ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
،خیلیخب، شیر بیاد زنده میمونه خط بیاد، دخلشو میاریم
تو کی هستی؟
ممنون - بابت؟ -
نجات جونم
،خیلی وقت نیست اینجایی
،ولی هنوز هیچی نشده حسابی مدیونت شدم
!کیت
بیا از نزدیکتر به اون چشمها نگاه کنیم
پدر، منم
!کیت؟ کیت - اینجام. اینجا هستم -
دیروز یه نماينده فرستادم تا با پدرت مذاكره كنه
اصلاً میدونه اینجایی؟
!آرایش بگیرید
یهو محاصرهمون کردن
- چند نفر؟ - ۲۴ نفر، شایدم بیشتر
تلفات؟
بعید میدونم کسی جون سالم بدر بُرده باشه
جز خودت
اون مال منه
بهش دست نزن
تمام متنها ممنوعه ان اونها کار اهریمنانـن
،پدرمون چنین باوری داره
!نه تو
،اگه میدونست همین الان چی بهم گفتی
همون بلایی رو سرم میاورد که سر مادرمون آورد
حالا درویدها سرنوشتت رو مشخص میکنن
پس من رو میسپاری دست باد
اینو بدون
واسه من مُردی
دخترتون، کرا
...متأسفانه
متأسفانه چی؟
رازهایی رو ازت پنهان میکنه
چه رازهایی؟
درویدها چشمان خدایانند
شاید بخوان اینو ببینن
زیرنویس از علی اکبر دوستدار « Ali99
شُستمش
میخوای ازت تشکر کنم؟
اولاً که نباید به سنگریزهی بزرگ " دست میزدی"
خب، دوباره بدستش آوری، مگه نه؟
چرا بهش نگفتی دخترش مُرده؟
تا بتونه بخوابه
وقتی بیدار بشه، چی؟
فکر کردم باید مأموریتی انجام بدی
اردوگاه اون طرفه
نقشههام... عوض شده
از کِی تا حالا؟
از وقتی ژنرال رو دیدم
از وقتی توی چشماش نگاه کردم
و؟
یه چیزی دیدم
چیو دیدی؟
چمیدونم
اون یه انسان نیست
یه... یه چیز دیگهست
یه چیز... خیلی، خیلی قویتر
خب میخوای چیکار کنی؟
باید دربارهش فکر کنم
دیروز، همه چی میدونستی
الان، هیچی نمیدونی
مطمئنی که فرد مناسب برای انجام این مأموریت، خودتی؟
...احمق نباش. معلومه که هستم
ولی هیچوقت نگفتم عین آب خوردنه
،اگه جای تو بودم
مسیر تپه رو به طرف غرب تا
کراگدانن دنبال میکردم
پادشاه پالانور ازت محافظت میکنه
بیا
این چیه؟
با یه مُشت آب قاطیش کن
روزی یه بار زخمِ کاسهی چشمش رو بشور
شاید تا قلعه دووم بیاره
بد بو بمون
تویی، فرزندم؟
منم، پدر
من کجام؟
،در امانیم
ولی باید از اینجا بریم
میتونی بایستی؟
.البته که میتونم اونقدرها هم پیر نیستم
راحته؟
دروغ تحویلت نمیدم
الان، اکثر چیزها راحت نیستن
کجاست؟
،با رومیان ملاقات کرد
،وقتی مذاکره باهاشون رو قدغن کردم ،مخفیانه باهاشون مذاکره کرد
چرا رفتی اونجا؟
تا نذارم مردممون رو به صلیب بکِشن
رومیان در عوض عدم چه درخواستی کردن؟
یا بهت لطف کردن؟
سوگند خوردم که تلاش میکنم و پدرم رو مجاب میکنم که باهاشون صحبت کنه
روم چه ارزشی برای تو داره؟
تو به کی خدمت میکنی؟
من به قبیلهم وفادارم
مادرت هم همین حرفها رو میزد
من فقط به قبیلهم وفادارم
داره دروغ میگه
اینها چی ان؟
،دستساختهی رومیان از آخرین تهاجم
که توی اتاقش قایمشون کرده بود
...شبی که مادرم رو کُشتید
اینها رو بهم داد
اون قربانیای در راه خدایان بود
