرگ سريع بهتر ميتونه باشه؟
.اگه قراره بميريم، من ترجيح ميدم که شرافتمندانه اتفاق بيوفته
.در حال مقاومت
.اوديسيوس داره بهمون فشار مياره تا ما تحريک بشيم و عکس العملي نشون بديم
.من گولش رو نميخورم که افراد بيشتري از دست بدم
.اگه ما آبراه رو باز کنيم، ميتونيم يه مسير تدارکاتي درست کنيم
،تا اون موقع که تونل ها آماده بشن
.فقط جنازه ها باقي موندن که ازشون استفاده کنن
الکساندر؟
داري چيکار ميکني؟
.شايد تو بتوني وايسي و نگاه کني...اما من نميتونم
.- اونو بده من - الکساندر؟
.پانداروس واسه سرگرمي خودش بقيه رو آزار ميده .بيخيالش باش
و اندروماکي چطور؟
چرا هنوز باهام مثل يه دشمن رفتار ميکنه؟
.اندروماکي مثل پدرشه، يکمي لجبازه
.درست ميشه
.در اين باره نگران نيستم
.ميدوني که نبايد خودتو مقصر بدوني
منظورتون چيه؟
شايد فکر کني که اگه پيش يوناني ها برميگشتي
،وقتي فرصتش رو داشتي .اونا هم برگشته بودن
- اينطور نبود؟ .- نه عزيزم
اونا تو رو تو چادر مانيلوس ميبستن
،که ازت انتقام بگيره و لذت ببره
.و به همين کاري که الان دارن ميکنن ادامه ميدادن
باور کن،تو اولين عروس خارجي نيستي که
.به اين شهر اومده
.تروچان ها کاري ميکنن که تو اعتمادشون رو جلب کني
.اما وقتي بدست آوردي، براي تمام عمرت معتمدشون هستي
.پس بزار بدستش بيارم
.بايد محکم تر کيسه بکشه تا بتوني اونو پاک کني
.ميتونيد بريد، همتون
.خودم شوهرمو ميشورم
اون کوچولوئه، خوشگل بودا، مگه نه؟
...ميتوني خودتو از کثيفي دور کني
.بايد يه کاري ميکردم
.نميتونم همينطور الکي کل روز رو يه گوشه وايسم
.انگار که تورو هم با خودم به داخل کثيفي کشوندم
.نه. خودم تصميم گرفتم که بيام
تلامون؟ مامان بزرگ ميگه که ما فقط اجازه داريم
.روزي نصف يک قرص نان رو به هر خانواده بديم
.دستور از قصر بوده - .آره، شنيدم -
مردم چطوري با اين مقدار زندگي کنن؟
.مردم از اوني که فکر ميکني قوي ترن
.از يوناني ها متنفرم - .آره، منم همينطور -
.من فقط قرار بود يک هفته اينجا بمونم .اما ببين چقدر موندم
.ميتوني تا هروقت دلت بخواد بموني
مامان بزرگت مشکلي نداره؟
.اون به يه مرد نياز داره که کمکمون کنه
سهم غذاتو با کينو تقسيم ميکني؟
بهتره بکنم، مگه نه؟
.سگا هيچي گيرشون نمياد
.متاسفم بانوي من. اما رحم شما هنوز بارور نيست
مطمئني؟
.اما ما هرکاري که گفته بودي کرديم
.ما فقط بايد صبر داشته باشيم
.اين اتفاق خواهد افتاد
...يه چيزي قرباني ميکنيم. شايد
.شايد بايد پيش دکتري برم که بدونه بايد چيکار کنه
اندروماکي؟
.ببخشيد بانوي من .ميخوام باهات صحبت کنم...حالا
جريان چيه؟ - با تپه بين اينجا و سيليسيا آشنايي داري؟ -
.من اونجا بزرگ شدم - پس راه باريکه هاشو هم ميشناسي؟ -
آره...چطور؟
.ازت ميخوام که با من بياي
.امشب به اون سمت راه ميوفتيم
سيليسيا چطور ميتونه برامون مفيد باشه؟ - .آماده شو و بيرون بيا پيشم -
