ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
تو می دونستی مگه نه؟
.که لی جونگ گو بابای واقعیشه
...مطمئنم که اینم می دونی
.اما لی جونگ گو یه شیطانه...
توی کالج روزی که جه وان رفت .دیدن حامیش، کل شبشُ مریض بود
.هر وقت نمره هاش کم می شد به شدت کتک می خورد
...ازش خواستم دیگه ازش کمک نگیره تا دیگه کتک نخوره
.اما اون فقط می گفت که دیگه درد نمی گیره...
.اون از وقتی خیلی بچه بود همینطوری رام می شد
.اون دیگه حتی وقتی کتک می خورد احساس خفت و خواری نمی کرد
.جوری رفتار میکرد انگار عادیه
...جه وان بعد از دیدن تو
.این خفت وخواریُ حس کرد
.برای اولین بار جلوی لی جونگ گو ایستاد
...واسه همین دیگه نگرانش نبودم
...اما حالا می فهمم باباشه...
.لی جونگ گو هیچوقت نمی ذاره جه وان بره
اون باید ازش فرار کنه و فقط تو .می تونی راضیش کنی این کارُ بکنه
.آه مونه
.می دونم هدفت اینه که هتلُ پس بگیری
.در اون مورد من کمکت می کنم
...لطفا
.بذار جه وان بره...
.داری جلوی بقیه با رییس بی احترامی می کنی
.کارمندها دارن می بینن
.هر دوتون تمومش کنید
.جه وان
چرا اینقدر با رییس بی ادبی؟
.متاسفم
...پسرم
.هنوز بالغ نشده...
پسرت؟
.بیایید خصوصی صحبت کنیم آقای لی جونگ گو
.چه صحبتی
.هی آقای لی جونگ گو
دیوونه شدی؟
...به نظر می رسه نمی دونستید
…چا جه وان…
.پسر خونی منه...
.به دلایل شخصی نمی تونستم زودتر بروز بدم
.به نظر می رسه رییس حرفمُ باور ندارن
چرا خودت بهشون نمیگی؟
حقیقت داره؟
...الان این مهم نیست
.رییس
چرا نمی تونی باباتُ بابا صدا کنی جه وان؟
.همین حالا بهشون بگو
.تمومش کنید
.خواهش می کنم
چرا دارم توی لابی هتل یه مجرمُ می بینم؟
.بندازیدش بیرون
چطور جرات می کنید با بابای مدیر ارشد بی ادبانه رفتار کنید؟
.خودم می رم بیرون
.از سر راهم برید کنار
.لی جونگ گو هیچ وقت نمی ذاره جه وان بره
اون باید فرار کنه و فقط تو می تونی راضیش کنی این کارُ بکنه
.اوه اونجاست
.از سر راهم بروکنار
.باید با پسرم حرف بزنم
...نه برگرد
.و دیگه هیچ وقت جلوی چا جه وان ظاهر نشو...
...حتی به عنوان یه خدمتکار و توی این یونیفرم
هنوزم جه وان منُ دوست داری؟...
اگه اینقدر ازش خوشت میاد باید بیشتر .سعی می کردی منُ تحت تاثیر بذاری
...با این اخلاق بدت
.هیچ وقت عروس خوبی برام نمی شی...
.حالا حتی هیچ پولی هم نداری...
...به عنوان پدرش نمی خوام تو با پسرم باشی
.پس تو کسی هستی که باید ازش دور بمونی...
،بعد از اینکه تو رو از زندگی چا جه وان و سیل پاک کردم
...اونوقت بهش فکر می کنم
.می دونی اخیرا توی تمیزکاری خیلی خوب شدم
.ببین
.بذار بره پیش خانم چه کیونگ
فکرنمی کنی جه وان استحقاق اینُ داره که از این به بعد راحت زندگی کنه؟
.بذار راحت و شاد باشه
.عشق اینه
.حتی کلمه ی عشق هم از زبون تو چندش آور می شه
.چه توانایی فوق العاده ای
.گمشو
.دیگه هیچ وقت جلوی چا جه وان ظاهر نشو
.فهمیدم
.این همه ی کاریه که الان می تونی بکنی
...اگه دوباره تو رو با پسرم ببینم
.تو دردسر می افتی...
.آقای مدیر ارشد
.امروز واقعا روز بدشانسیته
.حالا حتی خیس هم شدی
.تمیزش کردم واسه همین دیگه خوب به نظرمی رسی
...اگه می شد همه ی اینها رو پاک کنم خوب می شد
.تا منم بتونم تمیز بشم...
...نمی دونم چی کار کنم
.یا از الان به بعد چطوری به کارمندها نگاه کنم...
مشکل چیه؟
...بابایی که مرتکب جرم شده
.و پسری که اونُ فرستاد زندان...
