ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
احتمالاً تا حالا اسم «پرستون توماس تاکر» به گوشتون نخورده
یه رویاپرداز، مخترع و آدم دوراندیش
مردی که از زمونه خودش جلوتر بود
خوشگله، نه؟
ماشین آقای تاکر همهچی تمومه
شیشههای ایمنیِ پرتابی، موتورِ عقب
اوه، ولی دارم از قصهام جلو میزنم
اولین باری که یه اتومبیل دید، فقط یه پسربچه بود
از شدت هیجان، یهو دید که
چرخهای اون اتومبیل دارن از روی پاهاش رد میشن
ولی جاده گِلی و نرم بود
آسیبی ندید
و این اولین برخوردش با ماشینی بود که
قرار بود بیشتر سالهای عمرش، فکر و ذکر و کارش رو بسازه
مصمم بود یاد بگیره ماشینها چطوری ساخته میشن، واسه همین رفت دیترویت
همونجا بود که با «ورا کواف» آشنا شد که توی شرکت تلفن کار میکرد
اونا ازدواج کردن و بدون معطلی، تشکیل خانواده دادن
ولی هیچوقت رویاش رو فراموش نکرد
که همون طراحی و تولیدِ
بهترین اتومبیلی بود که تا حالا ساخته شده
هر دقیقهای که وقت گیر میآورد، توی پیست مسابقه «ایندیاناپولیس» میگذروند
و با اسطوره اتومبیلسازی، «هری میلر» همراه شد
یکی از بزرگترین طراحهای ماشینهای مسابقهای که تا حالا وجود داشته
سال ۱۹۳۶، آقای تاکر ابرهای جنگ رو دید
که داشتن توی افق نمایان میشدن
و شروع کرد به کار کردن روی یه ماشین جنگی پرسرعت
ضدگلوله بود، سیستم تهویه هوا داشت
و یه برجک تیراندازیِ خودکار هم روش نصب شده بود
ارتش اون ماشین جنگی رو رد کرد
اونا گفتن یه عیب بزرگ داره
زیادی سریع بود
سیاست وزارت جنگ اون موقع این بود که
هیچ ماشین جنگیای نباید بیشتر از ۳۵ مایل در ساعت سرعت داشته باشه
با این حال، اون برجک تیراندازیاش
بلافاصله به کار گرفته شد
کی میدونه چند تا از جوونهای شجاع آمریکایی
زندگیشون رو مدیون برجکهای تاکر هستن؟
و اون برجکها کجا ساخته شدن؟
توی دمدستیترین جایی که به فکر تاکر رسید
توی طویله بغل خونهاش توی میشیگان
جایی که خودش و خانوادهاش زندگی میکردن
وای خدای من
ببر رو نگه دار
ببر رو نگه دار
ببر رو نگه دار
ببر رو نگه دار
ببر رو نگه دار
بیا بیرون دختر
این چیه؟
تو این رو گذاشتی توی ماشینم؟
نه
تو گذاشتی؟ این دیگه چیه؟
بازش کن
چیه؟
رفقا، قراره حسابی غافلگیر بشین
اسم این رو چی بذارم؟
این خودِ تاریخه که داره رقم میخوره
قبلش نمیخوای درباره اون سگها یه توضیحی بدی؟
اوه
خب، اون «پاکارد» قدیمی رو باهاشون معامله کردم
عجب
یه جین سگ آموزشدیده
آخه ما با یه جین سگ آموزشدیده چی کار کنیم؟
چه فرقی میکنه؟
نمیشه از همچین معاملهای گذشت
دلتون لک زده بدونین این تو چیه؟ ها؟ نه؟
آره. آره
خیلی خب. پس مشتاقین، آره؟ بله
موسسه «گالوپ» هفته پیش یه نظرسنجی کرد تا بفهمه
آمریکاییها بعد از تموم شدن جنگ، بیشتر از همه چی میخوان
هشتاد و هفت درصد مردم این کشور گفتن
اولین چیزی که میخوان، یه ماشین جدیده
حالا، مردم ترجیح میدن چی بخرن؟
همون مدلهای قدیمی که دیترویت قبل جنگ به خوردمون میداد، یا
ماشینِ فردا
همین امروز
طوری به نظر میاد که انگار توی حالت توقف هم داره با سرعت ۹۰ مایل میره
و میدونین قراره کی این ماشینها رو بسازه؟
ما
تا پنج سال دیگه، اون «سه غول بزرگ» رو از نون خوردن میندازیم
بعد به کی میخوایم بفروشیمشون؟ به «باک راجرز»؟
زیر کاپوت، جای چمدونهاست
موتور هم عقبِ ماشینه، همونجایی که باید باشه
این رو ببین. مبدلهای گشتاور مجزا
و اون... تو دیوونهای
اینطوری باید فاصله بین چرخها ۷۰ اینچ عرض داشته باشه
شام حاضره
خیلی خب. یالا راه بیفتین
چند نفرن؟
همه