تو چنین تصمیمی گرفتی
اون میدونه که متنها ممنوعه ان
فقط خدایان قدرت نوشتن حقیقت رو دارن
پس نمیتونی بخونیشون
بیشتر از اون حروف رونیای که روی صورت پدرم حک کردی، نه
از خدایان میترسی؟
خدایان از قلبم باخبرن
از خدایان میترسی؟
...ازشون میترسم
،ولی اگه عشق داشتن به مادرم خدایان رو عصبی میکنه
اونها خدایان من نیستن
همین الان تصمیم خیلی بزرگی گرفتی
حالا، خدایان تصمیمـشونو میگیرن
،زنده نگه داشتنش برای روحیهی افراد خوب نیست
از کِی تا حالا شورشیها رو میبخشیم؟
حرومزادههایی که دوستانشون رو میکُشن؟
از وقتی که یه جایی بودن که من باید درموردش بدونم
"بعدش، بهشون میگن" جاسوس
صبر کن
هنوز کامل برنگشتی، مگه نه؟
...اما وقتی برگشتی
میخوام ریز تا درشت قضیه رو بدونم
بچه که بودیم
اینطوری بیدار میموندیم
یادته چی بهم میگفتی؟
اینکه قبل از اینکه بذاری کسی به من صدمه بزنی، میمیری
...پیمان بستی
عهدِ شاهزاده کوچولو
اون موقع فقط شش، هفت سالم بود
از داشتن همچین برادر جدیِ بالغی
که ازم دفاع میکنه
حسابی تحت تأثیر قرار گرفتم
تو رو از اون عهد معاف میکنم
میتونم سرنوشت خودمو مدیریت کنم
من در نظر تو ضعیفم؟
نه
نه
باید یه قولی بهم بدی
،که وقتی پادشاه شدی
تصمیمات خودتو بگیری
در مقابل خواستِ درویدها سر تعظیم فرود نیار
نباید بذاری هر دومون رو نابود کنن
بهم قول بده
راه خروج از اینجا رو بلدی
صبح، به ساحل میرسیم
،دو شب که قایقرانی کنیم به گال میرسیم
و اونجا چه استقبالی در انتظارمونه؟
نمیتونم اون همه صبر کنم
خیلی از اینجا دور بودم
صداها واضح بودن
آمادهی اطاعت از خواست خدایان هستید؟
آماده ایم
...خدایان تصمیم گرفتند
،که شما قربانی بشید
پادشاه پالانور
باید خودتون رو به خدایان تسلیم کنید
!نه
تصمیم خدایان را میپذیری؟
میپذیرم
همیشه میدونستم که آخرین نفسِ او بهعنوان پادشاه اولین نفس منه
...اما آماده نیستم
.آماده نیستم که مرگش رو ببینم
خواهر
تبریک میگم
انگار خدایان به یکی
رحم کردن
ببخشید
هنوز باهاشون صحبت نکردی؟
با کی؟
منظورت چیه، کی؟
درویدها
به موافقت و دعاشون نیاز داری
تو یه هیولایی
میدونم چرا جرأت نمیکنی ...با درویدها صحبت کنی
،چون در قلبت
میدونی برای رهبری ما خیلی ضعیفی
ثابت کن اشتباه میکنم
توی چشمام نگاه کن
و نشونم بده نمیترسی
،وقتی نگاهت میکنم از یه چیز میترسم
میترسم که نکنه خدایان دیوانه ان
که سرنوشت ما رو تا ابد بهم گره زدن
،خب، اگه تو باهاشون صحبت نمیکنی خودم میکنم
چند تا پیک پیش ژنرالتون فرستادم
تا یه مسیر امن به قبرستان در اختیار ما قرار بده
در ازای زندگی تو
ترسناکترین چیزی که الان میتونی بهم بگی، چیه؟
بدترین چیزی که باید
ازش بترسم چیه؟
لژیونهای متعددی به سمت جزایرتون حرکت کردهاند
ولی میدونی، لژیون من
،لژیون نهم
بدترین چیزیـه که باید باهاش رو در رو بشی
ما یه ژنرال داریم
...این
...این مرد
No comments yet. Be the first to leave one.