حالا کارمندها باز هم به من به عنوان مافوقشون احترام می ذارن؟
.البته که همینطوره
.تو هیولا چا جه وانی
چی کار می کنید مدیر ارشد؟
.اگه استراحتتون تموم شد باید برگردید سر کار
.کارمندهاتون منتظرن
.من اول بر می گردم
.اون واقعا شوکه ام کرد
.و قلبمُ شکست...
.اون با همه ی سیل این کارُ کرد
مثل یه حمله ی خمپاره ای میمونه .که تو بدن به چپ و راست پخش می شه
.الان منگم
درست نمی گم؟
.درسته
...اینکه مدیر ارشد پسر معاون لی جونگ گوئه
.برای منم شوکه کننده است...
چرا تا الان قایمش کرد؟
واقعا از عمد پنهانش کرد تا
همونطور که رییس گفت هتلُ بگیره؟
.نباید اینُ بگید
...ما همه چیزُ در مورد مدیر ارشد نمی دونیم اما
.می دونیم که چقدر این هتلُ دوست داره...
...سعی نکن چون خودت هم پنهان کردی بابات کیه
.طرف اونُ بگیری...
.این به وضوح با موقعیت تو فرق میکنه
...لو رفتن هویت بابات برای تو محبوبیت آورد
...اما مدیر ارشد بیچاره امون...
شما چرا اینجایید؟
.اینجا جای ماست
شما این موضوعُ می دونستید؟
.ما هم نمی دونستیم
.واسه ما هم یه شوک بود
چه اهمیتی داره؟
به نظرم مسخره است که کره ای ها .اینقدر به خانواده ی بقیه اهمیت می دن
.خیلی خودتونُ نگران این موضوع نکنید
...بابای مدیر ارشد هر کسی هم که باشه
.این مساله ی شخصیشه...
به علاوه کارفرمای ما لی جونگ گو نیست
.مدیر ارشد چا جه وانه
...اما
.معاون لی جونگ گو کارهای بدی واسه این هتل کرده
.این تقصیر اون آدم لی جونگ گوئه
.هیچ ربطی به مدیر ارشد نداره
.هی شریک
...به نظر می رسه ترسیدی
...که مامانتُ از دست بدی...
.اگه پسر واقعیش ظاهر بشه...
...نچ نچ نچ
.تو هم فرقی با من نداری
.تو این حقیقت که جه وان، هیون ووئه رو پنهان کردی
به خاطر ارثیه ی فوق العاده ی مادرت بود، درسته؟
فکر کنم بخواد هرچی داره رو به پسر واقعیش بده
.چون خیلی وقته دلش براش تنگ شده...
.اونوقت دیگه اهمیتی به پسر خونده اش نمی ده
.بیچاره
.اگه بفهمه چیُ ازش پنهان می کردی نمی بخشتت
.بیا
.نگران نباش
...اگه ازم بخوای دهنمُ ببندم
...هیچی بهش نمی گم...
.هیچ وقت...
.بهم اعتماد کن شریک
.هی
داری تو روز روشن چی کار می کنی؟
می دونی چیه؟
...من چا جه وان نیستم، به صبوریه اون نیستم
.پس بهتره مراقب باشی...
.تو واقعا ترسناکی
.نمی تونه اون باشه
.من حتی تائیدیه ی مرگشُ چک کردم
.مدیر ارشد
چرا پنهان کردی که لی جونگ گو باباته؟
...همونطور که می دونید
.بابای با افتخاری نیست...
اینکه من پسر لی جونگ گوئم اینقدر متعجبتون کرده؟
کی به فرزندخوندگی گرفته شدی؟
...نه در واقع
می دونی مادر بیولوژیکیت کیه؟
.بله می دونم
...مطمئنی که
اون آدمی که می دونی مادرته؟...
فکر نمی کنم اینقدر بهم نزدیک باشیم .که بخوام مسائل خصوصیمُ بهتون بگم
اگه اینقدر کنجکاوید چرا خودتون سعی نمی کنید بفهمید؟
.مادر
.بله
باهاش چیکار کردی؟
ایشون بهم نگاه کردن و با کنجکاوی سوال پیچم کردن
.واسه همین بهشون جواب دادم...
.شنیدم یه جلسه هیئت مدیره گذاشتید
.اونجا می بینمتون
.رومان
بله مادر؟
.ولش کن
.لطفا بگید
...هیون وو
تو واقعا دیدی هیون وو بمیره؟
...الان
به چی دارید فکر می کنید مادر؟...
...ممکنه درست یادت نیاد
.چون اون موقع خیلی بچه بودی...
...احیانا- .من دیدم-
.اون درست جلوی من...تیر خورد
.من حتی به خاکسپاریشم رفتم
.آره
No comments yet. Be the first to leave one.