ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
با احترام تقدیم می کند " Dark Queen"
هیچ موجود زنده ای نمی تونه
در واقعیت محض به طور سالم به زندگیش ادامه بده
حتی بعضی ها میگن که چکاوک ها و کیتیدد ها(نوعی حشره) رویا می بینن
خونه هیل،در حالیکه سالم نیست
هنوز روی تپه ها با تاریکی که درونش داره؛پابرجاست
این خونه صدسال قبل از اومدن خونواده من همین جا بوده
و شاید صدسال دیگه هم بمونه
در درونش،دیوارها صاف بودن
آجرها مرتب روی هم چیده شده بودن
کف زمین محکم بود
سکوت به طور مداوم در چوب و سنگ "خونه هیل" جریان داشت
و هرچیزی که وارد اون خونه می شد
تنهایی میومد
چیزی نیسـت،تــئو! برو بگیر بخواب
مامان و بابا رو بیدار کنم؟
من حلش می کنم
حالت خوبه نــِلی؟
ترسیدی؟
عیبی نداره
منم بعضی وقتا می ترسم
تو چرا بیداری،لوک؟
چون نـِلی بیداره
اونی که دیدی چی بود؟
زن گردن کج
اوه،دوباره اون؟
کجا بود؟
ای بابا
گمونم بهتره یه نگاه بهش بندازم
اینجا،آره؟
برادر بزرگت باید با اومدنش اونو فراری داده باشه
برادر بزرگا تو این کارا خوبن
اگه قایم شده باشه چی؟
اون خیلی وقته رفته
فک کنم دیگه همه می تونن بگیرن بخوابن
اینم از این
یادته قبلا درباره چی با هم حرف زدیم؟
درباره خوابامون؟
اونا می تونن بریزن بیرون
درسته
آره
درست مثل یه لیوان آب که بعضی وقتا می تونه بیرون بریزه
ولی رویاهای بچه ها خاصن
اونا شبیهِ- یه اقیانوسن-
یه اقیانوس- درسته -
و خوابای بزرگ
بعضی وقتا می تونن یه کم بیرون بریزن
برگرد به تخت خوابت،استیوی
ببین،من می دونم که اون زن گردن کج واقعا ترسناکه
اما اون فقط در همین حده
یه خرده بیرون ریخته
چقدر دیگه مجبوریم اینجا زندگی کنیم،بابایی؟
خب
من و مادرتون باید این خونه رو تعمیر کنیم
و بعدش یکی باید بخرتش
بعدش می تونیم بریم؟
آره،بعدش می تونیم بریم.درست مثل خونه قبلی
حالا،دوتاتون می تونید بگیرید بخوابید
دوست دارم عزیزم
خوابای خوب ببینی
رقصیدن تو اتاق قرمز
رقصیدن تو اتاق قرمز
داری خواب می بینی،شرلی
پانداها خواب نمی بینن
پانداها،آره؟
پانداها ماکارونی نمی خورن
یادم می مونه
هوم
همه زنده ان؟
نــِلی کابوس دیده
و شرلی دوباره تو خواب حرف میزنه
هیچ چیز خوبی نبود؟
- پانداها ماکارونی دوست ندارن،لیو - هوم
لوک؟
DarkQueen تقدیم می کند
The haunting of hill house
زمان طوفان کارل داشت تو جاده 86 رانندگی می کرد
شما طوفانو یادتونه؟
البته که نه،شما اون موقع لس آنجلس بودین طوفان بدی بود
بارون شدیدی میومد،بدترینی که تو این ده سال دیدم
تو ناکجا آباد بود که کنترل ماشینو از دست داد
او به سمت گاردیل منحرف شد و توی دره سقوط کرد
ماشین چپ کرد و کسی نمی تونست از توی جاده ببینتش
مخصوصا به خاطر بارون
اون تمام مدت اونجا گیر کرده بود
ساعت ها
در حالیکه واژگون بود و به کمربند گیر کرده بود
می گفتن که دستش به بوق می رسید
ولی نمی تونست مدت طولانی فشارش بده چون بازوش شکسته بود
و اینجوری بود که اون مرد
واژگون،در حالیکه تا جایی که توان داشت اون بوقو فشار می داد
پس دقیقا کی شروع شد؟
شب بعد از مرگش
با قطره های آب شروع شد
مثل قطره های بارون
که روی صورتم می ریخت
صدای بوق یه ماشینو شنیدم
بوق های تند
فک کنم دور بود ولی اونقد بلند بود که منو بیدار کنه
و بعد
دقیقا بعد از مراسم ختم بود
می دونین...درست شب بعد از خاکسپاری
من آب رو روی
گونه هام حس کردم
و صدای بوق ماشینو شنیدم
و بعد من به بالا نگاه کردم،به سقف
