ആദ്യത്തെ 188 വരികൾ.
« گفتوگوهای دوستانه » (فصل یک قسمت یازده)
چیه؟
خوشحالم.
مهمه که بدونی چقدر منو خوشحال میکنی.
پارسال چه اتفاقی برات افتاد؟
امـم... ببخشید.
اشکال نداره که این سؤال رو پرسیدم؟
نه.
موردی نیست.
توی کالیفرنیا...
مشغول بازیگری بودم.
خیلی سخت بود.
ساعتهای طولانی کار میکردیم و...
کارگردان هم یهکم عوضی بود.
مدام سیگار میکشیدم نمیتونستم بخوابم.
خیلی داغون شده بودم...
آخر مجبور شدم از فیلم انصراف بدم.
و انگار که همه از من...
ناامید شدن.
حتماً خیلی سخت بوده.
من و ملیسا آنچنان با هم در ارتباط نبودیم.
امـم...
از من دور بود.
بعد هردو برگشتیم به دوبلین...
هر روز با هم بحث میکردیم و...
یه بحث عجیبی درمورد بچه داشتیم.
گمونم یهجورایی اعلام کرد:
«بچه نمیخوام». انگار از این رابطه به همچین...
نتیجهای رسیده بود.
و منم گفتم:
«خب... به درک.»
«ولی من میخوام.
فکر کردم برنامهمون همین بود.»
حرفهایی زدم که ازش پشیمونم.
بعد...
نمیتونستم سرپا وایستم.
تمام مدت میخوابیدم.
غذا نمیخوردم.
گمونم اون فکر میکرد دارم مجازاتش میکنم...
و اینکه مشکل اونه...
و بهخاطر اون دارم این کارها رو میکنم.
ولی، خیلی زود مشخص شد که...
من... امـم...
مریض بودم. به گمونم.
و اونم خیلی سعی کرد...
منو ببره پیش دکتر یا مشاوری چیزی.
ولی من... راضی نمیشدم.
امـم...
بعد توی بیمارستان بستری شدم.
به مدت...
شیش هفته، فکر کنم.
بعد بهم پیام داد با یکی رفته تو رابطه.
یکی از دوستامون.
قضیه رو بهم گفت...
و گفت میخواد طلاق بگیره.
منم واکنش خاصی نشون ندادم.
حرفی نزدم.
اون گریه میکرد و منم...
خواستم بابت کمکهاش ازش تشکر کنم...
و یه دفعه بغضش ترکید.
از خود بی خود شد.
به شدت ترسیده بود.
من متوجه این موضوع نشده بودم.
به شدت احساس گناه میکرد.
بعد تا مدت زیادی با هم حرف زدیم...
و هر دو عذرخواهی کردیم...
عذرخواهی درست و حسابی. بعد...
توافق کردیم توی اتاقهای جداگانه با هم زندگی کنیم...
تا اینکه به یه نتیجهای برسیم.
دوباره شروع کردم به کار کردن، ورزش کردن، خوندن...
پیادهروی با سگم.
ملیسا با اون پسره کریس قطع رابطه کرد، و...
زندگی یهجورایی...
برگشت به روال.
گمونم.
کار میکردم اما نسبت به زندگی احساس انزجار داشتم.
احساس بیارزش بودن.
حس میکردم دارم وقت بقیه رو تلف میکنم.
و اینجا بود که با تو آشنا شدم.
خیلی باورش برام سخت بود...
که واقعاً به من علاقه پیدا کردی، فرانسیس.
نمیدونستم همچین احساسی داشتی.
نه.
خب...
دوست دارم همون آدم باحالی باشم که تو از من تصورش رو داشتی.
زیاد جوگیر نشو. کسی نگفت «باحال».
میدونم که از نظر تو به اندازه کافی برونگرا نیستم.
برام خیلی سخته.
- انگار دارم بهونه میارم. - نه.
منم برونگرا نیستم.
از نظرم بعضیوقتا خیلی آدم سردی هستم، و...
انگار نمیتونم واقعاً احساساتم رو بیان کنم...
