ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
خوش اومدید
خانومها و آقایون، پسرها و دخترها
برای شروع نمایش آمادهاید؟
آره
آمادهاید نمایش رو شروع کنیم؟
آره
یادتون نره تا آخرین لحظه پیشمون بمونید
چون یه سوپرایز خیلی بزرگ داریم
بزن بریم
حالا با من بشمرید
ویلیام و بچهها: ده، نه
هشت، هفت، شش
پنج، چهار، سه
دو، یک
وقت نمایشه
خب، این یکی؟
یالا! چیزی نمونده بود
اوه، چه باحال
هی
ممنون عزیزم
جدی میخوای همینجا بشینی تا دریچهها باز بشن؟
کاری به کارش نداشته باش
هر بار میاد اینجا همین کارو میکنه
بیخیال
به نظر میاد از اونایی هستی که یه فردی فزکولا لازم دارن
ایش، مزه بنزین میده
تا یه مدت دیگه خبری ازش نمیشه
چرا نمیای سر میز پیش ما بشینی؟
اونا منو اونجا نمیخوان
هیچکس نمیخواد
فقط شانس باهات یار نبوده
اوضاع بهتر میشه
اون تنها کسیه که میتونم بهش تکیه کنم
اون تنها کسیه که همیشه پیشمه
اون... اون چیزی که اون پایینه
روحِ والدینت یا هر کوفت دیگهای که فکر میکنی، نیست
اون همونجا میمونه
حتی اگه اول بری یه تیکه کیک بخوری
تولدت مبارک
تولدت مبارک
رو مرز باریک بین خواستن و تقدیر
اون یه دیوونهست
یه دیوونه وسط میدون
ببخشید
یه پسربچه کمک میخواد. برو به پدر و مادرت بگو
خواهش میکنم، یه مشکلی پیش اومده
برو به پدر و مادرت بگو
آقا، خواهش میکنم. یکی کمک میخواد
الان نه، خواهش میکنم
الان وقتش نیست
کسی نیست به من کمک کنه؟
یه پسربچه کوچولو کمک میخواد
لطفا کمکم کنید. متاسفم، بزرگترها دارن حرف میزنن
بدو برو پی کارت
شارلوت! نکن
الو؟
مایک: هی، منم
مایک
ساعت چنده؟
اوه، خب، هنوز خیلی زودـه. ببخشید
بیدارت... بیدارت کردم؟ نه
یعنی، آره بیدار شدم، ولی خب
دیشب شبِ سختی داشتم
باز هم کابوس دیدی یا...؟
انگار یه نفس راحت نمیتونم بکشم. اومم
کاری هست بتونم برات انجام بدم؟
نه، خوبم
روزت چطور میگذره؟
ابی رفت مدرسه؟
اه، هنوز نه. همین اطرافه
ارمیا داره میاد اینجا کمکم کنه
که رنگ کردن خونه جدید رو ادامه بدیم
عالیه. امم
فقط میخواستم ببینم که
هنوز برای شامِ امشب روی قولت هستی؟
آره. آره حتماً
قطعاً
خوبه که یه کم بریم بیرون
امم، هی، من باید برم
ولی خب... بعداً میبینمت
خداحافظ. باشه. خداحافظ
خب، بالاخره بوسیدیش؟
نه
ابی، اینجوری... اینجوری که فکر میکنی نیست
ما... ما فقط دوستیم
پس چرا دارید میرید سر قرار؟
این قرار نیست. پس چرا من نمیتونم بیام؟
چون نمیتونی دیگه
همین حدس رو میزدم
ابی
وحشت در ابیتیویل
ابی کوچولو. چه خبرا؟
چه خبر؟ چقدر زود قد کشیدی
اوه، باید برم
مطمئنی نمیخوای بمونی و رنگ کنی؟
حاضرم جامو باهات عوض کنم
ممنون، ولی فکر کنم توی مدرسه متوجه بشن
احتمالاً. خداحافظ
بعداً میبینمت. برایسون
برایسون، صبر کن. این از دستت افتاد
میدونی، اون بچه خوبیه
آره، هست
قلب خیلی مهربونی داره
خب، هنوزم میخوای بری سر اون قرار با ونسا؟
قرار نیست
فقط دو تا آدمبزرگ
دارن با هم شام میخورن، متوجهی که؟
اومم
گوش کن، من براتون آرزوی بهترینها رو دارم
فقط میخوام بگم چشماش یه جوریه مایک، انگار دیوونهست
اون دیوونه نیست، باشه؟
اوه، حالا که حرف از دیوانگی شد
از وقتی عمهت راه افتاده
