ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
سناتور، در حال نزدیکشدن نهایی به کوروسانتیم.
خیلی خوب، ستوان.
رسیدیم.
فکر کنم اشتباه میکردم.
اصلاً خطری در کار نبود.
کوردی.
بانوی من، خیلی متأسفم.
نتونستم ازتون محافظت کنم، سناتور.
نه.
بانوی من، هنوز اینجا در خطرید.
نباید برمیگشتم. این رأیگیری خیلی مهمه.
تو وظیفهت رو انجام دادی. کوردی هم همینطور. حالا بیا.
سناتور آمیدالا، لطفاً.
دوستان، نمیدونم تا کی میتونم رأیگیری رو عقب بندازم.
هر روز منظومههای بیشتری به جداییطلبها میپیوندن.
اگه جدا بشن... نمیذارم این جمهوری...
که هزار سال پابرجا بوده، دوپاره بشه.
مذاکرات من شکست نمیخوره.
اگه بخوره، باید بدونید جدای کافی برای محافظت از جمهوری نداریم.
ما حافظان صلحیم، نه سرباز.
استاد یودا.
فکر میکنید واقعاً کار به جنگ میکشه؟
هوم، سوی تاریک همهچیز را در ابهام فرو برده.
دیدن آینده ناممکن است.
کمیتهی وفاداران رسیدن، عالیجناب.
خوبه.
بفرستیدشون داخل.
بعداً دربارهی این موضوع حرف میزنیم.
سناتور آمیدالا، فاجعهای که روی سکوی فرود رخ داد...
وحشتناک بود.
دیدن اینکه زندهاید قلبم رو گرم میکنه.
میدونید چه کسی پشت این حمله بوده؟
اطلاعات ما به معدنچیان ناراضیِ اسپایس روی قمرهای نابو اشاره میکنه.
فکر میکنم کنت دوکو پشتش بوده.
اون یه آرمانگرای سیاسیه، نه قاتل.
میدونید، بانوی من، کنت دوکو زمانی جدای بود.
نمیتونه کسی رو ترور کنه. با شخصیتش جور نیست.
اما یک چیز قطعیست، سناتور،
شما در خطر بزرگی هستید.
استاد جدای، اجازه هست پیشنهاد کنم...
سناتور تحت حفاظت...
حضرات شما قرار بگیره.
واقعاً فکر میکنید با این اوضاع پرتنش تصمیم عاقلانهایه؟
صدراعظم، اگه اجازه بدید، من فکر نمیکنم...
اوضاع واقعاً اینقدر جدیه؟
نه، اما من جدی میدونمش، سناتور.
خوب میفهمم که امنیت بیشتر...
ممکنه کارتون رو مختل کنه،
ولی شاید کسی که باهاش آشنا هستید.
یه دوست قدیمی، مثل استاد کنوبی.
این ممکنه.
تازه از حل اختلاف مرزی در انسیون برگشته.
بهخاطر من قبول کنید، بانوی من. لطفاً؟
فکر ازدستدادن شما...
غیرقابل تحمله.
به اوبیوان میگم فوراً خودش رو به شما معرفی کنه، بانوی من.
ممنون، استاد ویندو.
یهکم مضطرب به نظر میای.
اصلاً. اینقدر متشنج ندیده بودمت...
از وقتی افتادیم توی اون لونهی گاندارکها.
شما افتادید توی اون کابوس، استاد،
و من نجاتتون دادم، یادتونه؟
اوه... آره.
عرق کردی. آروم باش. یه نفس عمیق بکش.
ده ساله ندیدمش، استاد.
اوبی؟ اوبی!
میسا خیلی خوشحاله یوسا رو میبینه!
ـ از دیدنت خوشحالم، جارجار. ـ سناتور پدمه.
دوستای میسا اینجان! ببین، ببین، سناتور.
جدایها رسیدن.
دیدن دوبارهتون باعث افتخاره، بانوی من.
خیلی وقت گذشته، استاد کنوبی.