ارتش آمریکا چطور؟ پسرا گشنتون نیست؟
اورویل، به مامانت زنگ بزن. تو هم بمون
اوه، میلی! میلی
و بهترین غذای سگمون رو هم بیار، باشه؟
ببر رو نگه دار
ببر رو نگه دار
ببر رو نگه دار
چقدر قراره بهش بگی؟
همهچی رو بهش میگم. مواظب باشین. دارم میآم
ظرفهای کثیف دستمه، میریزه روتون. همهچی اینجاست
پات گیر نکنه
گلگیرها... چراغها
این یارو «کاراتز» دیگه کیه؟
یه تاجر و بیزنسمنه
کاراتز، ها؟ توی قطارِ حومه دیدمش
بحث مالی
مالی؟
بیا اینجا جونیور
اون کیه؟ همون مردی که دربارهاش حرف میزدم
ایب کاراتز
موفق باشی عزیزم
ما توی اتاق نشیمن هستیم
نگاش کن
آره، ترسناکه
ترسناک نیست. اهل نیویورکه
ایب
ممنون که سر زدی
چقدر تا قطار بعدی وقت داری؟
از این مدل زندگی خوشت میآید؟ زندگی وسط بیابون؟
اگه ساعت ۲-۳ صبح یه فنجون قهوه بخوای، قبلش باید غزل خداحافظی رو بخونی
آره، یا میتونی بری توی آشپزخونه و واسه خودت درست کنی
آخه کی ۲ صبح قهوه میخواد؟
اونجا میشینی، روزنامه میخونی و با پیشخدمت گپ میزنی
اینجا رو که نگاه میکنی، هیچی جز در و دشت نیست
ما هم که گیرِ این در و دشت افتادیم. قهوهات رو چطوری میخوری؟
توی شهر
باز هم جفتپنج
و باز هم موفق شد
ماشین؟
من رو واسه ماشین کشوندی اینجا؟
به نظر تو اون شبیه یه ماشینه؟
این یه معدن طلاست که دارم توی سینی نقره تقدیمت میکنم
بیخیالش شو
هیچ شانسی نداری
چطور این حرف رو میزنی؟ هنوز ایدههام رو نشنیدی
ایده؟
انیشتین توی کارِ ایده بود
عددهایی ردیف میکرد که فقط سگها میتونن بشنون
ولی واسش چقدر خرج داشت؟
یه تیکه کاغذ و چند تا مداد
واسه ساختن ماشین، میلیونها دلار پول لازمه
خب، «والاستریت» رو واسه همین گذاشتن دیگه
واسه عرضه کردن سهام، ایب
تو اصلاً کی هستی؟
از بیزنس چی سرت میشه؟
تجربهای توی والاستریت داری؟
این طرح انقلابیئه. از این به بعد ماشینها باید اینطوری ساخته بشن
ایب، با اون رابطههایی که تو داری
من رابطهای ندارم
من رابطههایی دارم که خودشون با بقیه رابطه دارن
از طرف اونا و خودم میگم، تازه تو کی رو قبول داری؟ خدا رو؟
اون رو هم... بیخیالش شو
هیچ شانسی نداری
خب، بهش فکر کن
با احتیاط برون
چشم قربان
پرستون؟
پرستون؟
بپر بالا خوشگله
کی بستنی میخواد؟ بریم مغازه «داک»
همه
هر کسی سر جای خودش. جونیور مواظب باش
بیاین ببینیم میتونیم رکورد زمانیمون رو بزنیم یا نه
یالا! عجله کنین! برین بالا
من سر جام نشستم
واقعاً رقتانگیز بود که چطوری عاشق این ایده شده بود
خجالتآور بود که میدیدم یه مرد مثل اون داره تلاش میکنه با احساساتم بازی کنه
هر کاری میکرد تا وارد این معامله بشه
اول میخوام یه مدت حسابی عرقش رو دربیارم
شتاب این لعنتی رو ببین
اوه! اوه
ببر رو نگه دار
انگار باز صدای تاکره
آره! خودشه. بریم
ببر رو نگه دار
ببر رو نگه دار
ببر رو نگه دار
اون ببر کجاست؟
اون ببر کجاست؟
ببر اینجاست
اون ببر کجاست؟
ببر اینجاست
اون ببر کجاست؟
ببر اینجاست
کی بستنی میخواد؟
چطوری داک؟
خوبم، البته اگه همهچی رو در نظر نگیریم
واسه همه نوشابه بیارم؟
امشب بستنی سه اسکوپه
سه اسکوپه
میتونین شکلاتی، پستهای یا توتفرنگی بردارین
میتونین همه رو با هم قاطی کنین، باشه؟ نوشابه توتفرنگی
هی تاکر، اون خونههای پیشساخته معرکه نیستن؟
کسی تا حالا یکی از این خونهها رو دیده؟ از کجا میدونین به درد میخورن؟
هنوز حتی ساخته هم نشدن
خب که چی؟ توی مجله اینطوری نوشته
جانی، بس کن
اه! ریختش
نوبل، بستنی من رو نخور
بس کن جانی
No comments yet. Be the first to leave one.