و...
آره.
محض اطلاع...
تو هم خیلی منو خوشحال میکنی.
هنوزم بچه میخوای؟
آره.
ولی...
این امکانپذیر نیست.
تو که نمیدونی.
هنوز جوونی.
چیه؟
بهنظرم یه پدر عالی میشی.
ذات مهربونی داری.
و خیلی با محبت هستی.
بهتره بحث رو عوض کنیم وگرنه الان میزنم زیر گریه.
کجا با مادرت قرار گذاشتی؟
من باهات میام.
میخوای مادرم رو ببینی؟
آره.
اشکال نداره؟
نه.
- سلام. - فرانسیس.
این دوستمه، نیک.
نیک، ایشون مادرم هستن. پائولا.
از دیدنتون خوشحالم.
نیک معروف. بله.
فرانسیس عکس شما رو بهم نشون داد، ولی از نزدیک خوشتیپتر هستین.
یا خدا، مامان.
- همینطور هم جوونتر. - خیلی لطف دارین.
خیلی خب.
برای شام به ما ملحق میشین؟
ممنون. باید برم.
ولی یه دفعۀ دیگه شاید.
البته.
فردا موفق باشی.
- بعداً بهم زنگ میزنی؟ - آره.
خب.
- میبینمتون. خوشبگذره. - خداحافظ.
ممنون.
- بریم بشینیم؟ - اوهوم.
- سلام. - سلام. مادرت چطور بود؟
خوب بود.
از تو خبر گرفت.
رفته خونۀ ویکی؟
اوهوم.
خوبی؟
آره. فقط خستهام.
مطمئنی؟
چایی میخوری؟
- شراب؟ - نه، لازم نیست.
بهتره بری بخوابی.
جالب بود دیروز اونجوری دیدمت.
شبیه یه زوج بالغ شده بودین.
خیلی به هم میاین.
مثل ستارههای سینما.
بهخاطر نیکه.
اونه که خیلی درخشانه.
خب...
شما دوتا الان با هم هستین؟
جواب قاطعی واسه این ندارم، مامان.
یه دختر سرکش هستی.
از مادرم به ارث بردم.
من به پای تو نمیرسم، فرانسیس.
- فرانسیس فلین؟ - بله.
نه فیبروم داری نه کیست.
خطری تهدیدت نمیکنه. چیزی توی سونوگرافی پیدا نشد.
خبر خوب اینه.
از «اندومتریوزیس» چیزی شنیدی، فرانسیس؟
به وضعیتی گفته میشه که سلولهای رحم...
به سمت سایر بخشهای بدن رشد میکنن.
این سلولها خوشخیم هستن، و سلول سرطانی هم نیستن...
ولی اندومتریوزیس پیچیدهست.
تشخیصش سخته و هیچ درمانی نداره.
نادر نیست. از هر ده میلیون نفر یه نفر دچار این بیماری میشه.
میشه جراحی انجام داد...
ولی جراحی فقط توی موارد خیلی شدید، ضروریه.
پس الان تمرکزمون رو میذاریم روی کنترل درد...
و جلوگیری از پیشرفت بیماری.
امـم...
یه مسئلۀ دیگه هم هست.
بله.
متأسفانه این بیماری میتونه...
مشکلاتی برای باروری برخی خانمها ایجاد کنه.
صحیح.
خیلی راه هست که بشه جلوی این مورد رو گرفت.
الان شرایط خیلی از قبل بهتره.
ممکنه بپرسم قصد بچهدار شدن دارین یا در آیندۀ نزدیک چطور؟
نه.
یعنی، این موضوعی نیست که خیلی بهش...
نه.
«صـاحب»
گفت، «مشکلی نیست».
خب این مشکلی نیست دقیقاً یعنی...
فقط یهجور درد پریودی ناجور بود، گمونم.
بهنظر که خیلی بدتر از اینا بود، فرانسیس.
- ظاهراً که اینطور نبود. - ولی عملاً داشتی بیهوش میشدی.
No comments yet. Be the first to leave one.