ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
لعنتی
درک
استیسی: هیز کثیف، دن. آخه چه فکری داری میکنی؟
یه سیاهه بیرونه. داره ماشینتو باز میکنه
درک: از کی اونجاست؟ نمیدونم
استیسی: چی شده؟ الان نه، عزیزم. چند نفرن؟
دنی، چند نفرن؟ یکی، فکر کنم
اسلحه داره؟ —ها؟
آخه اسلحه داره، دنی؟ مرد، به خدا نمیدونم
یه لحظه صبر کن. چه خبره اینجا، درک؟
همینجا بمون و ساکت باش. خدایا
همینجا بمون. استیسی: یه لحظه صبر کن، درک. صبر کن
هیس، هیس، هیس
همینجان
موری: من باهاش مشکل شخصی ندارم، باشه؟
سوئینی: به شعور من توهین نکن، موری
تو از این بچه متنفری و فکر کنم میدونم چرا
چند بار با مادرش قرار گذاشتم
اون مال سه سال پیش بود. هیچی نبود
هیچی؟ واقعاً؟ هوم
اون مقاله، باب، مایه شرمساریه
از هیتلر دفاع کردن به عنوان یه قهرمان حقوق مدنی؟
باید یه حدی قائل بشی
موری، تو خودت این بلا رو سر خودت آوردی
بهشون گفتی میتونن در مورد هر کتابی گزارش بنویسن
که به مبارزه برای حقوق مدنی ربط داشته باشه. به زبون ساده
من این واقعیت رو انکار نمیکنم که این بچه گیج شده و یه سری ایدههای مریض داره
ولی من هنوز حاضر نیستم ازش دست بکشم
احتمالاً برادرش تحریکش کرده
من صد در صد بهت قول میدم برادرش اونو به این کار وادار نکرده
موری، باور کردنش برام سخته. هرچی
میدونم بچه خوبی بود و حیف شد سرش چی اومد
ولی این خطرناکه. از چه نظر خطرناکه؟
باب، این دیگه زیادیه
این تبلیغات نژادپرستانه، این مزخرفات "نبرد من"؟
این مزخرفات رو یاد گرفته، موری، و میتونه فراموششون کنه
من هنوز از این بچه دست نمیکشم
میدونستم تویی. سوئینی: دنی، بیا تو
گفتم، بیا تو. بیا تو
پنج، چهار، سه
دو... در رو ببند
چی کار میخوای بکنی، دنی؟
چی چی میخواد بشه؟
این مسخرهبازیهایی که درمیاری
نمیدونم
بشین
چطوری؟
خوبم
اوضاع خونه خوبه؟
درک امروز صبح آزاد شد، مگه نه؟
آره، شد
اون یکی از دانشآموزای من بود. میدونستی، درسته؟
انگلیسی ممتاز. دانشآموز باهوشی بود
مثل تو. ولی با احمقهای نادون میگشت
هه هه هه. اونم مثل تو
ببین، منو آوردی اینجا تا در مورد درک حرف بزنیم؟
چون هرچی سر اون اومده ربطی به من نداره
هر کاری که الان میکنی یه ربطی به درک داره
ببین، من طبق دستورالعمل عمل کردم و یه مقاله نوشتم
"نبرد من"؟
باید اخراجت کنم. بکن
فکر میکنی از پسش برنمیام؟ نه، فکر کنم خیابون میکشَتت
سخنرانیهای پرشور و تبلیغاتت اون بیرون نجاتت نمیدن
پس قضیه از این قراره
از الان به بعد من معلم تاریختم
در مورد اتفاقات روز بحث میکنیم
اسم این کلاس رو میذاریم
تاریخ ایکس آمریکا
ما روزی یه بار ملاقات میکنیم
باشه، اولین تکلیفت اینه که یه مقاله جدید برام آماده کنی که فردا باید تحویل بدی
اوه، بیخیال. یه هفته طول کشید تا نبرد من رو بخونم. این منصفانه نیست
میخوای در مورد چی بنویسم؟ برادرت
ای خدا! لطفاً بگو داری شوخی میکنی