اَنی؟ وای، چقدر بزرگ شدی.
شما هم. یعنی... زیباتر شدی.
خب، مـ... منظورم برای یه سناتوره.
اَنی، برای من همیشه همون پسر کوچولویی هستی که در تاتوئین میشناختم.
حضور ما اینجا نامحسوس میمونه، بانوی من؛ بهتون اطمینان میدم.
من کاپیتان تایفو از سرویس امنیتی علیاحضرت هستم.
ملکه جمیلیا از مأموریت شما مطلع شده.
از اینکه اینجایید ممنونم، استاد کنوبی.
اوضاع از چیزی که سناتور قبول داره خطرناکتره.
امنیت بیشتر نمیخوام. جواب میخوام.
میخوام بدونم کی میخواد من رو بکشه.
ما اینجاییم ازتون محافظت کنیم، سناتور؛ نه اینکه تحقیق راه بندازیم.
میفهمیم کی میخواد بکشَتت، پدمه.
قول میدم. ـ از حدود مأموریتمون فراتر نمیریم،
پاداوان جوانم.
منظورم این بود که برای محافظت از اون لازمه، استاد.
دیگه این بحث رو تکرار نمیکنیم، آناکین،
و از من تبعیت میکنی. چرا؟
چی؟
اگه قرار نبود قاتل رو پیدا کنیم، چرا ما رو مأمور محافظت از اون کردن؟
محافظت کار نیروهای امنیتی محلیه، نه جدای.
این زیادهرویه، استاد. تحقیق توی مأموریتمون مستتره.
دقیقاً همون کاری رو میکنیم که شورا دستور داده.
و تو هم حد و جایگاهت رو یاد میگیری، جوان.
شاید فقط با حضور شما...
راز این تهدید هم آشکار میشه.
حالا اگه اجازه بدید،
میرم استراحت کنم.
با بودن شما اینجا خیالم راحتتره.
در هر طبقه یه مأمور میذارم و خودم هم پایین، مرکز کنترل هستم.
میسا از دیدن دوبارهی یوسا از خوشحالی داره میترکه، اَنی.
حتی بهزور من رو شناخت، جارجار.
از روزی که از هم جدا شدیم هر روز بهش فکر کردم و...
اون کاملاً فراموشم کرده.
خوشحاله. خیلی وقت بود میسا اینقدر خوشحال ندیده بودش.
داری روی جنبهی منفی تمرکز میکنی، آناکین. مراقب افکارت باش.
از دیدنمون خوشحال شد.
حالا امنیت رو بررسی کنیم.
سفینه رو زدم، ولی از بدل استفاده کرده بودن.
این دفعه باید ظریفتر عمل کنیم، زم.
موکلم داره بیحوصله میشه. اینا رو بگیر.
مراقب باش. خیلی سمیان.
زم، این دفعه هیچ اشتباهی نباید پیش بیاد.
کاپیتان تایفو پایین بهاندازهی کافی نیرو داره. هیچ قاتلی از اون راه نمیاد.
اینجا خبری هست؟ ساکتتر از قبرستونه.
خوشم نمیاد منتظر بمونیم تا بلایی سرش بیاد.
چه خبره؟
آه، دوربینها رو پوشونده.
فکر نکنم از زیر نظر بودن خوشش بیاد.
داره به چی فکر میکنه؟
آر۲ رو برنامهریزی کرده اگه مزاحمی وارد شد بهمون هشدار بده.
راههای خیلی دیگهای هم برای کشتن یه سناتور هست.
میدونم، ولی میخوایم این قاتل رو هم بگیریم، مگه نه استاد؟
داری از اون بهعنوان طعمه استفاده میکنی.
ایدهی خودش بود.
نگران نباش. هیچ آسیبی بهش نمیرسه.
هر اتفاقی که توی اون اتاق میافته حس میکنم.
به من اعتماد کن.
خیلی خطرناکه.
ضمن اینکه حواس تو هنوز اینقدر دقیق نیست، شاگرد جوانم.
