ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
زيرنويس از مهدي shine021
ممنون.
خیلی درد میکنه؟
آره، خیلی.
رعد و برق تو سرم داره میکوبه، انگار مغزم خالیه.
وای، بیچاره.
یه کم دراز بکش، بیا.
ببینیم جادهها تو این ساعت چه وضعی دارن.
...پل قانون اساسی.
پیلار گارسیا مونییز تو جاده خروجی مادرید به سمت والنسیاست.
پیلار، وضعیت تو این ساعت چطوره؟
صبح زود تو جادهها،
میشه فهمید آخر هفته تعطیل شروع شده.
هرچند آخرین پیشبینیهای هوا نشون میده
که شرایط ممکنه بهتر بشه...
میخوای همینجا پیشت بمونم؟
نه، میخوام یه کم هوا بخورم.
ببینیم مسکن کمک میکنه از بین بره.
آخرین دونهست که مونده بخورم.
برو تو پذیرایی، حتی نمیتونم حرف بزنم.
اگه چیزی خواستی صدام کن.
باشه، عزیزم.
چراغ راهرو رو خاموش کن، لطفاً.
امشب پیشت میمونم، نمیرم کلوپ. حتی اگه جمعه باشه.
جرأت نکردم ازت بخوام.
چطور میتونستم بذارم تنها باشی؟
مرسی.
یه کم استراحت کن.
نفس کشیدن...
نفس کشیدن آرومش نمیکنه، فقط تحریکش میکنه.
بو، منو ببر اورژانس.
دارم بدتر میشم.
ها؟ کتم رو برمیدارم و میریم. اوهوم.
عصر بخیر.
عصر بخیر. کارتتون. عصر بخیر. بفرمایید.
میگرن وحشتناکی دارم، حالم واقعاً بده.
تو اتاق انتظار بشینید، یه نفر بهزودی میبینتتون.
ممنون.
ممنون. بیا.
سلام، عصر بخیر.
کارتتون؟
-آره. کارت. -کارت، کارت، درسته.
-میتونستی یه کم از مواد رو از روت پاک کنی.
-چی؟ -ببخشید، باشه؟
-عوضی. -چی شده؟
-خب، پس... -خب...
-خفه شو. -باشه.
رفتیم پارتی.
السا روسادو. بله.
با من بیایید، لطفاً. نه، نه، فقط بیمار.
همینجا منتظر میمونم.
میتونید وسایلتون رو بذارید روی صندلی.
یواش دراز بکشید.
میتونید چراغ رو خاموش کنید؟ نه، متأسفانه.
سعی کنید آروم باشید، دکتر بهزودی مییاد.
عصر بخیر.
سلام.
بگید. مشکل چیه؟
میگرن وحشتناکی دارم.
کدوم قسمت سرتون درد میکنه؟
همهش.
زیاد اینجوری میشید؟
میگرنها...
تو سال گذشته.
ژنتیکه. کلی دخترعمو از طرف پدرم دارم...
و، خب... طوفونها، مثل امروز، بعضی وقتها هم تحریکش میکنن.
و پروازها، بخاطر فشار، نمیدونم، وحشتناکه.
بهتون مسکن وریدی میدیم
و یه آرومبخش که کمکتون کنه آروم بشید.
ممنون، دکتر.
داریم مییایم، داریم مییایم. لطفاً، زود.
حالت چطوره؟ بهتر شدی؟
نه، بدترم.
مأموری که سرم رو زد میگه فشارم بالاست.
چقدر بالا؟
۱۵۸ روی ۹۰.
خب... میخوایم بستریتون کنیم. بهتره امشب همینجا بمونید.
اون اتاق خالیه؟ بله.
میتونید منو ببرید اونجا؟
اول باید چک کنم. لطفاً.
اگه باعث میشه آرومتر بشید، میبرمتون، ولی باید چک کنم.
باشه، ممنون.
واقعاً فکر میکنی بتونی روی اون مبل بخوابی؟
آره، البته.
من هرجا بتونم میخوابم.
سلام، دکتر گارسیا هستم.
فکر کنم قبلاً همدیگه رو دیدیم، ممکنه؟
بله.
ده سال پیش فیلم دومم رو همینجا فیلمبرداری کردم.
تو همین اتاق و اتاق روبرو.
البته.
من ندیدمش، ولی یه جایی خوندم
که به مرور زمان تبدیل به یه فیلم کالت شده.
دکتر، ببخشید،
اما حس میکنم هیچکس واقعاً مسئول چیزی که داره برام اتفاق میافته نیست.
بله، میگرن وحشتناکی دارید. و خودتون رو از پنجره پرت میکردید
اگه اینجا پیش این مرد نبودید.
بو، مخفف بونیفاسیو.
