ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
«آنچه گذشت...»
«عکس یه نفر به اسم (دانیلا آکوستا)»
«روی دیوار دفتر سپاه پاسداران ایران نصب شده»
«جواب یه رابط توی سازمان اطلاعات هند»
«(سعید البوخاطر)؛ همونطور که معلومه، اون مسئول نظارت بر...»
«پروندهشه که برای (امارات) کار میکنه. اون یکی از بهترین نیروهاشونه»
«- با وجود بدنامیش... - علتش چیه؟»
«کی فهمیدی (پل لوئیس) برای سیا کار میکنه؟»
«یه پاسپورت روسی ردیابی شده»
«توی فرودگاه (بروکسل) که هفته پیش از (نایروبی) اومده»
«(ورنون کرافورد) (اسکاندیناویایی)»
«از (جمهوری آفریقای مرکزی) به (آنتورپ)؛ این یعنی فقط یه چیز...»
«الماس! میخوام این یارو رو بپاییم»
«(نائومی) اصل «نیاز به دانستن» رو زیر پا گذاشته و از حد و مرزش فراتر رفته»
«مگه این کار رو نکرد؟»
«میخوام ته و توشو دربیارم»
«ارزیابی روانشناختی»
«داره سعی میکنه بپیچونتش»
«شناخت شخصیتش، زمینهسازی برای درخواست ملاقات»
«اون به تو بیشتر از اون اعتماد داره، آمادهست»
«اوضاع از دست در رفته»
«براش دعا میکنم، قوی باش»
«کلانتری سپاه پاسداران، (تهران)»
«خیلی تشنمه»
«چرا نمیتونیم آب بخوایم؟»
«ساکت باش»
«چیزی نگو»
«نه! نه!»
- «وایسا!» - صبر کن!
- «وایسا!» - کجا دارین میبرینش؟
«داریا»!
وقتی این اتفاق افتاد کی پیشش بود؟
همه رفیقای «پاپای» رو گرفتن.
بردنشون به همون کلانتری.
- لعنتی! - «داریا» رو هم گرفتن.
- دوستدخترشه؟ - نامزدشه.
فرضیهمون اینه که سپاه داره از اون پسره سوءاستفاده میکنه تا به باباش برسه.
گفتم «حسن» خیلی خطرناکه و پرونده رو ازم گرفتن.
فکر میکنیم اونا دنبال اون بودن.
«گریملین» رو اتفاقی گرفتن. اگه خودشو نبازه، ولش میکنن.
نه!
ما وظیفهمون رو انجام ندادیم.
جاش امن نبود و انداختنش جلوی کوسهها.
«جیوه بدون جاذبه»
«از چارلز گوردون بیثباتتر نبود»
میدونی این جمله مال کیه؟
«چرچیل».
آدم فقط کسی رو میشناسه که شبیه خودشه.
باید بگم از کنایهآمیز بودن انتخابت واسه این مکان خوشم اومد.
اون مردی که روی اون سکوئه، از ۵۰ هزار تا سودانی شکست خورد.
سرشو بریدن و چند روز تو خیابونای «خارطوم» چرخوندنش.
دلگیره.
ولی بیا با واقعیت روبرو بشیم، این همون چیزیه که خودش میخواست.
خب...
- به کجا رسیدیم؟ - تعیین قیمت واسه خواستهت کار سختی بود.
آزاد کردنش کار پیچیدهایه.
پای عوامل دیگهای هم وسطه.
سفارت «امارات متحده عربی» توی «خارطوم» مشکل توئه، نه من.
این مشکل جفتمونه.
در ضمن، قیمتش باید طوری باشه که همه طرفها راضی باشن.
مشخصش کن.
اول از همه، تیمسار میخواد به عنوان رئیس دولت، یه دوری بین همسایههای آفریقاییمون بزنه.
اولاً که اون رئیس دولت نیست.
به هر حال، هنوز که نشده.
ده تا کشور، توی سه ماه.
میتونم قولِ شش تا کشور رو توی یه ماه بدم.
آفریقای جنوبی، اوگاندا، رواندا، جیبوتی
اتیوپی و کنیا
کشورهای مستقل، اونم بدون هیچ زحمتی.
