ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
اصلاً...
آره، فقط یه لحظه بهم وقت بده.
خیلیخب. خیلیخب.
- خوبه؟ میخوای... - آره. فقط یه لحظه بهم وقت بده.
فقط یه لحظه بهم وقت بده. خیلیخب.
خیلیخب.
- اوه. - آه. حالا شد.
دوست دارم.
تو خیلی خوشگلی. دوست دارم.
فقط همینجوری بمون. فقط...
تا ابد همینجوری بمون.
باشه.
دوست دارم.
اوه. مراقب باش. مراقب باش.
- دیدی، بهت که گفتم. - سریع بود.
تبریک میگم.
ممنون. رکورد رو زدم؟
نمیخوام چیزی رو ملافهها بریزه.
میشه یه چیزی بهم بدی؟
اوف. بیا، حوله.
مرسی.
- حالا شد. - اوف.
آه.
اممم.
- کنترل کجاس؟ - همم؟
کنترل پیش توئه؟
نه. فکر کردم پیش توئه.
اوه، آره.
- آره. - آره.
دوست دارم.
دوست دارم.
- شب بخیر. - شب بخیر.
تولدت مبارک
رأس ساعت 8 توی خیابون کاوو بیا به دیدنم لباس مهمونی بپوش... شب بزرگیه...قراره کلی خوش بگذره تولدت مبارک، دوست دارم
خیلیخب کلاس، من منتظر پیشنویس پایان نامهی شما میمونم.
اما اول، آنا... 30عدد بزرگیه.
با جوونیت خداحافظی کن.
عالیه شد.
- سوپرایز، آنا! - سوپرایز!
- تولدت مبارک، آنا. - ممنون.
- تولدت مبارک! - ممنون.
آنا، تو زیباترین آدمی هستی که...
که تا حالا توی زندگیم دیدیم... نه.
آنا، من...
میخوام بقیهی عمرم رو با تو بگذرونم
و امیدوارم توئم همین رو بخوای؟!
نه. نه.
نه، نه، نه، نه.
- هی. - سلام.
تولدت مبارک!
امم!
- وحشت نکن. - چیه؟
- اوه. - 30سالگی تازه شروع...
پایان زندگیته.
اوه! اوه، خیلی بزرگه.
نمیتونم منتظر بمونم تا اینو ببینی.
آره.
اوه، چه ترسناکه.
- موهاشو ببین! - خودتو ببین.
- خیلی خوشتیپ بودی. - اون بازوها مال کیه؟
فکر کردم بخوای واسه خونهی جدیدت از چندتا آثار هنری استفاده کنی.
خونهی جدید؟ کسی گفت خونهی جدید؟
- هان؟ هان؟ - ما داریم طبق برنامه پیش میریم.
باشه. باشه.
خیلیخب، از روی برنامه پیش نمیریم...
- ممنون. - ببینید، من گند زدم...
و چندتا تصمیم اشتباه گرفتم، میدونی؟
ولی این یکی رو نه.
آه.
- عالی بود. - ممنون.
- خوب بود. - خوب بود، درسته؟
- حرف خوبی بود. - خوب بود، درسته؟
- ممنون. - اوه خدای من.
میدونین واسه اینکه امشب بیام اینجا به چی فکر میکردم؟
تابستون کنار دریاچه.
- واقعاً؟ - اوهوم.
اینکه پدر و مادرمون چطوری ما رو اونجا رها کردن، میدونی؟
منظورم اینه که، اونام باید امشب اینجا میبودن، بابا و مامان.
هی، اونا همون کسایی هستن که بودن و ما اونا رو دوست داریم.
فقط یادم اومد که تو جای اونا رو واسم پر کردی. پس ممنون.
- اوه خدای من، و ما در مورد پسرا حرف میزدیم... - آره.
و تو به تدی علاقه داشتی.
- به ویل علاقه داشتم. - نه تدی.
تد نه... ویل.
ببخشید. تدی فردریکز؟
تدی فردریکز.
- اونو یادت میاد. - همونی که گردن بزرگی داشت؟
- نه، اون یه گردن بزرگ نداشت. - اون یارو یه گردن بزرگ داشت.
- خیلی بزرگ بود، ریس. - اون فقط خیلی قوی بود.
شبیه اورکها بود.
تو میدونستی من به تدی علاقه داشتم.
نه، نمیدونستم.
منظورم اینه که ما جدا نشدنی بودیم.
خدای من، شما وقتی باهم آشنا شدین که ما بچه بودین.
ما بچه بودیم!
عشق اول... و هنوز باهمن.
در طول عمرت با کس دیگهای نباشی...
خیلی دیووانه کنندهاس.
- و همیشه منو غذاب میداد... - بیخیال.
- چون فکر میکردم تا آخر عمرم تنها میمونم. - خیلیخب.
ولی بعد منو به اون معرفی کردی.