خوشوقتم. خوشوقتم.
خیلی خوب توضیح دادید.
یه شاخه از خونوادهم میگرن دارن.
مال منم همینطور.
بهتون یه مسکن خیلی قوی دادیم...
و یه چیز دیگه که آرومتون کنه.
ممنون. میبینید، خیلی زود میگذره.
کالت یعنی چی؟
کارگردان کالت؟
عضو یه فرقهای هستی؟
کلیسای انجیلی؟ شنیدم جدی و سختگیرن.
نه.
نه، نه، من انجیلی نیستم. اِ...
من فقط دو تا فیلم ساختم، و هیچکدومشون نگرفت.
وای، بیچاره. وحشتناکه.
اینکه دو تا فیلم کالت باشن یعنی...
اکثر آدما بهشون علاقه نداشتن،
شکست خوردن.
اما یه گروه کوچیک از تماشاگرا هستن که عاشقشونن.
کالت یعنی اون، همون چندتا تماشاگر.
آها.
خب، ببین! اوهوم.
هیچوقت فکر نمیکردم معنی کالت این باشه.
مم.
خب، ممنون بابت کلاس آموزشی.
حالا سعی کن یه کم بخوابی. باشه.
اگه چیزی خواستی، با اون دکمه صدا کن.
با این بارون و آخر هفته تعطیل، امروز اینجا خیلی شلوغه.
اوهوم.
درمورد ما فیلم بساز.
بونیفاسیو... چه اسم قشنگی.
خب...
میسپرمش دستات.
بله، بله، برای همینه که اینجام. نگران نباش.
منم نمیشناسمت؟
قیافهت آشناست.
نمیدونم.
آتشنشانم.
نه، نه، از اون نیست.
اوه...
اخیراً رفتی جشن مجردی دخترونه؟
آره، یه ماه پیش، برای یه دوست. هنوز خماریم ازش.
از کجا میدونی؟
حتماً اونجا بوده.
بون... بو، آخر هفتهها استریپر هستش.
آها!
آها، خب...
آره، از اونجاست که میشناسمت.
شب بخیر. شب بخیر.
دختر خوبیه، نه؟
حالت که الان بهتره، نه؟ اوهوم. این قرصا جواب میدن.
بوسم کن.
دوتا.
حالا بخواب. مم.
باشه، فقط یه سوال. اجازه هست؟
بله.
چرا به مأمور گفتی تو رو ببره به این اتاق
و نه اون یکی؟
صحنههایی که برای فیلم دومم اینجا گرفتم
تو این دو تا اتاق اتفاق میافتاد.
یکی همون اتاقی بود که مأمور داشت میبردمون،
و تو این یکی هم فیلم گرفتیم.
زن مریض تو اتاق دیگه مُرد،
و زنی که تو این اتاق بود زنده موند.
آها، درسته.
من خرافاتی نیستم، ولی...
سینما یه چیز پیشگو توش هست.
اوه، جدی؟ مم. خب، یه تئوری از خودمه.
و چرا فیلمهای بیشتری نساختی اگه کارگردان کالتی هستی؟
خب...
خب، چون تو تبلیغات پول خیلی بیشتری درمییارم.
خونهم تو مادرید رو خریدم،
و برای مادرمم یه دونه تو دهکده خریدم.
و اینطوریم نیست که تهیهکنندهها دنبالم باشن.
برای این صنعت یه کم عجیبم.
درسته.
صبحانه.
همین حالا؟
اما ما تازه یه کم پیش خوابیدیم...
خب، باید صبحانه بخوری. دکتر بعداً مییاد ببینتت.
حالت چطوره؟
مم... گیجم.
خیلی خوب. اما دردت رفته؟
آره، آره، فکر کنم.
خیلی بهتر به نظر میرسی. مم...
کاملاً رفع نشده، اما ترجیح میدم برم خونه.
بله؟ بله.
بریم.
چرا میخوای داستانت تو سال ۲۰۰۴ اتفاق بیفته؟
چون با اولین حمله پانیکم شروع میشه، و اون سال بود.
و چون امروزه، به لطف برنامههای تلویزیونی،
همه میدونن حمله از اون نوع چیه.
الان دیگه خیلی عجیب نیست، اما بیست سال پیش بود.
و، خب، سانتی خیلی کمکم کرد.
خیلی اعترافآمیز میشه؟
سعی میکنم تا حد ممکن کمش کنم،
اما میدونی واقعیت همیشه یه جوری میره تو داستان
بدون اینکه بفهمی.
حالا که حرف از واقعیته، میخوام...
نمیدونم، حداقل سه ماه مرخصی بگیرم.
برای چی؟
تو که حتی از مرخصی خوشت نمییاد.
No comments yet. Be the first to leave one.