ആദ്യത്തെ 129 വരികൾ.
طالع بینی و جن گیریِ مادر خوانده
خواهش میکنم!
اجازه بدید شاگردتون بشم!
دختر جون، دهها بار بهت گفتم که دیگه شاگرد نمیگیرم.
لطفاً!
بچهها هیچ پولی ندارن.
ابتدایی هستی دختر جون؟
دبیرستانیام؛ دبیرستانی!
باشه باشه؛ گرفتم گرفتم.
بفرما؛ این رو بگیر و برو.
این تسبیح سرشار از قدرته.
این یعنی قبول کرده که من رو شاگرد خودش کنه!
خطری بهنظر نمیاد. اجازه میدم بره.
اسم من "نیگورِدو یولیا"ـه.
من میتونم چیزایی رو ببینم "که مال این دنیا نیستن".
ولی اونا من رو نمیترسونن.
از زمانی که یادمه...
... دنیای من همین بوده.
من قدرت خاصی دارم که بقیه ندارن.
باید دلیلی وجود داشته باشه که باهاش متولد شدهام!
-ای آینده، به من بگو؛ فردا چه آب و هوایی خواهیم داشت؟
-یه روز،یاد میگیرم که ارواح شیطانی رو از بین ببرم، -ای آینده، به من بگو؛ فردا چه آب و هوایی خواهیم داشت؟
و همه با حسادت نگاهم میکنن!
یه برنامه زندگی کامل!
ولی تا اون موقع، باید خیلی چیزا رو یاد بگیرم...
... با مادر خوانده با استعداد شروع میکنم!
انیمورلد تقدیم میکند!
:مترجم
Louien
Forums.AnimWorld.Net
t.me/AWSub
طالع بینی و جن گیریِ مادر خوانده
خانه طالع بینی تعطیل شده است. میتسوئه تاکدا
تـ تعطیل شده؟!
اوه، خبرا رو نشنیدی؟ تاکدا سان برگشته به روستا.
ها؟!
چی؟! واسه چی؟!
یه چیزایی راجع به "پی بردن به محدودیتهای تواناییهاش" میگفت.
محدودیتهاش؟! نه!
من کسی رو با پیوند معنویای قویتر از اون نمیشناسم!
آخرین مشتریهاش دو تا خانم جوون بودن...
اوه، خودشونن. اون دو نفر.
-خواب دیدم برام نون کپل میخری! خروار خروار!
-اوه، نه! -خواب دیدم برام نون کپل میخری! خروار خروار!
اوه، خانم تسبیح فروش مغازهش رو بسته!
راست میگی.
اونا تو کلاس بغلیان... و همیشه با همن.
کاش میتونستم همچین دوستی داشته...
در واقع، نه واقعاً. ولی اطراف زیاد میبینمشون.
خب، به گمونم منطقی باشه.
اون تسبیحها خیلی زپرتی بودن.
چـ چی؟!
اصلاً این آماتورا از تسبیح و مادر خوانده چه میدونن؟!
اونا با مادر خوانده چیکار کردن؟!
اینا رو بیخیال. بیا بریم نون کپل بخریم و بریم خونه!
صبر کن، هانا!
میخواد ازش رد شه!
هانا، سوسری!
کـ کوشش؟! روش پا گذاشتم؟!
شرمنده. اشتباه دیدم.
واقعاً که؛ ترسوندی منو!
شرمنده شرمنده. فقط یه ذره آشغال بود.
الان مجبورش کرد که ازش دوری کنه...
بیشوخی، منو اونجوری نترسون!
گفتم که شرمنده.
واسه جبرانش برام دو تا نون کپل میخری!
اوه، اون گورکنه.
از عشقت به آدمای گنده و عضلهای واسه تغییر بحث استفاده نکن!
بگیر که اومد!
خوب بود!
عالی!
میگم...
چی شده؟
میتونم چند لحظه وقتتو بگیرم؟
البته.
مال کلاس بغلیه...
ببخشید که واسه تمیزکاری صدات زدم.
یه کم کمک اشکالی نداره.
میکو چانی دیگه؟
ها؟ آره.
من یولیاام.
اوه، بله. از ملاقات باهات خوشبختم.
میکو چان، من تو رو...
من تو رو تماشا میکردم.
چی، ام... ها؟
و متوجه چیزی شدم. تو یکی از ماهایی.
جان؟
میتونی اونا رو ببینی...
... نمیتونی؟
برای چند روز پاییدمش...
... تواناییش تو نادیده گرفتن اون چیزا بدجوری دیوونه کنندهست.
اگه منم اون چیزا رو نمیدیدم، نمیفهمیدم که اونا رو میبینه.
اون کوچولوها جاهای مرطوب و تاریک رو دوست دارن.
علاوه بر این عاشق چیزای براقن؛ سر همین قبلاً اینجا چندتا درب بطری گذاشتم.
من رو نمیتونی گول بزنی.
به هیچ کسی نگفتی که میتونی اونا رو ببینی، گفتی؟
درک میکنم واسه چی نمیخوای بگی.
ارواح رو میبینی؟ چیه، دنبال جلب توجهای؟
چه رو مخ.
ولی نگران نباش! من درست مثل خودتم!
الان فقط من و تو اینجاییم. مجبور نیستی تواناییهات رو پنهون کنی!
حالا، بهم بگو!
ام... راجع به چی حرف میزنی؟
بـ به خنگ بازی کردن ادامه میده؟!
هـ همونطور که گفتم، تو میتونی ببینیشون، درسته؟
چیزایی رو که کس دیگهای نمیتونه ببینه!
ها، مثل سوسری؟! اینجا سوسریای هستش؟!
نـ نه!
بیا از اینجا بریم بیرون!
بهم گوش بده!
اونقدر قوی بوده که بتونه مادر خوانده رو تسلیم کنه!
فکر میکنه حتی ارزش وقتش رو هم ندارم؟!
یا که این اطراف فقط برای یه روحانی جا هست؟
به هدف و کارات پی میبرم!
بسه دیگه! میدونم میتونی اونا رو ببینی! اونجا، کف زمین!
خـ خب، آره، اونایی که رو زمینن رو میبینم...
ولی اونم میبینم.
قرار نیست دروغات رو گوش بدم و بگم نمیتونی!
ام...
ها؟ ها...؟
همونطور که گفتم، منظورت سوسریه؟
ها؟ میبینی؟ ها؟
چهطور میتونه اون آدم کوچولوها رو ببینه ولی این گنده بک رو نه؟!
قدرتای من رو مسخره نکن! میدونی، من تواناییهای ویژهای دارم!
-ها؟ -نه، من-
میبینی؟ تو میبینی؟
آ-آروم باش! آخه من اینجا چیکار میکنم؟ یا خدا!
اگه اون بفهمه که میتونم ببینمش، به فنا میرم!
خیلی خب، بهت نشون میدم چیکار میتون بکنم!
No comments yet. Be the first to leave one.