ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
مرمت آثار هنری باتلر. لوری هستم، چطور میتوانم کمکتان کنم؟
سالی از... بله. سلام. سلام.
بله. خیلی وقت بود که ندیده بودیم.
بله. چه اتفاقی افتاده؟
بسیار خب. چه نوع کارهایی؟
بله، الان نمیتوانم انجامش دهم...
اما بعد از ظهر میتوانم.
بله، یک میخانه نزدیک محل زندگی من هست.
آدرس را برایتان بفرستم؟
بسیار خب. مشکلی نیست.
- خیلی متأسفم. - مشکلی نیست.
- چطور میتوانم کمکتان کنم؟ - بله.
میتوانم یک نودل "فانوس قرمز" لطفاً سفارش دهم؟
بله. نودل فانوس قرمز.
ببین، اینها هشت تابلوی ناتمام هستند.
- باید نه تا میبودند. - برو به جهنم بارنابی.
باید نه تا میبودند.
از او بپرس چرا نه تا نیستند.
جدی میگویم بارنی، لعنت به تو.
خودش سعی کرد یکی را انجام دهد.
- هر چه باشد. - یکی را دزدید. صبر کن.
در واقع دلیل اینکه اجازه نمیدهیم نزدیک شود همین است.
- عکس گرفت. - بارنابی.
هر چه باشد، اینجا هستند. ارزش آنها ۳ میلیون پوند تعیین شده است.
اصلاً هیچ ارزشی نداشتند.
تا الان.
ببین، مجموعهای از تابلوهای تقریباً ناتمام بود...
که عکسهای پولاروید رویشان چسبانده شده بود. چیزی نبودند.
و از میان آن "هیچها"، ما هشت تا داریم...
از بهترین دورههای پدرم که آنها را رها کرد.
و این سومین سری از کارهای کریستوفر است؟
مهم این است که او دیگر مدت زیادی اینجا نمیماند...
و اگر برود...
و آنها وارد انبارش در طبقه سوم شوند...
جایی که هرگز باز نمیکند و نخواهد کرد...
و اتفاقی پیدا کنند که او تکمیل کرده...
یک سری کشفنشده قبلی...
همه قلمموهای اصلی. همه رنگهای اصلی.
روی بومهای اصلی، به قدری که اگر کسی بررسی کند...
آثار مولکولی DNA او را در بر خواهد داشت.
آنها همین الان هم میتوانند این کار را انجام دهند.
از آن آگاهم.
خب؟
گفتی این یک کار مرمت است.
- همینطور است. - این یک کار جعل است.
- چی؟ نه. نه، نه. تو رو خدا نه. - نه!
تمام کاری که سعی داریم تو انجام دهی فقط کامل کردنشان است.
از طریق جعل آنها.
از طریق جعل در آنها تا کامل شوند.
ببین، واقعاً لوری، آیا اهمیت دارد؟
از چه حرف میزنی؟ البته که اهمیت دارد.
بله، واقعاً اهمیت دارد؟ جدی؟
منظورم این است که پدرم همیشه دستیارانش را مجبور میکند تابلوهایش را کامل کنند.
بله، اما اینها را حتی شروع هم نکرده بود.
از کجا میدانی که برای آنها برنامهریزی نکرده بود...
در ذهنش، لوری؟
دو ماه پیش، قطعهای از سری اول...
از کارهای کریستوفر در یک حراجی روسی فروخته شد...
به بیش از ۳ میلیون. و قطعهای از سری دوم با ۳.۵ در چین.
سبک او، همانطور که مطمئنم کشف کردی...
منحصربهفرد است و تقلید از آن سخت است.
- با این حال تو میتوانی انجامش دهی. - در این مورد مطمئن نیستم.
سنترال سنت مارتینز. هفته اول، اولین تکلیف ما.
خلق مجموعهای از کارها به سبک هنرمندی...
که بیش از همه الهامبخش تو بوده است.
آن را دیدم لوری، با چشمان خودم.
آه، بله. خیلی وقت پیش بود.
و از آن زمان، خب، تو میدانی...
آنچه دربارهاش گفتم را دیدهای.
مگر یک بار هم را ندیدید؟
آیا درست یادم میآید که در دانشگاه بودیم؟
ما میدانیم چرا از او متنفری، نکته همینجاست.
به این به عنوان راهی برای انتقام فکر کن.
فقط حساب و کتاب کن لوری.
همه ارزش کار اصلی جولیان اسکلار را میدانند...
از آن دوره.
در دیگر.
سلام؟
شکننده و جاودان.
بیایید نورهای ملایم را انتخاب کنیم.
جوانه بامبو، نفوذ کرد...
به ناف آدریان و...
خدای من، نمیدانم، گلی شکفت، آنگاه تو خیره شدی...
با حیرت، و به همین دلیل میگویم...
سالگردتان مبارک.
۳۵ سال مدت بسیار طولانیای برای حفظ یک رابطه است...
چرا که همه ما از نظر تکاملی محکوم به مرگ تا آن زمان هستیم...
بنابراین درود...
بر علم مدرن که باعث میشود نسلها...
در عشق احساس شکست کنند، به جز شما دو نفر، ظاهراً...
آدریان و لیندا...
و به همین دلیل به هر دوی شما تبریک میگویم.
جولیان اسکلار، سخنانش را به پایان میبرد.
سلام؟
من برای قرار ساعت چهار اینجا هستم؟
طبقه بالاست.
آنتاناس. آیا این یک اسم است؟
و آیا واقعاً اهمیت دارد چون تلفظ نمیشود...
و گوش را آزار میدهد.
بنابراین تو را تونی صدا خواهم کرد.
و در روز تولدت تونی...
