ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
چهار اونسه. بدک نیست.
واسه اینها میتونم بهتون...
320 ریال بدم.
یه ماه پیش به آنتونیو گوزمان بابت هر اونسش 144 ریال دادی.
کل لسآنجلس اینو میدونن.
قیمت طلا همیشه تو نوسانه.
همهش هم رو به پایینه، مگه اینکه یه بابای ثروتمند بخواد بفروشدش.
همینه که هست.
ممکنه فقیر باشیم، ولی کودن نیستیم.
- اینجا چه خبره؟ - سعی داره ما رو تلکه کنه.
قیمتها همیشه خدا که یکی نمیمونن؛ این قانون عرضه و تقاضاست.
- دروغگو! - خفهشو!
شما طرف کی هستین؟
نه وایستا!
اگه بشنوم باز دارید غر میزنید،
همینجا میکشمتون.
بلند شو.
برید عقب.
برید رو زانوهاتون.
گفتم رو زانوهاتون!
خب بگین ببینم...
معاملهمون میشه یا نه؟
خواهش میکنم، سورینو.
- نه. - چی شده؟
تکون نخورید. تا بلایی سرتون نیاد.
بفرما.
و واسه تو...
زورو!
تصمیم خودته.
دیدیش، دیگو؟
اون زوروـه.
کی؟
کارمن دیاز دلا مادرید.
- با بردارش بیرون وایستاده. - باشه الان میام.
تادئو گفتش که موقع حمله زورو به مزرعهمون به بقیه هشدار دادی.
خب یه شب مثل همهی شبهای دیگه بودش.
فرانسیسکو تو لسآنجلس واسه شام منتظرم بودش.
داشتم بیرون میرفتم که دیدم زورو رد شد.
اون با سرعت داشت به سمت شمال میرفت، انگار که داره فرار میکنه.
به اینطرف که نگاه کردم آتیش رو دیدم.
پس منم رفتم لاپرلا تا کمک بیارم.
خوشبختانه کاپیتان موناستریو اونجا بودش.
اون موفق شد که...
...اون جنایتکار رو تعقیب کنه.
ببخشید که زودتر نرسیدم اینجا.
پدرت مثل پدر خودم بودش.
گمونم بومیها و زورو کینهای ازش دارن.
و حالا هم از من.
شنیدم که اونم بهت حمله کرده.
کور خوندن اگه فکر کردن با این چیزها تسلیم میشم.
من به کالیفرنیا برنگشتم تا بزارم
یه مشت وحشی چیزی که به حق مال خودم
و خانوادهم هستش رو از چنگم در بیارن.
این سرزمینها به لطف افرادی مثل ما رونق گرفتش.
نه به دست اسپانیاییها و یا اون وحشیها.
ما همیشه فرزندان حقیقی کالیفرنیا بودیم.
«فرزندان حقیقی کالیفرنیا».
فکر میکردم وقتی که به استقلال رسیدیم به اشرافیگری هم پایان دادیم.
یه وامخونه؟
میدونی چی توشه؟
باید بریم ببینیم دیگه.
بزن بریم.
وایستاید!
تفنگهاتون رو بندازید زمین!
خیلی یواش.
برشون دار.
هیچ نمیدونید دارید از که دزدی میکنید.
اون مواد منفجره مال رامیرز هستند.
نه بابا.
اگه جونتون رو دوست دارید،
بهتره همونجا ولشون کنین و از همون راهی که اومدید برگردید.
عه، آره؟
اینجوری دیگه رامیزر نمیفهمه کی اینها رو دزدیده.
حالا کی میخواد بیاد سراغمون؟
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
کانال زیرنویسهای فیلمکیو: @SubKio
:ترجمه و زیرنویس از Ali_Master
ما کمکدست لازم نداریم، برناردو. خودمون از پس کارها برمیاییم.
عه، پس من واسه جنابعالی شبیه یه مزرعهدار نیستم ها؟
باشه پس یه ایدهای دارم.
ما یکی رو واسه اینکار استخدام میکنیم و حقوقشم تو میدی، نظرت چیه؟
صبح بخیر.
- دیگو، چه سوپرایزی. - اومدید خرید؟
آره.
- مواد غذایی؟ - مهمات، برای شکار حیوانات موذی.
اون یه سری مهمات لازم داره، منم واسه یه لباسم اومدم پارچه بخرم.
خانمها.
احیاناً تو راه اینجا یه گروه غریبه ندیدید؟
نه هیچکس. چه اتفاقی افتاده رامیرز؟
چندتا حرومزاده دو نفر از افرادم رو کشتن.
و یه جعبه مواد منفجره که برای معدن بودش رو دزدیدن.
بهتره با فرماندار حرف بزنی.
همینکار رو هم میخوام بکنم، چون اگه پیداشون کنم
زنده زنده پوستشون رو میکنم و به خورد گرگهای صحرایی میدم.
با اجازهتون...
بریم!