نه، نه، نه. شوخی نمیکنم
میخوام تمام اتفاقات اطراف زندانی شدن درک رو تحلیل و تفسیر کنی
این اتفاقات چطور به شکلگیری دیدگاه فعلیت کمک کرده
درباره زندگی در آمریکای معاصر
تأثیرش رو زندگیت
و زندگی خانوادهات
هرچیزی که دلت میخواد بگی، دنی
فقط من میخونمش
ولی اگه رو میز کارم نباشه
فردا صبح
تو دیگه تو دبیرستان ونیز بیچ جایی نداری
فهمیدی؟
آره، فهمیدم
به معلم میگی دارم تقلب میکنم؟
این چیزیه که داره اتفاق میافته؟
من تو زندگیم هیچوقت تقلب نکردم. بزن دهنشو سرویس کن، هنری
پسر: من که هیچی نگفتم. چرا به من گیر دادی؟
چرا اینجوری دارین میزنیدش؟
چیه مرد؟
از چی میترسی؟ کاریت ندارم
چیه؟
تو هم میخوای، عوضی؟ ترسو. چته تو؟
میخوای بمیری؟
پسر سفید پوست بزدل
شانس آوردی باید برم کلاس. اون کاری نمیکنه
اون نمیخواد منو و اسلحهام رو ببینه
هنری: خوششانس بود زنگ خورد. وگرنه حساب اون پسر سفید رو میرسیدم
حرومزاده عوضی
کارش رو میساختیم
باید از حق خودت دفاع کنی، لامصب
راسموسن: ما یه پرونده کامل در مورد اسکینهدها داریم
زن: همهشون از یه گروهن؟ راسموسن: گروه ساحل ونیز
مرد ۱: رفیقم کجاست؟ مرد ۲: داره حبس میکشه
مرد ۲: این همون سی.سی. هست؟ زن: اوهوم
مرد ۳: خودشه؟ مرد ۴: آره، دقیقاً خودشه
امروز صبح یه مهمون داریم که الان اینجان
صبح بخیر. صبح بخیر آقا
خوشحالم میبینمت رفیق. صبح بخیر
آقایون، ایشون دکتر باب سوینی هستن
ایشان مدیر دبیرستان ونیز بیچ هستن
ایشون با گروههای گنگستر، هم داخل و هم خارج از زندان، کارهای حمایتی انجام داده
سه سال پیش، یه پسر محلی به اسم درک وینیارد
به خاطر قتل دو عضو گروه کریپس که قصد دزدیدن ماشینش رو داشتن، زندانی شد
باب، وینیارد رو توی دبیرستان درس داده بود و از اون موقع پروندهش رو از نزدیک دنبال میکرد
اون یه اسکینهد بود، مگه نه؟
اون بیشتر شبیه خودِ اسکینهد بود. دستپروردهی کامرون الکساندر
کی؟ کامرون الکساندر
بفرمایید. یه نگاهی بهش بندازید
کامرون الکساندر، خب
اون یه چهره سرشناس توی ساحل ونیزه
احتمالاً اون بزرگترین پخشکننده نشریات و ویدئوهای برتری نژاد سفیدپوستانه است
در شهرستان لسآنجلس
اون گروههای موسیقی نژادپرست رو تبلیغ میکنه. خودش هم نقد مینویسه
و، اوه، در اوقات فراغتش این آقا حتی ستونهای نفرتانگیز مینویسه
سابقهی کیفری داره؟
سابقهی تمیزی داره
تلاش کردیم جرمی رو بهش نسبت بدیم ولی فایده نداره
باور کنید. همهی این کارا زیر سر اونه
همهی کاراش رو از خونهاش کنار ساحل مدیریت میکنه
راسموسن: هیچ گنگ سفیدپوستی توی ساحل ونیز نبود
قبل از اینکه کامرون الکساندر و درک وینیارد با هم جور بشن
سوینی: الکساندر، درک رو شاهزاده درخشان خودش دید
اساساً، از درک استفاده کرد تا تعداد زیادی از جوانهای ناامن
ناامید و خام رو جذب کنه
این پسر وینیارد، خب، مشکلات زیادی با خودش داره
همونطور که توی این نواری که با لطف انبیسی به دستمون رسیده، خواهید دید
