ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
این چه کوفتیه؟
جیمی؟
چی شده؟ به چیزی زدم؟
این دیگه چه کوفتیه؟
شاید پنچر کردی؟
نه
چه مرگشه؟ بهتره بزنی کنار یه نگاهی بندازی
هنوز زندهست. مرتیکهی آشغال
بمیر مادرقهوه
بهم نگاه کن
تا اونجایی که یادمه، همیشه میخواستم یه گانگستر بشم
واسه من
گانگستر بودن بهتر از رئیسجمهور آمریکا بودن بود
حتی قبل از اینکه برای کارِ بعد از مدرسه برم ایستگاه تاکسی
میدونستم که میخوام قاطی اونا بشم
اونجا بود که فهمیدم به اونجا تعلق دارم. واسه من، یعنی آدمِ حسابی بودن
تو محلهای که پر از آدمهای پیزوری بود
اونا مثل هیچکس دیگهای نبودن. هر کاری دلشون میخواست میکردن
جلوی شیرهای آتشنشانی پارک میکردن و هیچوقت هم جریمه نمیشدن
وقتی تمام شب رو ورقبازی میکردن
هیچکس به پلیس زنگ نمیزد
تونی استکس. چطوری؟
تادی سیسرو
یعنی این همون "بچه کانارسیه"؟
تادی
تادی ایستگاه تاکسی و پیتزا فروشی بلا ویستا رو میچرخوند
و همینطور جاهای دیگه رو برای برادرش پل، که رئیس اون محله بود
پالی شاید آروم راه میرفت
اما فقط به خاطر این بود که پالی مجبور نبود به خاطر کسی تکون بخوره
تقصیر توئه. تو شروع کردی
من شروع کردم؟ تقصیر خودته
اولش پدر و مادرم کیف میکردن که کار پیدا کردم
اونم درست روبروی خونه
پدرم که ایرلندی بود، از ۱۱ سالگی فرستاده شده بود سر کار
خوشش میاومد که خودم واسه خودم کار پیدا کردم
همیشه میگفت بچههای آمریکایی لوس و تنبل بار اومدن
هنری! موقع رد شدن مواظب باش
شیر هم بخر بیار
مادرم هم وقتی فهمید سیسروها
اهل همون منطقه از سیسیل هستن که خودش بود، خیلی خوشحال شد. واسه مادرم
این مثل اجابت تمام دعاهاش بود
من خوششانسترین بچه دنیا بودم
هر جایی میتونستم برم، هر کاری میتونستم بکنم
همه رو میشناختم و همه هم منو میشناختن
گندهلاتها نگه میداشتن و تادی میذاشت کادیلاکهاشون رو پارک کنم
منو ببین، یه بچه وجبی که حتی چشمش به بالای فرمون هم نمیرسید
و داشتم کادیلاک پارک میکردم
اما طولی نکشید
که نظر پدر و مادرم در مورد کارم تو ایستگاه تاکسی عوض شد
از نظر اونا، قرار بود یه کار نیمهوقت باشه. اما برای من
قطعاً یه کار تماموقت بود
این تنها کاری بود که میخواستم انجام بدم
آدمهایی مثل پدرم هیچوقت نمیتونستن بفهمن، اما من جزئی از یه چیزی شده بودم
به اونجا تعلق داشتم. باهام مثل یه آدمبزرگ رفتار میشد
۵۱۹ بهش بگو
هر روز داشتم یاد میگرفتم چطوری پول به جیب بزنم
یه دلار از اینجا، یه دلار از اونجا. انگار داشتم تو رویا زندگی میکردم
مدرسه خوش گذشت؟
پدرم همیشه شاکی بود
شاکی از اینکه درآمدش اونقدر بخور و نمیر بود که برادرم مایکل
مجبور بود روی ویلچر بشینه
کفری بود از اینکه ما هفت نفر داشتیم تو همچین خونه فسقلیای زندگی میکردیم
در مورد این بهم توضیح بده
این یه نامه از مدرسهست
نوشته ماههاست که اونجا نرفتی
چندین ماه
تو یه لاابالی هستی
میخوای بزرگ شدی یه لاابالی بشی؟
