ആദ്യത്തെ 135 വരികൾ.
زيرنويس از مهدي shine021
روزی روزگاری، یه گربه چشایر معروف زندگی میکرد.
نه، بابام نه.
من.
شلوغکاری تو خونوادهمون موروثیه.
میبینی؟
میخوای با من یه بازی کنی؟
همه چی از وقتی شروع شد که ملکه دلها میخواست آردون رو تصرف کنه
و سر سیندرلا...
سرش رو بزنین!
...زیر تیغ بود.
اون موقع بود که دخترش، رِد، و دختر سیندرلا، کلوئی،
با یه ساعت جیبی جادویی به گذشته سفر کردن
تا جلوی این رو بگیرن که ملکه دلها اصلاً آدم شروری بشه.
پس رِد به آرزوش برای داشتن یه مادر مهربون رسید،
و کلوئی مامانش رو نجات داد،
که فهمید همیشه یه پرنسس واقعی نبوده.
ولی وقتی گذشته رو عوض میکنی، ممکنه عواقب پیشبینینشدهای پیش بیاد.
رِد قراره بفهمه زندگی جدید و بهترش یه خواهر هم به همراه داره.
و اگه مامان دیگه یه شرور نباشه،
حدس بزنین کی دیگه بچه شرور نیست.
چه آشوبیه!
بیصبرانه منتظرم ببینم چی میشه.
عجله کن، قبل از اینکه کسی ما رو ببینه.
رِد، مطمئنی اینجا باید ساعت جیبی رو دفن کنیم؟
آره.
اینجا.
خزانه سلطنتی ووندرلند.
بهترین جا برای قایم کردنشه.
و هیچکس نمیتونه خوبیهایی که انجام دادیم رو خراب کنه.
همین. مامانت در امانه...
و مامان تو هم خوب شده.
-همم. -همم.
و ما...
اوه، کلو. داری درخواست دوستی میدی؟
تو هنوز یه بچه قهرمانی.
باشه. و این هیچوقت عوض نمیشه.
البته، حالا که میدونم مامانم جوونیاش
اهمیتی به این چیزای سلطنتی نمیداد،
شاید بتونم باهاش حرف بزنم و یه کم اوضاع رو آرومتر کنم؟
تو؟ آرومتر؟
هی، دختر یه قهرمان بودن سخته، میبینی.
ببین، چقدر میتونه فرق داشته باشه؟
فکر میکنن مسئله رو حل کردن، نه؟
رِد و کلوئی نمیدونن
که یه نفر دیگه هم دیده بود اون شب با ساعت جیبی ناپدید شدن.
یه شرور پاک شد، یه شرور دیگه خلق شد.
آره.
وقتشه ووندرلند رو یه کم کمتر شگفتانگیز کنیم.
این جدیدیه.
هی، مامان.
درسته.
اوه، کلوئی، اوضاع خیلی فرقتر از اونیه که فکر میکردیم.
اونا فقط از دیدن ما خیلی خوشحالن.
فکر میکنی؟
-اوه، ببخشید، پرنسس! -چرا اون یاروها دارن میان اینطرف؟
اون لوئیس مادریگاله
-و رابی هود. -آره!
این همه دندون واسه چیه؟
-ادب، هتر. -هتر؟
اونا قرار نیست هر روز این کارو بکنن، درسته؟
حالا میتونین منو بذارین زمین.
اون پرنسسهای کامل
نباید تو زندگی جدیدشون زیادی راحت باشن.
اون شرور جدیدی که گفتم؟
سورپرایز.
این بهترین دوست سابق رده، مدوکس هتر.
مخترع یه زمانی خوشقلب
از بس دنبال ساعت جیبی گشت دیوونه شد،
ملکه دلها تبعیدش کرد به جزیره گمشدهها.
ولی حالا بیرون اومده،
و مصممه که جایزش رو پیدا کنه و انتقام بگیره.
خوششانس براش، این بچه گربه آماده بازی شده.
اوه، سلام، مدوکس.
چیز جدیدی هست؟
بعد از این همه سال جستجو، اوراکولوم من ساعت جیبی رو پیدا کرده.
البته!
درسته.
انگار ملکه دلها توی خزانهاش دارتش.
یعنی... اینجاست!
تو ووندرلند.
فقط تصور کن با ساعت جیبی چه کارها میتونی بکنی.
گذشته رو عوض کن، آینده رو...
ووندرلند بالاخره میتونه مال تو بشه.
-ها! -و ملکه دلها...
اوه، ملکه خیلی...
مرده میشه؟
نه، چسی، بهش زنده نیاز داریم.
حداقل تا وقتی که خزانه رو پیدا کنیم.
البته، باهوشی به کار آدم میاد. درسته؟
نه، بچه گربه...
شروری به کار آدم میاد!
پرندههای دودو!
محوطه قصر، باغهای کروکت، جنگل تولگی،
و هر پاسگاه سلطنتی تو سراسر ووندرلند رو بگردین.
ساعت جیبی رو برام پیدا کنین!
من خودم با ملکه کار دارم.
پرواز کنین! بیخودی بهتون بال ندادم!
آخ! آخ!
حواستون باشه، آهنپارههای پرنده.
چشمای من روی ووندرلند باشین
و گزارش بدین!
رِد، زود باش، باید حرف بزنیم.
لطفاً بهم بگو صبحت حداقل از مال من بهتر بوده.
من عملاً تو یه کیک فنجونی بیدار شدم.
خب، مامان من از قبل هم سختگیرتر شده.
یعنی، دنبالم اومد اینجا مدرسه.
-وای. -میدونی، وقتی تونستم
مامانم رو تو نوجوونیش ببینم،
فکر کردم بهتر درکش میکنم.
ولی امروز که دیدمش، اینقدر مقرراتی و سلطنتی،
انگار اصلاً همون آدم نیست.
و تو اونجا بودی، رِد. دیدی الا کی بود.
فقط نمیدونم الان به مامانم چه حسی داشته باشم.
نمیدونم به هیچی چه حسی داشته باشم.
یعنی، ببین، مکس هتر الان یه بچه شروره.
نمیفهمم.
باباش مشاور مامانم و دوست من بود.
تنها دوستم.
و پسرش، مکس...
بذار ترفند کلاه رو نشونت بدم.
اگه خوشتون نیاد، خیلی ناراحت میشم.
لباس دکمهدار و پاپیون میپوشید.
چطور یه نفر از اون به جیببری میرسه؟ و چرا؟
خب، ممکنه به خاطر گروهی باشه که باهاش میچرخه.
هیزل همونقدر بیرحمه که باباش، کاپیتان هوک،
و همیشه به نوچههاش، دوقلوهای اسمی، آمرونه میکنه.
اون یارو با کارتها کیه؟
اون فلیکسه.
پسر دکتر فسیلیه.
ولی بچه شرورها دیگه گروه تو نیستن.
متأسفم که بهت بگم، رِد،
-ولی تو الان یه بچه قهرمانی. -میخوای آیندهات رو ببینی؟
اه!
من... الان یه بچه قهرمانم.
No comments yet. Be the first to leave one.