گزارشگر: آتشنشان شهرستان لسآنجلس، دنیس وینیارد
در حین خاموش کردن آتشی در یک پاتوق مشکوک مواد مخدر در کامپتون، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد
الان در خونهی خانواده وینیارد هستیم
و درک، پسر بزرگ ستوان وینیارد، موافقت کرده که با ما صحبت کنه
درک، اگه میشه لطفاً برای یک لحظه بیایید اینجا پایین
ببین، میدونم سخته ولی، امم، الان چه حسی دارید؟
فکر میکنی چه حسی دارم؟
به نظرم عادیه. عادی، از چه نظر؟
این کشور داره پناهگاه مجرمها میشه، پس چی انتظار داری؟
آدمای درستکار و سختکوش آمریکایی مثل پدر من
توسط انگلهای اجتماعی کشته میشن
انگلها؟
سیاهها، قهوهایها، زردها، هر کوفتی که هستن
گزارشگر: نمیفهمم
میگید قتل پدرتون مربوط به نژاد بوده؟
آره، مربوط به نژاده
هر مشکلی توی این کشور به نژاد مربوطه، نه فقط جرم و جنایت
مهاجرت، ایدز، رفاه اجتماعی. اینا مشکلات جامعه سیاهپوستانه
جامعه لاتینتبارها، جامعه آسیاییها. مشکلات سفیدپوستا نیست
مگه این مسائل بیشتر به فقر مربوط نمیشن؟
نه. اونا زایدهی محیطشون هم نیستن. این مزخرفاته
اقلیتها پشیزی برای این کشور ارزش قائل نیستن
میان اینجا تا ازش سوءاستفاده کنن، نه اینکه بپذیرنش
میلیونها سفیدپوست اروپایی-آمریکایی اومدن اینجا و شکوفا شدن
در عرض یک نسل. لعنتی، مشکل این آدما چیه؟
باید برن اینور و اونور به آتشنشونا شلیک کنن؟
این چه ربطی به پدر شما داره؟ پدر من حین انجام وظیفه به قتل رسید
داشت آتیش رو تو یه محلهی کاکاسیاهها خاموش میکرد
نباید بهش هیچ اهمیتی میداد
توسط یه عوضی موادفروش که احتمالاً حقوق بیکاری میگیره، هدف گلوله قرار گرفت
کافیه. متاسفم
درک وینیارد امروز صبح از زندان چینو آزاد شد
بعد از گذروندن سه سال و خردهای
فکر میکنم این چیزیه که باید حواسمون بهش باشه
اگه اتفاقی براش بیفته
اوضاع کنار ساحل خیلی بد میشه
فقط آروم بگیر
دنی: ساحل ونیز همیشه این شکلی نبود
قبلاً محلهی خوبی بود
پیادهروی کنار ساحل همیشه آشغالدونی بود
اما وقتی پدرم ما رو به اینجا آورد
ونیز جای قشنگ و آرومی برای بزرگ شدن بود
اما در طول سالها، اوضاعش خیلی خراب شد
گنگها مثل طاعون شدن
از اینگلوود و مرکز جنوبی به سمت غرب اومدن
و اساساً همه جا رو تصرف کردن
خطا که نگرفتن. چه مرگته؟
جروم: همهتون گه بخورید
وقت این همه چرت و پرت رو ندارم
همهتون گه بخورید
مرد: خوبی؟ جروم: خوبم
هی، این همون آدمیه که در موردش میگفتی؟
آره، خود همون حرومزادهست
آره رفیق، خودشه
حرومزاده ترسو
دنی: واسه همین بود که درک گروه "دی. او. سی" رو تشکیل داد
اون میگفت بچههای سفیدپوست نباید توی محله خودشون از ترس راه برن
برای مدتی، واقعاً کاری کرد که انگار دوباره اینجا مال خودمون شد
توپ رو بنداز. توپو بنداز. یالا ست. بلاک کن
یالا کرتیس. اینجوری شوت نکن. پاس بده
اونو پاس بده. دفاع کن
No comments yet. Be the first to leave one.