و اون اونجا بود
دار زده شده بود
وارونه
من می تونستم...می تونستم ببینم که
آب از موهاش می چکه
و صورتش کاملا
کبود شده بود...انگار که تمام خونش توی
گونه هاش جمع شده بود
خنده داره! آدم فکر می کنه اگه همچین صحنه ای ببینه،جیغ می کشه
ولی این کارو نمی کنی
فقط اونجا وایمیستی
فقط مثل احمقا اونجا وایمیستی
و بعد دهنش باز شد
ولی صدایی که از دهنش بیرون اومد
جیغ نبود
بوق ماشین بود
خیلی بلند بود
اونقدر که من از روی تخت افتادم
و بعدش فریاد کشیدم
من فریاد کشیدم چون زمین خوردم و این منو به خودم آورد
انگار تازه یادم اومد که
اوه،درسته! من می تونم فریاد بکشم
احتمالا من باید فریاد بکشم پس این کارو کردم
و دویدم و توی هال تعادل خودمو از دست دادم و افتادم
و بعد به عقب نگاه کردم و اون اونجا نبود پس همونجا دراز کشیدم و گریه کردم
و اون آخرین باری بود که توی اون اتاق خوابیدم
داستان خیلی جالبیه،خانوم والکر
آیرین هستم
آیرین
این کاریه که من می خوام بکنم
می خوام یه نگاهی به خونه ات بندازم
باید یه سری تجهیزات اونجا کار بذارم
همین طور می خوام که امشب توی اون اتاق بخوابم
اوه خدایا
چیزیم نمیشه
نمی تونم قول بدم که حتما داستانتون توی کتابم بنویسم
- اوه البته - ولی احتمالش هست
و خیلی ممنون از اینکه این موضوعو باهام درمیون گذاشتین
باید می بخشید،باید بهتون می گفتم که از طرفداراتونم
اون کتاب مورد علاقه منه،کتاب اول
سکوت به طور مداوم در چوب و سنگ "خونه هیل" جریان داشت
و هرچیزی که وارد اون خونه میشد،تنها میومد
حتی نمی تونم تصور کنم زندگی کردن توی اون خونه چجوری بوده
معروف ترین خونه تسخیر شده توی آمریکا
اگه بخوایم منصف باشم
وقتی ما به اونجا رفتیم،معروف نبود
و تازه...شما از من جلو زدین
یعنی چی؟
منظورم اینکه اگه شما واقعا همسرتونو دیدید که وارونه و دار زده شده بالای تختتون بوده
شما بیشتر از همه چیزایی که من تاحالا دیدم،دیدین
من تاحالا یه روح ندیدم
- اما کتاب هاتون - اوه،نه توی آرلینگتون
دنورز،آلکاترز
توی ملکه ماری یا ویلیامز برگ
و نه توی خونه هیل
ولی جوری که شما می نویسید،من فکر کردم که
داستان آدمای دیگه...آدمایی مثل تو آیرین
من فقط از زبون اونا می نویسم،همین
خب
امیدوارم که امشب براتون یه تجربه متفاوت باشه
- چطور؟ - شاید کارل من
بتونه بالاخره داستانی بهتون بده که از زبون خودتون باشه
شما از نویسنده های موردعلاقه اش بودید پس شاید
این دلیل ِ...همه این چیزا باشه
می دونید،من می تونم یه چیزی در مورد "خونه هیل" بهتون
بگم که توی کتاب نیست
بله،حتما
همه اون سالا که تلاش می کردم بفهمم چه اتفاقایی داره تو اون خونه میفته
می دونین چه چیزیو هیچ وقت نفهمیدم؟
یه دلیل
پس انتظار دلیل نداشته باشید
برام سواله که خواهرا و برادرتون بعد از داستان اون کتاب چیکار می کنن
این روزا چیکار می کنن؟
می دونین دوست داشتم کی یه کتاب می نوشت؟
پدرتون
فقط امشب
دلت برای برادرت تنگ نمیشه؟
من ترجیح میدم اینجا بخوابم
شاید اون زنه دوباره برگرده
باشه
پس فقط امشب
من یه ذره پیشش می مونم
شب بخیر
هی،پتوشو میاری؟
آره- مرسی-
معذرت می خوام
پس
دارید میگید که ترجیح میدید اونو نبینید؟
نه
دلمون می خواد.موضوع این نیست
این بخشی از مراسم ختم مادرتونه پس از قبل ترتیبش داده شده
و ماهم موافقیم
موضوع در مورد "مَـکس "ــه
- فک می کنم که اون یه ذره - یه ذره از این موضوع می ترسه؟
No comments yet. Be the first to leave one.