بعد از یه مدت، بیشتر به خاطر این شاکی بود
که همش پلوی ایستگاه تاکسی پلاس بودم
میدونست اونجا چه خبره
هر از گاهی باید یه کتک مفصل میخوردم. اما دیگه اون موقع برام مهم نبود
به نظر من
هر کسی بالاخره یه وقتی کتک میخوره
دیگه نمیتونم چیزی رو به مقصد برسونم
چی؟ اینجوری که به همهچیز گند میزنی
بابام گفته اگه بفهمه منو میکشه. نگاه کن
بیا با من
خودشه اونجا؟ نه
اون چی؟ نه
خودِ نامردشه... بگیرش
ببخشید
عوضی. بیا اینجا مرتیکهی آشغال
این بچه رو میشناسی؟ آره
میدونی کجا زندگی میکنه؟ آره
نامههاشو تو میبری دمِ خونشون؟ آره
از این به بعد، هر نامهای که از مدرسه واسه خونشون بیاد، مستقیم میاری اینجا
حالیت شد؟
اگه یه نامه دیگه از مدرسه برسه دمِ خونهی این بچه
با کله میفرستمت تو اجاق
تموم شد. دیگه خبری از نامه ناظم و مدرسه نبود
در واقع، دیگه کلاً هیچ نامهای از هیچکسی نمیاومد
بعد از چند هفته، مادرم رفت اداره پست تا شکایت کنه
آخه چطور میتونستم بعد از اون برم مدرسه
و سرِ صف سرود بخونم و به اراجیفِ مدنی گوش بدم؟
پالی از تلفن متنفر بود. حتی تو خونهاش هم تلفن نداشت
میکی زنگ زد. میخوای زنگ بزنم بهش؟
خیلی خب، زنگ بزن
همهی پیغامها رو واسطهها بهش میرسوندن. بعداً باید خودش با بقیه تماس میگرفت
یه سکه داری؟ بگیرش پشت خط
یه سریها بودن که کارشون کل روز فقط جواب دادن به تلفنهای پالی بود
واسه کسی که کل روز در حال جنبوجوش بود
پالی کلاً با شش نفر هم کلام نمیشد. سرِ مشکلاتِ اتحادیه
یا دعوا سرِ بختآزمایی
فقط کلهگندهها میتونستن در مورد مشکل با پالی حرف بزنن
همهچیز رودررو بود. پالی از جلسهی گروهی متنفر بود
نمیخواست کسی بشنوه چی میگه
یا کسی گوش بده که بقیه دارن بهش چی میگن
صدها نفر بهش وابسته بودن و از درآمدِ تکتکشون سهم میگرفت
این یه جور خراج بود، مثل قدیما تو وطنِ خودشون، فقط داشتن تو آمریکا انجامش میدادن
تنها چیزی که از پالی میگرفتن، امنیت در برابر کسایی بود که میخواستن ازشون تیغ بزنن
کل ماجرا همینه. چیزی که افبیآی هیچوقت نتونست بفهمه
کاری که پالی و سازمان انجام میدن
حمایت از آدمهایی هست که نمیتونن برن پیش پلیس. همین و بس
اونا مثل اداره پلیسِ گانگسترها هستن
نگاه مردم به من عوض شده بود و میدونستن پشتام به کی گرمه
دیگه لازم نبود یکشنبه صبحها برای نونِ گرم توی صفِ نونوایی وایستم
صاحبکار میدونست من با کیام، و مهم نبود چند نفر توی صف منتظر بودن
اول کارِ منو راه میانداخت
همسایهها دیگه توی پارکینگِ ما پارک نمیکردن، با اینکه اصلاً ماشین نداشتیم
تو ۱۳ سالگی
بیشتر از خیلی از آدمبزرگهای محله پول درمیآوردم
همهچیز داشتم
یه روز
یه روز، چند تا از بچههای محله خریدهای مادرم رو تا خودِ خونه براش آوردن
میدونی چرا؟
از سرِ احترام بود
نظرت چیه؟
کفشهام عالی نیستن؟
شبیه گانگسترها شدی
تیر خوردم. کمک
هنری، در رو ببند
اون اولین باری بود که میدیدم کسی تیر میخوره
نمیشه این بساط رو اینجا داشته باشیم. یا عیسی مسیح