.فکر ميکردم بهم اعتماد نداري
.ندارم
!نه! خيلي خطرناکه
...تو تاريکي شب حرکت ميکنيم. با چهار نفر از افرادم
.يونانيا دشت ها و دريا رو دارن کنترل ميکنن
.اونا تو جنگل پشتي اردوگاه دارن
.براي همين از راه کوهستان ميريم .الکساندر هدايتمون ميکنه
.يوناني ها مثل من تپه هارو نميشناسن
.اگه بتونم به سيليسيا برسم، ميتونم از پدر آندروماکي درخواست کمک کنم
اون ميتونه آبراه هاي کاروس رو از داخل غارهاي درياي باز کنه
.در حالي که ما داريم از اين سمتش اينکارو ميکنيم
!!از هر دو طرف تونل بکنيم
.ما ميتونيم يه مسير تدارکاتي تو نصف زمان ممکن راه بندازيم
.ما ميتونيم گندم بگيريم، حيوانات، حتي اسلحه
و اگه بگيرنتون چي؟ !اين ديونگيه
هميشه چي به من ميگفتي؟
.مرگ با عزت بهتر از زندگي با ذلته (امام هکتور (ع -
در اين باره مطمئني؟
.اين يه اشتباهه
.الکساندر بهتر از هرکسي راه هارو بلده
اما ميتوني بهش اعتماد کني؟ - .نميدونم -
.ولي قصد دارم که يه روز باتو بچه دار شم
.و اون بچه به غذا نياز داره
.به پدرم بگو دوسش دارم
.فقط سه روزه
...اگه برنگردي
.من اين همه راه نيومدم که تورو از دست بدم حالا
.هکتور
.اين افراد رو با خودت ببر .اين دو نفر از بهتريناي من هستن
!الکساندر
!الکساندر .آروم باش
!الکساندر! وايسا
!الکساندر
.بيا...بيا،بيا
.برو...برو
.دارن باهم کشتي ميگيرن .هروقت دعواشون جدي شد، خبرم کن
.قربان
!قربان
.يه تروجان ديگه سعي داشت فرار کنه
.دو نفرشون فرار کردن ...اما اين مرد جوان
.گير ما افتاد
.بيا حرف بزنيم
سعي داشتي کجا بري؟
.خودت ميدوني اگه کاري که ميگم نکني چه اتفاقي ميوفته
.احمق نباش
.اون زبونت رو تکون بده و حرف بزن .يا ميزنم قطعش ميکنم
اون کيه؟
.اون برادر منه .مالک برحق
.شاه مانيلوس
.لبخند نزن
چي؟
...زنت
.ديگه زن تو نيست...
.به هرکسي که داره ميده
.هنوزم مال منه
،فقط اونو نميکنه
.باهاش ازدواج کرده
واقعا لازم بود همچين کاري؟ .ممکن بود برامون مفيد باشه
.تو زن لعنتي من رو پس بگير
.هکتور .اسبم وحشت کرده بود
.يه اسب وقتي وحشت ميکنه که به سوارکارش اعتماد نکنه
.امروز ما دو مرد خوب رو از دست داديم .ميتونيم همينجا استراحت کنيم
.هروقت هوا تاريک شد دوباره حرکت ميکنيم
داره چيکار ميکنه؟
.بهش ميگن فکر کردن ترساتيس،بهتره امتحان کني
!ترساتيس، صبر کن
.ميشناستت
.بايد بشناسه
.تو اين ده سال گذشته تو خونه من زندگي ميکرده
.بانو
.الان نه
...بانو
.گفتم الان نه
.يه قابله ديگه تو پايين شهر هست
.قبلا تو اين قصر کار ميکرده
چطور با اندروماکي آشنا شدي؟
.ازدواج ما توسط پدرانمون ترتيب داده شد
...سيليسيا يه متحد قدرتمنده، واسه همين
.پدرم اين ارتباط رو ميخواست - .ازدواج سياسي -
.يه اتحاد سياسي .ولي ازدواجي از روي عشق
.عشق اين نيست که يک نفر رو داخل صندوق بدزدي ببري
.ميتونه يه قرار مدار رسمي باشه
No comments yet. Be the first to leave one.