و حواس شما هست؟
شاید.
خسته به نظر میای.
دیگه خوب نمیخوابم.
بهخاطر مادرت؟
نمیدونم چرا مدام خوابش رو میبینم.
خوابها با گذشت زمان میگذرن.
خیلی ترجیح میدم خواب پدمه رو ببینم.
فقط دوباره کنار اون بودن... سرمستکنندهست.
مراقب افکارت باش، آناکین. لوِت میدن.
به محفل جدای تعهد دادی؛ تعهدی که شکستنش آسون نیست.
یادت نره، سیاستمداره؛ نمیشه بهشون اعتماد کرد.
اون مثل بقیهی اعضای سنا نیست، استاد.
تجربهی من میگه سناتورها...
فقط به راضیکردن کسانی فکر میکنن که پول کمپینشون رو میدن،
و برای گرفتن اون پول هیچ ابایی ندارن...
برای پول، دموکراسی رو دور بزنن. ـ باز سخنرانی؟
لااقل نه دربارهی اقتصاد سیاست.
ضمن اینکه دارید تعمیم میدید.
صدراعظم که فاسد به نظر نمیاد. ـ پالپاتین یه سیاستمداره.
دیدم که خیلی ماهرانه...
با احساسات و تعصبهای سناتورها همراه میشه.
فکر میکنم آدم خوبیه. من...
من هم حسش کردم.
همینجا بمون!
حالتون خوبه، بانوی من؟
آه!
ـ چی...
جدای پودو!
چرا طولش دادی؟ ـ خودتون که میدونید، استاد.
نتونستم یه اسپیدر پیدا کنم که واقعاً خوشم بیاد. ـ اونجاست.
با کابین باز و سرعت مناسب.
اگه نصف وقتی که صرف شوخی میکنی، شمشیرت رو تمرین میکردی،
در شمشیرزنی با استاد یودا رقابت میکردی.
ـ فکر میکردم همین الان هم میکنم. ـ فقط توی ذهن خودت، شاگرد خیلی جوانم.
بکش بالا، آناکین! بکش بالا!
میدونی وقتی این کار رو میکنی خوشم نمیاد. ـ ببخشید، استاد.
یادم رفت پرواز رو دوست ندارید.
با پرواز مشکلی ندارم؛ کاری که تو میکنی خودکشیه.
آناکین! چند بار بهت گفتم... آه!
آخ، آخ، آخ، آخ! از اتصالات نیرو دور بمون!
خوب بود!
کجا میری؟ اون از اون طرف رفت.
استاد، اگه این تعقیب رو بیشتر ادامه بدیم،
این عوضی آخرش سرخشده تحویلمون میشه،
و شخصاً خیلی دوست دارم بفهمم کیه و برای کی کار میکنه.
این یه میانبُره. فکر کنم.
خب، گمش کردی.
عمیقاً متأسفم، استاد.
عجب میانبُری بود، آناکین.
اون دقیقاً از جهت مخالف رفت.
باز هم ثابت کردی که... ـ اگه اجازه بدید.
از وقتی این کار رو میکنه متنفرم.
آناکین!
رفت توی کلوب، استاد. ـ صبر.
از نیرو استفاده کن. فکر کن.
ببخشید، استاد. رفت اون تو که قایم بشه، نه فرار کنه.
بله، استاد. ـ دفعهی بعد سعی کن گمش نکنی.
بله، استاد. ـ این سلاح زندگی توئه.
سعی میکنم، استاد.
چرا حس میکنم آخرش تو باعث مرگ من میشی؟
این رو نگید، استاد. شما نزدیکترین کسی هستید که به پدر داشتم.
پس چرا به حرفم گوش نمیدی؟ ـ دارم سعی میکنم.
میبینیش؟ ـ فکر کنم «اون» یه زنه،
و فکر کنم تغییرشکلدهندهست.
پس دوبرابر مراقب باش.
برو پیداش کن. ـ شما کجا میرید، استاد؟
No comments yet. Be the first to leave one.