نمیذارم تو این خرابشده همچین اتفاقی بیفته
یادمه دلم برای اون یارو سوخت، اما در عین حال
حس میکردم شاید حق با تادی باشه
میدونستم پالی نمیخواد کسی توی این ساختمون بمیره
تو واقعاً احمقی. هشت تا پیشبندِ لعنتی رو واسه این یارو هدر دادی
چته آخه؟ باید این بچه رو یه جوری بار بیارم که پوستکلفت بشه
دوران باشکوهی بود
و همهجا پر از گانگستر بود
قبل از قضیهی آپالاچی بود و قبل از اینکه جُویِ دیوونه
تصمیم بگیره جلوی رئیس دربیاد و جنگ راه بندازه
همون موقعی بود که با دنیا آشنا شدم
و همون موقعی بود که برای اولین بار جیمی کانوی رو دیدم
اون موقع بیشتر از ۲۸ یا ۲۹ سالش نبود، اما واسه خودش اسطورهای بود
وقتی وارد میشد، همهی کسایی که اونجا کار میکردن براش سر و دست میشکستن
فقط واسه باز کردن در، به دربون ۱۰۰ دلار انعام میداد
به دیلرها و کسایی که بازی رو میگردوندن صدتا صدتا پول میداد
به بارمن ۱۰۰ دلار میداد فقط برای اینکه یخها رو سرد نگه داره
ایرلندی اومده تا پولِ شما ایتالیاییهایِ زپرتی رو ببره
چیزی میخوری؟ یه سون-اند-سون واسم بیار
میخوام با این بچه، هنری، آشنات کنم
چطوری؟
ممنون
بفرست بیاد
جیمی یکی از ترسناکترین آدمهای شهر بود
اولین بار تو ۱۱ سالگی افتاد زندان و از ۱۶ سالگی برای رئیسهای مافیا آدم میکشت
آدمکشی هیچوقت جیمی رو اذیت نمیکرد. واسهش بیزنس بود
اما چیزی که جیمی واقعاً عاشقش بود... چیزی که واقعاً دیوانهوار دوست داشت، دزدی بود
واقعاً ازش لذت میبرد
جیمی از اون آدمهایی بود که توی فیلما طرفدار شخصیتهای منفی بود
کیف پولت رو بده به من
شاید تو ندونی ما کی هستیم، ولی ما خوب میدونیم تو کی هستی
اون یکی از بزرگترین راهزنهای شهر بود
محمولههای مشروب، سیگار، تیغ اصلاح، میگو و لابستر رو میزد
میگو و لابستر از همه بهتر بودن
فوری فروش میرفتن
تقریباً همشون پیشکشی بودن. بدون هیچ دردسری تسلیم میشدن
بهش میگفتن جیمیِ باکلاس
به این خانوم کمک کن
رانندهها عاشقش بودن. همیشه آمارِ
بارخورهایِ خوب رو بهش میدادن. البته، سهمِ همه هم محفوظ بود
ممنون، بقیهاش رو بعداً میام میبرم
هنری، بیا اینجا
با تامی سلامعلیک کن
قراره با هم کار کنید، باشه؟ کمکش کن. برو دیگه
جیمی، چیزِ دندونگیری داری؟
وقتی پلیس یه لشکر رو مأمور کرد تا جلوی جیمی رو بگیرن، اون چیکار کرد؟
اونا رو کرد شریکِ خودش
من که حرفی ندارم، ولی آخه کیه که گوش بده؟
چی میخوای؟ دو تا لاکی
بیا اینم مالِ تو، هنری. خیلی ممنون
تو چی میخوای؟ یه دونه پال مال
داری چیکار میکنی؟
طوری نیست. کی گفته؟ ننت؟
چند تا پال مال میخوای؟
این سیگارها رو از کجا آوردی؟ بندازش بیرون
طوری نیست. نه، خیلی هم طوریه
تو نمیفهمی. مغازه بستهست
هنری رو گرفتن. کجا؟
دمِ کارخونه
هنری هیل. دولت ایالتی نیویورک علیه هنری هیل
۷۰۴۱۶۲ شماره پرونده
بله قربان. خودمم
همونجا وایستا. حالا تکون نخور
وکیل، بفرمایید
تبریک میگم
اینم کادوی فارغالتحصیلیت
No comments yet. Be the first to leave one.