و اگه بتونین راضیش کنین که منو بچهدار کنه
...عالی میشه.
- بچههامون باید امشب اینجا میبودن. - ویلیام.
- اوهوم. - نمیخوام...
تو رو جلوی کسی که میخواد یه روزی زنت بشه، ضایع کنم.
اما وقتیکه سال اول توی خوابگاه بودیم
تو بهم گفتی...
که تا حالا با چندتا زن رابطی داشتی.
واقعاً؟ راست میگه؟ اینو گفتی؟
دروغ گفتم.
وای.
- دروغ عجیبیه. - ریس.
- من 18 سالم بود. - ما باهم همخونه بودیم.
- بیخیال. - اونقدری نبود که بخوای...
نه، فقط من یه پسر ساکت دهاتی بودم
و تو خیلی باحال و تحسین برانگیز بودی.
- من براش کافی نبودم. - نه، بخاطر این نیست. نه.
نه فقط تو تتو داشتی و بهترین موادها رو داشتی
و قبلاً با کلی آدم...
تو حتی با دوتا از روئسای دولت هم رابطه داشتی.
باهمدیگه و جدا از هم.
- من طرفدار کار گروهی هستم. - اوه، باشه.
میخواستم ازم خوشت بیاد، پس دروغ گفتم.
خب، مایه ناامیدیه.
ما از اون موقع باهم رابطه داشتیم.
- فقط با اون؟ - چی؟
میدونی چیه، ریس؟
زندگی جنسی ما... ما به... چون زندگی جنسی ما...
واقعاً فوقالعادهاس.
در قیاس با چی؟
ریس.
منظورم اینه که، آنا تو تا حالا با کس دیگهای به جز ویل نبودی
میگم که بدون یه آلت دیگه چه حسی داره.
- چی؟ - ریس.
نمیخوای بدونی؟ کنجکاو نیستی؟
بایدم باشی. منظورم اینه که، واقعاً باید باشی. بیخیال!
شما دوتا...
خیلی ثابت، قابل پیشبینی و حوصله سر بُرید.
احتمالاً تا الآن هم برای بچهتون برنامه چیده باشین.
- یه خورده زندگی کنین! - خیلیخب، بیخیال.
نمیخوای مثل اون یارویی باشی که توی کالج تظاهر میکردی هستی؟
یه خورده پشیمون نمیشی
اگه بمیری و هیچوقت مثل اون نشی؟
بگذریم، ببینین، هیچ ریسکی وجود نداره.
شما دوتا... شما دوتا عاشق همدیگن.
عاشق همدیگن.
یادبود عشق شما تا ابد باقی میمونه
و من بسلامتی شما میخورم و دوستتون دارم.
- اوه بسلامتی، ریس. - خیلی ممنون.
خیلی ممنون.
خب...
ام...
به دنبال اون حرفا، میخواستم..
میخواستم...
امشب بهت کلید خونه رو بدم.
ولی خونه هنوز تموم نشده
پس کلیدی وجود نداره، متأسفم.
ولی میگم...
آنا...
میتونم تا آخر عمرم به صورتت نگاه کنم
و ام...
عاشقتم.
عاشقتم.
تولدت مبارک.
تو از تدی فردریکز خوشت میومد.
آره، قبل از اینکه سر و کلهی تو پیدا بشه.
در مورد اون و گردن نازکش چیزی نوشتی؟
آره، ترسیده بودم اما اون منو میخواست.
اوه، چقدر عاشقانه.
صبرکن ببینم، این داستان رو بعد از اینکه باهم دوست شدیم نوشتی؟
آره، یه پیشنهادی بود که میخواستم تا آخر کالج بهش فکر کنم.
- واقعاً؟ - آره.
و؟
آه، ما به نپال رفتیم و ازدواج کردیم.
من تو رو انتخاب کردم.
اما تو توی کف تدی بودی. این...
چیه؟ من کنجکاو بودم. منظورم اینه که،...
توئم به یه زن دیگه علاقهمند شدی.
منظورم اینه که... آره،...
- خب... - خب، نه بیشتر از تو.
نه.
باشه. یه امتیاز واسه اون حرفت.
امم. ممنون.
گمون کنم، میدونی...
تجربه میخواستم.
و من سد راهت شدم.
مشخصه اینطور نیست.
بعضیوقتا واقعاً بدجنس میشی، میدونی؟
حالا هر چی. نباید زیادی شامپاین میخوردم.
آره، فکر کنم تو فکر میکنی...
بیشتر از اون چیزی که هستی بامزهتری.
- مضخرفه. - نه.
- من خیلی بامزهام. - اوه، جدی؟ هستی؟
- امم. - فکر کنم بتونیم سر این قضیه کوتاه بیایم.
تو بدون من گمراه میشی.
هی.
- همم. - هی.
- چیه؟ - امم.
حرفی که قبلاً زدم رو جدی گفتم.
No comments yet. Be the first to leave one.