ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
سی نما تقدیم میکند
«تـرجمـه از سینا اِن وی» sina_n_v
خیلی خُب،این یه مونولوگ از فیلم "اینک آخرالزمان"هست.
- واقعا؟ - آره.
کولونل کرتز،برَندو،کاپولا.
کاپلا.
باشه،صحنه در اختیار توئه.
من چیزای وحشتناکی دیدم.
چیزای وحشتناکی دیدی.
ولی تو حق نداری بهم بگی قاتل.
تو حق داری منو بُکُشی.
حق داری اینکارو بکنی.
ولی تو حق نداری منو قضاوت کنی.
کلمات هرگز نمیتونن چیزهای اجتناب ناپذیر رو
برای افرادی که نمیدونن وحشت یعنی چی،شرح بدن.
وحشت.
وحشت یه چهره داره.
و تو باید با وحشت دوست بشی.
وحشت و ترس اخلاقی دو دوست هستند.
اگه دوست نباشن،اونا دشمنایی هستن که باید ازشون ترسید.
و اونا دشمنان حقیقی هستن.
باشه،بیا همینجا متوقفش کنیم.
ولی من درست تو قسمتی بودم که دستای بچه ها قطع میشه.
من اهمیتی نمیدم.
دارشانی ...
چرا این مونولوگ رو انتخاب کردی؟
فکر کردم ممکنه باحال باشه.
تظاهر به جنسیت مخالف.
مزخرفه،این چیزیه که هست،میدونی؟
عزیزم تو الان چه مدت ... حدود یه سال میشه که تو کلاس منی؟
کی قراره این باحال بودن،بی علاقگی و طعنه آمیز بودن رو کنار بذاری
و یکم بازیگریِ واقعی امتحان بکنی؟
فکر کردم این کاریه که میکردم.
اوه،نه.نه.
تو هیچوقت اینجا تو کارت صادق نبودی.
این خیلی ناعادلانه نیست.
تو کجا با وحشت جنگ ویتنام مواجه شدی؟
تنها کاری که کردی ... یه نسخه ی پُراَدا و اصول از یه سخنرانی بزرگ بود.
و فقط محض اطلاع
پُراَدا و اصول بودن فقط مسخره کردن چیزایی هست که استعداد انجامشونو نداری.
خُب،شاید تو متوجه نمیشی.
اوه،میفهمم.
باور کن درک میکنم.
هر دفعه که پا رو صحنه ی من گذاشتی،
این نگرش مسخره و طعنه آمیز نسبت به نمایشنامه ها،
تمرینات،تماشاچیها و کل ایده بازیگریِ هنری،سر صحنه آوردی.
و میدونی چرا؟
چون تو میترسی.
تو میترسی بهمون نشون بدی واقعا کی هستی.
چرا داری اینقدر باهام بدجنسی میکنی؟
زود باش،بگو ببینم مشکلت چیه؟
از کی تصمیم گرفتی اینقدر سرد و بی روح باشی؟
خفه شو!
چه کسی احساساتت رو اینقدر جریحه دار کرده و باعث شده اینقدر دختر کوچولوی ترسویی بشی؟
لعنت بهت سندی!بازنده ی عوضی!
باشه،هنوز وقت یکم وقت داریم. کی میخواد نفر بعدی باشه؟
هیشکی؟
جود؟
اوه،امکان نداره.
میخوای بدونی؟ واقعا میخوای بدونی؟
آره،واقعا میخوام بدونم.
باشه.
از وقتی 12 سال داشتم نمیتونستم مرد ها رو از خودم دور کنم.
برادر خوندم،عموم،و حتی پسر عموم،استفنی.
به من نگو.
به اونا بگو،به اونا بگو.
پسر عموی چاقِ بو گندوی من،استفنی ...
همه میخواستن دارشانی رو لمس کنن.
همه میخواستن دارشانی رو بُکُنن.
