ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
قصههای زیادی درمورد جوانمردی نقل میشه
قصههایی که در اون شوالیه قهرمان میاد و دوشیزهای که جونش در خطره رو نجات میده
اما این داستان یکی از اونها نیست
ایناهاشش
آرایش نظامی
بریم هیولا رو بکشیم
برای شکوه و عزت
مراقب باشید
به صف شید
بایستید
آخرین شاخهایه که تونستم پیدا کنم
فرشینهها رو همونطور که پدر خواسته بود بردی شهر؟
امروز صبح بردم
باید خزها و پردهها رو هم ببریم
نه! پردهها دیگه نه
تو که به هرحال از طرح پرده اتاقت خوشت نمیومد
بیدلیل که آویزونشون نکردیم
مردممون دارن از سرما یخ میزنن فلوریا
دارن از گرسنگی میمیرن
کی این همه راه تا شمال اومده؟
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
چرا دارن اینجا رو ترک میکنن اِلودی؟
چون دیگه چیزی براشون نمونده
.غذای کافی ندارم خواهش میکنم. گرسنهم
کسایی که غذا میخوان برن تو صف
یک سمت بایستید - دارم از گرسنگی تلف میشم -
باشه
گمشو کنار! مال خودمه
هوی! غذام رو پس بده - برو رد کارت پیرمرد -
به اندازه کافی خوردی
با خواهرت باهم بخورین. برو
تونستی بفهمی کیه؟ - غریبه بود بانوی من -
هراندازه که میتونن همراهشون ببرن بهشون هیزم بده
اطاعت میشه - بیا فلور -
بعدی - باشه -
برگرد تو صف - بدش من -
من میخوام اول ببینمش - پدر؟ -
تو باید الودی باشی
خودم هستم
همین خوبه
منتظر تصمیم نهاییتون خواهیم موند - متشکرم بانوی مقدس -
بفرمایید. از این طرف
جریان چیه پدر؟
اون کی بود؟
مادرخوانده؟
چی شده؟
از طرف ملکهی اوریاست
تقاضای ازدواجه
خدای من
براش همسر پیدا کردم - اجازه دارم...؟ -
البته
طرف شاهزادهست
یه شاهزاده؟
میدونم همیشه دوست داشتی مثل مادرت به سفر بری
برو. برو و دنیا رو ببین
این مرد، یک ناوگان کشتی داره و گاریهایی پر از طلا
این دلیل مناسبی برای ازدواج نیست
ما بهش نیاز داریم
انبارهامون خالیان
به این صورت آب شدن برفها رو به چشم نمیبینیم
مردمت بهت احتیاج دارن
گوش کن
این وظیفهمونه
« مترجمان: عاطفه بدوی و حسین رضایی » ::. Atefeh Badavi & HosseinTL .::
برین سمت چپ
سمت چپ
مشکل چیه الودی؟
هیچی
...پدر میگه طبیعیه که برای
ملاقات با همسر جدیدت و خانوادهش اضطراب داشته باشی
یه مشت غریبهن
قبل از اینکه پدر این خبر رو ناگهانی بهم بگه اسم پادشاهی اوریا هم به گوشم نخورده بود
حواستون به طنابها باشه
عقلتون رو از دست دادین؟ اون بالا چی کار میکنین؟
بیاین پایین ببینم
بیا
میخوای شاهزاده برای اولین بار اینطور ببینتت؟
وحشتزده و یخزده؟
با بینی که خیس و درحال آبریزشه؟
تمام طول سفر چی بهتون گفتم؟
برخورد اولیه خیلی خیلی مهمه
یالا. بادبانها رو بکشید
اونجا رو ببینین
خبرهای خوبی براتون دارم دخترها
ناخدا بهم گفت که داریم به ساحل اوریا نزدیک میشیم
به زودی به مقصد میرسیم
پدر
این دیگه چیه؟
...انگار... انگار یک
یه اژدهاست
چیزی نیست
« دوشیزه »
خدای من
چقدر باشکوهه
...عالیجناب، بانوان
به پادشاهی اوریا خوش آمدید
خانواده سلطنتی درحال نیایش هستند
اما بهشون اطلاع داده شده که شما تشریف آوردین
تا اون موقع اتاقهاتون آماده هستند
لطف بفرمایید بنده رو دنبال کنید
این یه رویاست؟
اگه هست، میشه همینجا بمونم و دیگه از خواب بیدار نشم؟
اگر میخوای باور کنن همردهشون هستیم
نباید به این سادگی شگفتزده بشی
نظرت چیه الی؟
فکر میکنم تعریف درستی از ثروت در ذهن نداشتم
امیدوارم اتاق باب میلتون باشه بانوی من
حمام مهیا گشته
و ترتیب شام هم داده شده
صبح سپیده دم نزدتون برمیگردم