و داستانهایی درباره خرسهای قاتل تعریف میکنه
کل این شهر خرابشده عقلش رو از دست داده
میدونی، خوشحال میشم اگه این آخر هفته تموم بشه
بساط این جشنواره هم جمع بشه
و شاید مردم دوباره به حالت عادی برگردن
آره. مردم بدجوری کلید کردن روی اون پیتزافروشی قدیمی
آره، راستی شنیدم عمهت رو بستری کردن تیمارستان
وحشتناکه
آره، واقعاً حیف شد
هی، مطمئنی عمهت اون داستانها رو همینجوری از خودش درآورده؟
همینطوری یهویی؟
هی، میدونی چیه؟ بیا فقط
این موضوع رو بین خودمون نگه داریم که ابی با اون نسبتی داره
میدونی که اون خیلی سختی کشیده
و از اینجور توجهها خوشش نمیاد
بعدش چیکا سعی کرد منو بهزور بکنه توی اون لباسِ فنری
ولی بعد مایک اومد، یه شوکر دستش بود
و باهاش زد توی صورتِ اون
من به سمت سالن غذاخوری فرار کردم
درست وقتی که فاکسی از روی سن پایین اومد و افتاد دنبالم
خوشبختانه ونسا نجاتم داد
اما بعدش خرگوش زرد اومد و بهمون حمله کرد
ونسا رو گرفت
بهش چاقو زد
الان حالش خوبه
خب، چه بلایی سر خرگوش زرد اومد؟
قفلهای فنریِ داخل لباس خودش رها شدن
و زندهزنده خُردش کردن
میگن جسدش هنوز توی پیتزافروشی فردیـه
توی یه اتاق مخفی که هیچکس تا حالا ندیده
تو دیوونهای
میخوای موقع ناهار پیش ما بشینی؟
حتماً
دیگه هیچوقت برنمیگردی اونجا؟
منظورم به پیتزافروشی فردیـه
میخوام برگردم، ولی
دوستام
انیماترونیکها خراب شدن
مایک میگه یه روزی درستشون میکنه، ولی
خیلی وقته که داره همین رو میگه
صبر کن، یعنی تو واقعاً حرفامو باور میکنی؟
چون مطمئنم بقیه فکر میکنن
دارم اینا رو از خودم درمیارم
من به بشقابپرندهها اعتقاد دارم
و به روحها
پس چرا به انیماترونیکهای تسخیر شده باور نداشته باشم؟
خانومهای جوان، آقایون جوان، یالا راه بیفتید
باشه
همگی، حواستون به من باشه
فقط میخواستم، امم، بهتون یادآوری کنم
که ارائه رباتیک ما توی نمایشگاه علمی
همین شنبهست
بعضی از شماها جوگیر شدید
و درگیر این حماقتی شدید که بهش میگن فردیفست
در واقع آقای برگ، اسمش فزفست هست
برام مهم نیست اسمش چیه
این مسخره کردنِ تمامِ ارزشهای رباتیکِ واقعیه
بچهها، ما اینجا داریم رباتهای واقعی میسازیم
از تکتکتون میخوام
که شنبه توی اون نمایشگاه علمی باشید
چه شرکت کرده باشید، چه نه
وگرنه منتظر یه نمره "اف" گنده باشید
"اف" به نشونهی "فزفست"؟
نه
"اف" به نشونهی "افتادن"
وقتتون رو تلف نکنید
دست به کار شید
دوشیزه اشمیت
طبق این چیزی که اینجا نوشته، تو قصد داری
هر کوفتی که این هست رو شنبه توی نمایشگاه علمی نشون بدی
قطعاً لازم نیست بهت یادآوری کنم
که این مراسم چقدر برای مدرسه اهمیت داره
ما داریم از رکورد سه سال قهرمانیِ پیاپیمون دفاع میکنیم
من آماده خواهم بود
آره، مسئله دقیقاً همینه
فکر نمیکنم آماده بشی
دوشیزه اشمیت، رباتیک کارِ هر کسی نیست
هیچ عیبی نداره که کنار بکشی
به خاطر صلاحِ تیم
ببین، ببین، شعار مدرسهمون چیه؟
"سمورها باید هوای همدیگه رو داشته باشن."
درسته
درسته
یه سمور کوچولوی خوب باش
اون با همه بدرفتاری میکنه. نذار ناراحتت کنه
تعجب میکنم که چرا خودت سعی نکردی دوستات رو تعمیر کنی
شرط میبندم که از پسش برمیای
No comments yet. Be the first to leave one.