ആദ്യത്തെ 95 വരികൾ.
من رابینام
هفده سالمه، و دزدم
«مبلّغین مذهبی بر این باور بودن که: «دزدی مکن
این حرف از حرومزادههای خشکهمقدسی که کشور ما رو از چنگمون درآوردن، نوبره
« دزدی مــکــن »
یه زمانی توی دهۀ ۸۰ میلادی بود
و من توی «استرالیای مرکزی» زندانی بودم
وسطِ ناکجاآباد
میدونید اسمش چرا اونه؟
،خب، اون مبلّغین مذهبی زنهاشون همراهشون نبود
و اون شبهای سرد وْ دلتنگیآور خیلی به هم نزدیک میشدن
آقام، رینگر، هرچی که میدونم رو به من یاد داد
اون میگفت دنیا پُر از همهجور آدمهای زیباست
ازطرفی، سیاهسوختههایی مثل من بودن؛ همیشه توی دردسر
من داشتم از تهِ یه حبسِ سهساله میزدم
اون عوضیها اگه میخواستن هم نمیتونستن یه روز بیشتر نگهم دارن
ارجاع به آیۀ ۱۳ و ۱۴ از انجیل متی: «از درِ تنگ داخل شوید، زیرا ] فراخ است آن در و عریض است آن راه که به هلاکت منتهی میشود و داخلشوندگانِ به آن بسیارند. امّا تنگ است آن در و سخت است [ «.آن راه که به حیات منتهی میشود، و یابندگان آن کماند
« کانون اصلاح و تربیت نوجوانان »
« بیمارستان »
« بخش اول »
« همۀ این کارها بهخاطر یه جام »
آقام، پیرمرد... رینگر؟
خیلیخب، چجوری هجی میشه؟
هیچکدوم از اینها نیست؟
من که خوندن بلد نیستم
ما رو کِی میبینید؟ خیلیوقته منتظریم
بیمارها بهترتیبِ اولویت دیده میشن
اون تخته توی اتاق سه هنوز خالی نشده؟
اه، نه هنوز. اوه، این رو توی وسایلش پیدا کردم
اون رو از کجا آورده؟ - نمیدونم والّا -
عیب نداره، خودم میرم پیداش میکنم
!وایسا
کانون اصلاح و » « تربیت نوجوانان
اه، بذار اول سر دربیارم کجاست
...اوه
!نه، بسه دیگه. چقدر وقیح
مشکل چیه؟
من نمیخوام اینجا پیش این آدمها بشینم، بو میدن
باشه، البته - هی، اونطوری حرف نزن -
این آدمها حالبههمزنان
حالبههمزنه. دیدید چیکار کرد؟
سعی کرد کیفِ من رو بدزده
باشه. آره. میذاریمتون توی یه اتاق ویژه
...من مالیات میدم و حقم این نیست
...خانمها مقدمترن
!هی - هی -
هی فکر میکردم اون کجاست
اون حرومزادهها کشش رفتن
چیه، سعی داری خودت رو به کُشتن بدی؟
چرا گفتی بیام اینجا؟
میخوام برم خونه
!چی؟ فکر کردم داری میمیری
یه کار مهمی هست که باید انجام بدم
خب، نمیتونی، چون حالت خوش نیست
عجب. چیکار داری میکنی؟
میرم خونه
اینجا حالت رو بهتر میکنن
نه، نمیکنن
بیا دیگه، یالّا
...هوم
!یالّا
!هوی، هوی، هوی! هوی
...رفیق، نمیشه که همینجوری پا شی بری
!هیس
فرار کن
!هیس
کسی کبریت داره؟
دستت درد نکنه
فرار کن، فرار کن. میندازنت هلفدونی ها
هی، بس کن
اه، انقدر اون رو نکِش
با من پرخاش نکن
از این ژاکت خوشم نمیاد
درش بیار خب
سردم میشه
خب، بذار تنت باشه
زنانهست
چیه، پالتوی زنونه دوست نداری؟
خارشآوره
خب، چیه که اینقدر مهمه؟
باید جام رو بردارم
چه جامی؟
میخوای اینهمه راه بری خونه واسه یه جام؟
بله
نه، نه
هی، چرا داری برمیگردی؟
نه!
داری کجا میبَریم؟
آهای، آهای، آهای!
بس کن. بس کن!
تاکسی!
چیکار میکنی؟
تو که پولِ تاکسی نداری!
خیلیخب...
بشین!
No comments yet. Be the first to leave one.