تصور کن برایت یک ببر میکشم...
که سوار آن به سبک سوارکاری نشستهای...
با پیراهن بدون آستین تاتنهام هاتسپر.
که در چهل و هشت سالگی برای پوشیدنش خیلی پیری.
و من جولیان اسکلار هستم.
و در اینجا سخنانم را به پایان میبرم.
چای، قهوه، آب؟
اوه، ممنونم.
آب در واقع عالی خواهد بود، بله.
بسیار خب، مهربان باش، یکی هم برای من بیاور. کنار در ورودی.
جرمی.
جرمی، تو دوباره اینجا هستی؟
آلیسا، جولیان اسکلار اینجاست.
مادرت میخواهد به تو بگویم که مدرسه هنر را رها نکنی.
جدی میگویم، این کار را بکن.
آن دلقکهای کامبرول تو را مسموم خواهند کرد...
با ایدههای کنسرو شدهشان...
تولید شده و بستهبندی شده در پلاستیک.
قدیمیترین در جلو تا اول آن را بخری.
غذایت را خودت بکار. غذای ارگانیک بخور!
اگرچه شنیدهام که همه آن هم مزخرف است.
میدانی در هفته چقدر پلاستیک میخوریم؟
به اندازه یک کارت اعتباری.
الان در آب است. اوضاع ناامیدکننده است.
تولدت مبارک، در مدرسه بمان، و غیره.
من جولیان اسکلار هستم و همینجا همانطور که همیشه بودم...
سخنانم را به پایان میبرم.
۱۴۹ پوند.
۲۴۹ اگر امضا کنم.
- اوه، آب؟ - بله.
ممنونم. هرگز بزرگ نشو.
اوه، متأسفم.
اوه، لوری باتلر.
هرگز بزرگ نشو لوری باتلر.
بله، میتوانی بنشینی؟
خیلی وقت است که با یک دستیار مصاحبه نکردهام.
خب، درباره خودت بگو.
با این حال، اگر نقاش هستی...
نمیخواهم بدانم.
و دست از گفتن این جمله بردار...
"من طرفدار بزرگی هستم، تو با من بودی در طول" هر مشکلی که...
در سفر زندگیات تجربه کردی.
دلشکستگی و غیره. چون هر دوی ما میدانیم...
که دروغ است، من ۳۰ سال است که جز آشغال چیزی تولید نکردهام.
۲۰ سال است که اصلاً هیچ.
"تو باعث شدی بخواهم هنرمند شوم." نه عزیزم.
کودکی نکبتبارت باعث شد بخواهی هنرمند شوی.
من فقط چیزی هستم که وقتی به سمت آزادی میدویدی به آن برخورد کردی.
لوری، درست است؟
اگر ادعا میکنی که از طرفداران آن برنامه واقعنمای نفرتانگیز هستی...
"هنر نبرد"، همین الان میتوانی بروی.
حتی سازندگان آن مزخرفات هم طرفدارش نبودند.
و میدانم که این پیدا کردن یک تعریف را سخت میکند...
که شبیه چاپلوسی نباشد.
و به همین دلیل با تو همدردی میکنم.
چون بد برداشت نکن، من چاپلوسی را دوست دارم.
فقط باید بتوانم باورش کنم.
بنابراین در حال حاضر، با "من یک زنم، و از تو متنفر نیستم جولیان" کنار میآیم.
آنها از من متنفرند، زنان، حتی بیشتر از مردان.
من دوجنسگرا بودم لوری...
وقتی گفتن آن هزینه زیادی داشت.
آیا کار با دستگاههای بخور را بلدی؟
ببخشید؟
خب، به من گفته شده که از استفاده از دستگاه بخور سود میبرم...
و نمودارها...
سایهای روی شبکیه میسوزانند...
فلشها در سوراخهای پیچ، به فلشها...
به هر شکلی که هستند.
آیا میخواهی در جمع کردن دستگاه بخورت کمک کنم؟
خب، اگرچه در پذیرش پیشنهاد بسیار مهربانانه تو تردید دارم...
با اکراه، ممنونم.
خب، ثابت کردیم که تو هنرمند نیستی...
و طرفدار نیستی، و شاید دوجنسگرا باشی یا نباشی.
اوه، یادآوری شد...
ویرایشهای اخیر در ویکیپدیا وجود دارد...
نقلقولهایی که از متن خارج شدهاند و یکی در متن...
اما وقتی مست بودم گفته شده، بنابراین نمیتوان مرا بابتش بازخواست کرد.
آه، اما آنچه گفتم درست بود...
بیش از ۷۵٪ ورودیهای مدارس هنر زنان هستند.
و سوال من فقط یک سوال بود...
چرا زنان ۷۵٪ موزهها را تشکیل نمیدهند لوری؟
گفتی اسمت لوری است؟
در مورد لوری...
درباره این شغل به تو چه گفتند؟
- آنها؟ - بله، نسل من.
بارنابی احمق، و سالی مستبد.
بله، گفتند که تو یک دستیار استخدام میکنی...
برای کمک به فهرستبندی برخی از وسایلت تا بتوان آنها را ارزیابی کرد...
توسط اداره درآمد و گمرک یا چیزی شبیه به آن.
و آنها تو را به شدت توصیه کردند...
که صادقانه بگویم دلیل کمی شک من است.
باید به یاد داشته باشم که چیزها را حمل نکنم.
اوه!
این طبق گفته متخصص ارتوپد من است...
مردی کوتاهقد به نام سیریل.
اطلاعات جالبی درباره سیریل...
بوی تربچه میدهد.
چرا؟
این موضوع به تابلوهای ناتمام کریستوفر ربطی ندارد، مگر نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.