- دیر شده، بهتر نیست دیگه بریم؟ - آره.
هی، حواست کجاست؟
صبح بخیر. آقا، لطفاً ازشون معذرت بخواه.
عذر میخوام، دوشیزه.
خودم میتونم هوای خودم رو داشته باشم.
اوضاع این شهر داره روز به روز بدتر میشه.
ممنون، دیگو.
خیلهخب، تو برو چندتا کارگر واسه مزرعه پیدا کن، تا منم یه سر به وامخونه بزنم.
خانمها، روز خوبی داشته باشید.
همچنین.
چرا اینقدر نسبت به دیگو جبهه میگیری؟
شاید هنوزم دوستش داری؟
گمونم تو و بابا از خداتون باشه، نه؟
به هرحال، اشتباه خیلی بزرگی میشه.
و خیلی حرکت بچگونهای میشه اگه صرفاً برای در آوردن حرص من و بابات
با یه کاپیتان یا یه سرباز ازدواج کنی.
مطمئناً خیلی بهتر از ازدواج با یه مزرعهداره که هیچوقت پیداش نیست
و نمیشه روش حساب باز کرد.
همچین ازدواجی واسه تو کارساز بودش؟
- صبح بخیر. - صبح بخیر.
صبح بخیر.
صبح بخیر.
- باهام بیایید، خانم ایوانووا. -البته.
ببخشید...
این رنگ زیبائه.
راستش به نظرم بهتره دیگو رو به شام دعوت کنیم.
چی؟ چرا؟
همین الان رفتارش مثل یه جنتلمن واقعی بودش.
محاله.
برو به وامخونه و ازش دعوت کن، لطفاً.
مجبور نکن خودم برم.
باشه، باشه. رفتم.
چه کمکی میتونم بهتون بکنم،خانم مارکز؟
- میخواستم یهسری پارچه بخرم. - اینها واقعاً زیبان.
ولی اگه بیادبی نباشه، با توجه به رنگ پوستتون
من بودم همچین رنگی رو انتخاب میکردم.
صبح بخیر.
سلام. بنده دیگو دلا وگا هستم.
پسر آلخاندرو؟
بله خودمم.
این متعلق به پدرم بودش.
- اگه لارمم داشتید، هم بیرونم. - ممنونم.
بهم گفتن که...
- تکون نخورید! دستا بالا، لعنتیها! -حرکت نکنید!
میگم تکون نخور!
تو، دستات رو ببر بالا و از جعبه دور شو.
- باشه. آروم باش. - حالا راه بیافت! یالا عجله کن!
برو دیگه، لعنتی!
اگه کسی تکون بخوره،
میزنم... مخ اینو میترکونم.
ببین کی رو داریم اینجا.
آقای مودب.
بس کنید! خواهش میکنم!
ببین کارمون به کجا کشیدش.
گمونم برای این هم باید عذرخواهی کنم.
کافیه!
ما وقتش رو نداریم و کلی کار داریم.
جعبهها رو خالی کنید.
با شوهرم خوابیدی؟
ناراحت میشی اگه خوابیده باشم؟
نه چندان.
من بیشتر نگرانم که شوهر بیعقلی کنه و پولهای منو سر معاملات بد به فنا بده.
به عنوان مثال، دریافت مبلغ ناچیزی
در ازای بدست آوردن انحصار تجارت دریایی
به وسیله شرکت روسی-آمریکایی تو آلاسکا.
مکزیکیها علاقهای به شمال ندارن.
تو خونه خودشون هنوز کلی مشکل دارن.
بهتره ما باشیم تا انگلیسیها.
فرقی نداره، همون سگه با یه قلاده متفاوت.
من عاشق قلادههام.
و منم عاشق معاملات منصفانهم.
همهچی رو برداشتیم میتونم بریم.
میدونید باید چیکار کنید.
چه خبره؟
نمیدونم.
تو رو خدا، ما رو نکشید!
اونو با خودتون از در پشتی ببرید.
- نه نه نه! - بیا اینجا، بیا بریم!
نه! مامان!
مامان!
مامان!
نه!
نه!
مامان!
راه بیافت!
- دخترم! خواهش میکنم! - راه بیافت وگرنه همینجا میکشمت!
ولم کن!
مامان!
مامان!
آقا، تو رو خدا، من مامانم رو میخوام!
گوش کن.
برید عقب.
اگه میخوای دوباره مامانت رو ببینی،
باید دوتا کار بکنی.
اولینش...
گریه نکن.
و دومی، باید یه پیغامی رو تحویل بدی.
و منم مطمئنم میشم اونها کاری به کارش نداشته باشند.
- چی شدش؟ - دارن از وامخونه دزدی میکنن.
یکی رو هم کشتن.
برناردو!
برناردو!
دیگو کجاست؟ اون کجاست؟ لولیتا باهاشه.
اون یارو پول نمیخوادش.
No comments yet. Be the first to leave one.