من دوتا چاره داشتم.
خودمو میکُشتم ...
یا فقط ...
جلوی همه ی این اتفاقات رو میگرفتم.
در هر دو حالت.
دیگه نباید حسش میکردم.
باید خودمو بی حس میکردم.
خوشحالی؟
- این چیزی بود که میخواستی بشنوی. - نه.
ولی ممنون که بهم میگی.
حالا ...
خوب گوش کن ...
من خیلی متاسفم بخاطر اتفاقاتی که باید پشت سر میذاشتی.
بخاطر بدرفتاری هایی که باهات شد.
ولی اگه به حد کافی شجاع هستی، و فکر میکنم که هستی.
اونوقت میتونی بذاری این احساسات تو کارِت ظاهر بشن.
دارشانی،بهم نگاه کن.ببین.
وقتشه که انتخاب جدیدی بکنی.
و من یدونه پیشنهاد میدم.
این باعث میشه کاملا سرزنده باشی، که یعنی ...
ناراحت،
عصبانی،
وحشت زده
و سرحال باشی،همشون.
بعدش خواهیم دید به چه نوع بازیگری میتونی تبدیل بشی.
و من مطمئنم.
قراره بازیگر بزرگی بشی.
اگه کسی پرسید، بگو پدرت معلم بازیگری فوقالعاده ایه.
چی شد؟کسی رو به گریه انداختی؟
آره،یه پیشرفت بزرگ با اون بچه،دارشانی،داشتم.
خسته نباشی!
اون شخصیت مزخرفش رو یادته؟ یه مکانیسم دفاعی بود.
قدم بعدی،واسه تبدیل کردنش به یه بازیگر موفق
اون میتونه شخصیتی داشته باشه که زندگی تمام افراد دور و برش رو نابود میکنه.
سندی کومینسکی، از سال 1981 تو کار ساخت هیولاست.
این کاریه که من میکنم.
هی،شام دیروز خیلی عالی بود،دوباره ممنون.
خواهش میکنم.
بذار باهات رو راست باشم، فکر نمیکردم قراره از مارتین خوشم بیاد،
راستش انتظار اینو داشتم که ازش بَدَم بیاد.
ولی،لعنت بهش،نظرمو به خودش جلب کرد.
من خوشحالم.
آره،من فکر کنم ارتباط خوبی برقرار کردی.
همه چی رو به راهه؟
کاملا.
میندی ...
باشه،آره،یه چیزی هست.
خُب،بهم بگو.
چه نوع ماریجوانای لعنتی ای باهاش کشیدی؟
همون ساتیوای همیشگی خودم.چطور مگه؟
اون ساعت ها داشت هذیون میگفت.
میترسیدم حمله ی قلبی کنه.
واقعا؟وقتی رفتم حالش خوب بود.
یکم زیاد حرف میزد،ولی حالش خوب بود.
هر وقت فرصت کردی،میریم به فروشگاه اِروان سر میزنیم.
جایی که من مکمل های پروستات خودمو میگیرم.
کلی چیز داره که میتونی از بینشون انتخاب کنی.
بعضی هاشون بی ارزش هستن، ولی بعضی هاشون جادویی هستن.
عالیه،حتما تو برنامهم میذارم.
آره،اونا همچنین اسموتی های میوه و سبزی فوقالعاده ای دارن.
تهیه شده از منابع محلی طبیعی و بدون آفت کُش.
- به نظر خوشمزه میاد. - من نِیکاغذی دوست ندارم.
با نِی کاغذی نمیتونی خوب بِمَکی.
ولی بهت میگم،خود اسموتی دوست داشتنیه.
- شب بخیر. - باشه،بهم زنگ بزن.
خُب،اونطوری نموند.
اون کاملا قاطی کرد.