تا برای دیدار با اعلیحضرت همراهیتون کنم
هنری، شاهزادهی اوریا
فلوریا! اینقدر به همه چی دست نزن
مشکلی پیش اومده؟
امیدوارم مهربون باشه
و باسواد - آره -
و خوشقیافه
بیاین الودی رو تنها بذاریم
،میتونه تو این فرصت سعی کنه به اینجا عادت کنه همهمون نیاز داریم
البته
بیا
بانوی من
همه منتظر شما هستن
الی؟
خوابم نمیبره
هنوز هم باورم نمیشه که قراره از این به بعد اینجا زندگی کنی
من هم
همهش به این فکر میکنم که اگر مادر هنوز زنده بود
میتونستم راجع به این مسئله باهاش صحبت کنم
شاید بتونی با مادرخوانده صحبت کنی
...نیتش خوبه حتی اگه بعضیوقتها
آدم رو خسته کنه؟
.همه چی خوب پیش میره حالا میبینی
تو الودیای. از پس هرکاری برمیای
بزرگترین نقطه قوتت چیه؟
همیشه حقیقت رو میگم علیاحضرت
اما بعضیها ممکنه این رو نقطه ضعف بدونن
میدونی خواستهی قلبیت چیه؟
اینطور گمان میکنم علیاحضرت
و درحال حاضر خواستهش چیه؟
در حقیقت، به قدری تند میتپه که نمیتونم نداش رو به درستی بشنوم
میتونی بایستی الودی
من هنری هستم
خوشحالم که بالاخره با شما آشنا شدم بانوی من
همگی خوشحالیم
پسرم در ابراز میزان شعفمون از دیدار شما کوتاهی کردن
و اجازه بدین که بگم
پدرتون هم در توصیف زیبایی شما کملطفی نمودن
فکر نمیکنم پدرم هرگز چیز یا کسی رو ناچیز انگاشته باشن
مشخصه که بانوی بذلهگویی هستن
خواه ناخواه اینطور هستن اعلیحضرت
و شما باید فلوریا باشید
بهنظر میرسه که حتی از دل سختترین سنگها هم گلهای زیبایی میرویند
من عاشق کاخ شما هستم
یعنی واقعا دوستش دارم
...خیلی خیلی
علیاحضرت
اینجا رو خونهی خودت بدون فرزندم
ما بزرگترها مسائل کماهمیتی مثل برنامهریزی برای جشن عروسی داریم که باید بهشون رسیدگی کنیم
درسته
در نامهتون به موارد خاصی اشاره فرموده بودین
که تمایل داشتید حضورا درموردشون صحبت کنیم
میتونیم به صورت خصوصی در این مورد تبادل نظر کنیم - بله -
نیازی نیست جوونترها رو با این دست صحبتها خسته کنیم
چون وظایف بسیار مهمتری در انتظار اونهاست
باید با هم آشنا بشن
سوالی از من ندارین؟
در چه مورد؟
انتخابش رو به عهده خودتون میذارم
نظرتون درباره من چیه؟
عذر میخوام؟
در بهترین حالت میشه گفت که علاقهای به این وصلت ندارین، که حق مسلمتونه
اما میخوام بدونم فردی که از سرگناه دارم به همسریش تن میدم
واقعا من رو دوست داره یا نه
اگر رفتاری کردم که باعث رنجش شما شده ازتون پوزش میطلبم. چنین قصدی نداشتم
با این حال باید بگم که نمیدونستم در محذوریت قرار گرفتید
سرزمینی که از اون به اینجا اومدم کاملا به همون صورته که مادرتون توصیف کردن
سخت و خشک و بیثمر
این پیوند میتونه نجاتمون بده
و من با این واقعیت کنار اومدم
خوشبختی و خوشنودی من بهای ناچیزی برای تضمین آینده مردممه
چیزی شده؟
...موضوع اینه که
در نامهای که قبل از اومدنتون فرستاده بودین فرد کاملا متفاوتی بهنظر میرسیدین
متفاوت؟ از چه لحاظ؟
...خیلی
موزونتر و ظریفتر بودین
شاید به این خاطر چنین برداشتی داشتید که نامادریم تمام متن رو بهم دیکته کرد
...و اون قلب هم پیشنهاد خواهرم بود
اون قلب
فکر میکردم نشان یا سمبل قلمروتون باشه
واقعا خودتون این رو کشیدین؟
یه لحظه. یه هزارتوئه، درسته؟
"امیدوارم بتونی قلبم رو بشناسی"
خیلی هوشمندانهست
وقتی فلوریا کوچیکتر بود براش میکشیدم
میتونم یه سوال دیگه ازتون بپرسم؟ - البته -
همیشه اینقدر از نزدیک دنبالتون میکنن؟
درواقع امروز دارن اجازه میدن خصوصی صحبت کنیم
باید خیلی طاقتفرسا باشه
No comments yet. Be the first to leave one.