کی گفته زمونه عوض شده؟
من که نگفتم.
شش تا کشور توی یه ماه. یا قبول کن یا کلاً بیخیال شو.
شش تا کشور، توی دو ماه.
زیادهروی نکن.
«بیمارستان سنت توبیاس»
لباساتو دربیار و رو کاناپه دراز بکش.
- این چطور میتونه امن باشه؟ - امن؟
«حسن زمانی» جاش امنه؟
چون یه تلگراف بهم رسیده که میگه اون تو زندانه.
با دوتا از دوستاش.
مامورتون هم یکی از اوناست؟ اگه اینطوری باشه، یعنی شکست خوردیم.
لعنت بهت! هویت مامورمون رو بهت نمیگم.
«حسن» هم تو زندان نیست.
اون تو یه کلانتریِ سپاه تو شرق «تهران» بازداشته.
نه، دیگه تمومه، نتونستی بهمون کمک کنی.
تموم نشده.
بیا فرض کنیم «حسن» ارزشش رو داره، اگه بحثِ جذب نیرو باشه...
- دیگه... - هیچی عوض نشده.
چطور؟
میاد بیرون.
وقتی بیان بیرون، مأمورتون رو برمیگردونی لندن. همون کاری که میخواستم بکنم.
- من نه. - نه.
هیچکی مثل تو نیست.
حتی خودت.
راستی، «سامیه» زندهست.
- چی شنیدی؟ - فقط همین.
حداقل تا وقتی توافقمون پابرجاست، زنده میمونه.
توافقمون سر جاشه، بهم اعتماد کن.
یادت رفته میدونم سرِ آدمایی که این کار رو میکنن چی میآد؟
«حسن» رو بده به من.
- «کلانتری سپاه پاسداران» - اگه شارژ گوشیش تموم بشه چی میشه؟
تا دو هفته کار میکنه.
- با باتری خالی؟ چطوری؟ - جادوئه.
میتونی گوشی هر کسی که اینجا کار میکنه رو هک کنی؟
منظورت توی «لندن»ـه؟
- با اجازه؟ - من بهت اجازه دادم.
میخوام این سیستم رو کل تیمم پیاده بشه.
- نمیفهمم. - نیازی نیست بفهمی.
یه نقشه از لندن میخوام که ۱۶ تا نقطه قرمزِ چشمکزن روش باشه، از جمله خودت.
این قضیه بین خودمون میمونه.
اگه کسی بویی ببره، همهچی رو حاشا میکنم و اخراجت میکنم.
«پاشو دنبال من بیا.»
- «حرکت کن!» - «چرا؟»
- «منو کجا میبری؟» - «میتونی بری.»
«پس دوستم چی؟»
«اون دختری که با من اینجا بود، «داریا»؟»
«برو دوستای جدید پیدا کن.»
«سفارت اسپانیا بدجوری قشقرق به پا کرده...»
«...یا باید بهت اتهام بزنن یا ولت کنن.»
«شانس آوردی.»
«در رو باز کن»
(دانیلا آکوستا)؟
«سوار شو»
«خانوادهت منو فرستادن، خبرای بدی در پیشه»
«مادربزرگت فوت کرده»
«کجا داریم میریم؟»
«سمت فرودگاه، اگه عجله کنیم، به مراسم خاکسپاری میرسی»
صبح بخیر
ایشون ستوان «پارکر» هستن، امروز قراره مراقبم باشن
بیا تو عزیزم، خوش اومدین آقای دکتر
در واقع من پرستار بالینی هم هستم خانم
البته، مردا هم میتونن پرستار باشن
خب، حالت خوبه
- کمک کنم جاگیر بشی؟ - آره، ممنون
آقای دکتر، میشه لطفاً صدا رو زیاد کنی؟
آره، خانوم.
«به زور به اندازه دست یه مَرده»
«این پستاندار شبزی حرکت میکنه...»
اگه قبول نکرد چی؟
نه، از پسش برمیای.
دیگه وقتشه.
- «الو؟» - «سلام، چطوری؟»
- «خوبم.» - «مامان چطوره؟»
- «اون آزمایشها رو دادی؟» - «آره.»