اگه اون خمیر بازی رو برنگردونیم به قاب تخم مرغیش،
خُب،بعدش خُشک میشه و دیگه قابل بازی نیست،مگه نه؟
بیخیال بازی کردن با کُمیک یکشنبه شو، این اتفاق قرار نیست بیفته.
باید بذاریش تو قاب تخم مُرغیش ... خدا لعنتت کنه.
شوخی میکنی!
چرا باید در موردش شوخی بکنم؟
کُمیک یکشنبه دیگه چه مزخرفیه؟
خیلی وقت پیش،اسم قسمت کُمیکِ روزنامه ی یکشنبه بود.
میتونستی خمیر بازی رو روش فشار بدی تا عکس های روزنامه رو خمیر بازی بیفته.
شعبده ی خیلی باحالی بود.
لعنت به حقه ی باحالت.
مجبور بودم آلپرازولام بریزم تو چای بانونهش (داروی رفع استرس)
تا اینکه آرومش کنم.
یا مسیح،میندی،نمیدونم بهت چی بگم.
فقط یه ماریجوانای معمولی بود.
بعد از اون حالت خوب بود؟
آره.
تو راه خونه،رفتم فست فود و یه دوبل برگر خریدم.
که بهم یکم انرژی داد،ولی همه چی رو به راه و عالی بود.
خُب،دلیلش هرچی که بوده باشه شب خیلی افتضاحی بود.
تو انتخاب کردی با یه مرد مُسن تر باشی میندی.
باید انتظار آسیب های فیزیکی و احساسی رو داشته باشی.
حقیقت جواب داد.
درود بر حقیقت!
اینم مثالی بر حرفم.
وقتی فشار ها از روم برداشته شد، همدیگرو بوسیدیم،بغل کردیم،خوابیدیم.
و بعدش کله ی سحر ...
میندی،گوشاتو بگیر.
- چی؟ - گوشات،بپوشون.
و کله ی سحر،من ...
کیرم بدجور راست شده بود.
هنوز میتونم بشنوم.
باید بهت بگم،خیلی خوبه که دوباره خوشحال میبینمت.
خُب،ممنون. راستش اونقدر زمان زیادی گذشته بود که ...
این احساس رو نشناختم.
من ... من فکر کردم ممکنه ...
من فکر میکردم قراره خیلی طول بکشه به این مرحله برسیم.
خُب،کی قراره دوباره ببینیش؟
فردا قراره بیاد اینجا.
- اوه،تو خونه ی تو میمونه؟ - آره،دقیقا.
میتونم یه نصیحتی بهت بکنم؟
مگه میشه جلوتو بگیرم؟
خوش برگشتی آقا.
خُب،ممنون الکس. خوب به نظر میرسی.
نظر لطفته که دروغ میگی.
اَبسولوت مارتینی میخوای؟
صد در صد.
واسه دوستم هم همون نوشیدنی همیشگی خودشو بیار.
جک دنیِلز و دکتر پِپِر؟
دکتر پِپِرِ رژیمی الِکس،ممنون.
نصیحتت؟
واسه کمک به مَدلین تا اینکه تو خونت راحت باشه،
یکم سعی کن چندتا از عکس های مَدلین رو بذاری کنار.
نه،نمیتونم اینکارو بکنم،امکان نداره.
ولی وقتی تو خونه ی اون بودی،
همه جا پُر از عکسهای شوهر فوت شدهش بود؟
من دوتاشونو دیدم.
تو یکیشون پشت اسب سوار شده بود و اون یکی هم تو کشتی کروز بود.
خوشحالم که یکم اکتشاف کردی.
اوه،یه گلدون هم پیدا کردم که احتمالا خاکستر شوهرش توش بود.
این مسئله آزارت نداد؟
به هیچ وجه،اگه اثری هم داشت،نیروبخش بود.
اگه واقعا میخوای احساس سرزندگی داشته باشی خاکستر اون یکی مرد رو بگیر دستت.
اوه،نگاش کن.
No comments yet. Be the first to leave one.