منتظر جواباییم.
گوش کن، میخوام یه چیزی ازت بخوام. باید حرف بزنیم.
- «بگو، من اینجام.» - «نه نیستی، اینجا نیستی.»
- «پشت تلفن خیلی سخته.» - «چی خیلی سخته؟ موضوع چیه؟»
مشکوک به نظر میرسه؟
هر چی این مَرد میگه یا انجام میده، به نظر من مشکوکه.
- ساکت شید - «من خوبم، نگرانم نباش»
«فعلاً نمیتونم واسه دیدنت بیام، اوضاع خیلی خطرناکه»
- واسه کی؟ - «واسه من و هردومون»
«شاید بتونم یه جای امن ببینمت، جایی که تو واسم مشخص کنی»
«یه سازمان غیردولتی هست که میتونم داوطلبانه باهاشون کار کنم»
اونا به پرستار نیاز دارن
میتونم بیام یه جایی توی (آفریقا) که خیلی بهت نزدیک باشه
«چی شده؟ داشتی با کسی حرف میزدی؟»
«چرا یهو دلت خواست منو ببینی؟»
«فقط دلم برات تنگ شده»
«میخوام ببینمت و خیالم از بابتت راحت بشه»
خیلی عوض شدی، نگرانت هستم
«منم دلم برات تنگ شده خواهری»
«ولی از جات تکون نخور»
«مراقب مامان باش، خب دیگه باید قطع کنم»
«واقعاً بهت زنگ میزنم»
- به کجا رسیدین؟ - به بنبست خوردیم، یه راهی لازم داریم که بهش برسیم
یه فرصت دیگه داریم
اگه بیشتر فشار بیاریم، لو میریم. شک میکنه
میخوایم بفهمیم چی بهش انگیزه میده
- اون یه مزدوره - یه مزدورِ آس و پاس
میلیونها درمیاره ولی هیچی نداره
- پولها کجا میره؟ - ردِ پولو دنبال میکنیم
کی خرجش میکنه؟ صرفِ چی میشه؟
اگه اینو بفهمین، یه راهی برای رسیدن بهش پیدا میکنین
بسیار خب، فهمیدم
عملیات «بهشت شهدا» توی «جمهوری آفریقای مرکزی» یه شبکه پیچیدهست
از شرکتهای صوری و پوششی برای شرکتهای دیگه
از محلیها یا تبعههای کشورهای دیگه برای ادارهاش استفاده میکنن
این شرکت واردات سوخت رو یه راننده میچرخونه
این شرکت آبجوسازی رو یه گارسونی که دیدنش اداره میکنه.
یه شرکت الماس به اسم «اورالیث» هست که مدیرعاملش یه مرد بلژیکیه که فاحشهخونه میچرخونه.
خب، ولی در نهایت صاحب همهچیز گروه «جنتالشهدا»ست.
- پس پولا به جیب کی میره؟ - مشکل همینه، شرکتها سود میکنن...
- ولی بعدش پولا غیب میشن. - نه همهش.
بیشترش در قالب وام برای این شرکت سر در میاره.
شرکت منابع «تراواکسیس».
- کارشون چیه؟ - از این یکی خوشت میآد.
««تراواکسیس» پولها رو از شرکتهای قانونی و غیرقانونی «جنتالشهدا» میگیره...»
و به شرکتهای صوری روسی وام میده.
باهاش زمین و قراردادهای استخراج معدن رو توی «جمهوری آفریقای مرکزی» میخره.
«کنگو»، «مالی» و «نیجر».
عناصر خاکی کمیاب.
دهه گذشته، همهچیز سر نفت بود.
جنگهای آینده برای کنترل لیتیوم، کبالت و گرافیت خواهد بود.
این کشور نصف ذخایر این چیزا تو کل دنیا رو داره.
ضعیف و بیثباته.
واسه همین «جنتالشهدا» داره سعی میکنه از این وضعیت سوءاستفاده کنه.
اوضاع هنوز حتی شروع به خراب شدن هم نکرده.
No comments yet. Be the first to leave one.